February 26, 2010
نگاهی به فيلم آتشکار ساخته محسن اميريوسفی
وازکتومی می کنم، پس هستم
نمايش محدود فيلم جنجالی آتشکار ساخته محسن اميريوسفی در بيست هشتيمن جشنواره فيلم فجر، اتفاق جالب و منحصر به فردی بود که امسال در سينمای ايران روی داد(اين فيلم قرار بود دو سال قبل در جشنواره فجر بيست و ششم به نمايش درآيد اما به خاطر درونمايه انتقادی آن توقيف شد).
آتشکار سوژه نو و جسورانه ای دارد که تا کنون در سينمای ايران به آن پرداخته نشده است. داستان فیلم درباره یک آتشکار ذوب آهن اصفهان است که چهار دختر دارد و زنش از او می خواهد که با انجام عمل وازکتومی (بستن لوله در مردان) جلوی زاد و ولد بيشتر را در خانواده بگيرد و تصميمگيری در اين مورد، مرد کارگر را دچار بحران می کند.
محسن اميريوسفی در فيلم آتشکار، مانند فيلم قبلی اش، خواب تلخ، با رويکردی طنزآميز به شکاف مدرنيته و سنت در جامعه ايران نگاه کرده است.
آتشکار، طنزی مدرن در باره ارزش های مردسالارانه رو به زوال در جامعه سنتی ايران است که در تقابل با رشد مدرنيسم قرار گرفته است.
استفاده از زبان طنز برای نقد اجتماعی، از ويژگی های فيلم های اميريوسفی است و ريشه در سنت نمايش های کمدی ايرانی مثل سياه بازی و تئاتر کمدی اصفهان(ارحام صدر) دارد که به نظر می رسد امير يوسفی با اين سنت به خوبی آشناست.
آتشکار نقد صريحی است بر موانع رشد و توسعه يافتگی در جامعه آشفته ايران و علل عقب ماندگی و ايستايی آن که ناشی از باورهای سنتی متعصبانه و قشری گری است که هنوز ريشه های عميقی در ميان مردم دارد. وازکتومی بهانه ای است که اميريوسفی آن را برای نمايش اين شکاف عميق به کار گرفته است.
آتشکار نشان می دهد که جوامع سنتی، قشری و متعصب چگونه در برابر پيشرفت های علمی و مدرن که با بنيان های فکری و ايدئولوژيک آنها در تقابلند، مقاومت و ايستادگی نشان می دهند.
اين مقاومت در برابر دستاوردهای مدرن و يافته های علمی تنها خاص جامعه ايران نيست. هنوز کليسای کاتوليک و نهاد واتيکان در جوامع توسعه يافته و مدرن غرب با مسائل ساده و پيش پا افتاده ای مثل استفاده از کاندوم و يا کورتاژ زنان مشکل دارد و از نظر شرعی آنها را نپذيرفته است.
بنابراين هيچ جای تعجبی ندارد که کارگر صنعت کار کارخانه ذوب آهن که قاعدتا بايد با جريان مدرنيسم در کشورش هماهنگ باشد و سرتاپای زندگی اش نيز مدرن است، در برابر خواست همسرش برای وازکتومی(عمل بستن لوله مردانگی) مقاومت نشان دهد و راحت زير بار آن نرود.
سهراب کارگر ذوب آهن، عليرغم زندگی مدرنش، مثل بيشتر کارگران ايرانی دارای تفکری سنتی است و از دل يک خانواده سنتی و مردسالار بيرون آمده و با وجود داشتن چهار دختر، در اشتياق داشتن پسری است تا ادامه دهنده نسل او و خاندانش باشد. به همين دليل برای انجام عمل وازکتومی، دچار ترديد و اضطراب می شود. ترديد اين کارگر آتشکار، موقعيت های طنزآميزی می سازد که ناشی از کشمکش او با همسرش از يک سو(که او را به اتاق خواب راه نمی دهد مگر دست به عمل وازکتومی بزند)، تحقير همکاران رياکاری که مردانگی او را به باد پرسش می گيرند(در حالی که خود قبلا تن به اين کار داده اند)، و روح پدرش ازسوی ديگر است که در بهشت خدا لميده و او را به بی غيرتی متهم کرده و از تن دادن به عمل وازکتومی باز می دارد.
قهرمان متزلزل آتشکار که در جهان برزخی ميان بهشت و دوزخ و کشمکش ميان سنت و مدرنيته، سرگردان مانده، پارودی آشکار شخصيت هاملت و ترديد دراماتيک و تاريخی اوست.
به علاوه آتشکار نخستين فيلمی است که در سال های اخير بر روی زندگی طبقه کارگر صنعتی در ايران متمرکز شده و در لوای شوخی و طنز، تصويری نسبتا رئاليستی از وضعيت بحرانی و بد اقتصادی کارگران ايران ارائه می کند. پرداختن به مسائلی چون اعتصاب کارگری در سينمای ايران حتی به شوخی در سال های اخير، امری بی سابقه بوده است. آتشکار ممکن است به خاطر طرح برخی مسائل انتقادی در سينمای ايران اثر جسورانه ای باشد اما برخلاف خواب تلخ، از نظر ساختار روايتی و فرم فيلم غافلگيرکننده ای نيست.
اميريوسفی به قدرت ويرانگر طنز و برندگی آن کاملا آگاه است و در خواب تلخ اين زبان طنز را به شکل خلاقه ای به کار گرفته بود که با نوآوری های روايتی او انطباق دقيقی داشت اما در اين فيلم اگرچه رگه های درخشانی از اين طنز را به کار می گيرد اما طنز جزئی از ساختار درونی فيلم او نمی شود و بيشتر در سطح جريان دارد. بيان کمدی فيلم که حتی در برخی جاها به لودگی و سياه بازی نزديک می شود و از سنت نمايش های ارحام صدر استفاده می کند، در سينمای ايران تازگی چندانی ندارد و از نظر اجرايی(به ويژه در سکانس های مربوط به برزخ و دوزخ)، تحت تاثير فيلم های کمدی مشابه دهه سی مثل شب قوزی و شب نشينی در جهنم است.
به علاوه استفاده سمبليک فيلمساز از دودکش های عظيم کارخانه ذوب آهن و منارجنبان به نشانه مردانگی، يادآور طنز درخشان ابراهيم گلستان در اسرار گنج دره جنی است.
حمید فرخ نژاد نيز در نقش سهراب، قابليت ها و توانايی های بازيگری خود را در نقش و فضايی کاملا متفاوت با تجربه های قبلی اش، به نمايش می گذارد.
اميريوسفی با خواب تلخ نشان داد که سينماگر خلاق و مستعدی است و به زبان سينمای تجربی، آوانگارد و راديکال آشناست. خواب تلخ همان قدر که در کارنامه سينمايی اميريوسفی، يک خيز بلند بود، آتشکار يک عقب نشينی آشکار و يک خيزش به طرف سينمای رايج و مسلط است.
اميريوسفی آشکارا سعی کرده از بيان پيچيده و تجربی خواب تلخ فاصله گرفته و به سينمای کمدی مردم پسند نزديک شود. وی در گفتگويی صراحتا بر اين موضوع تاکيد کرده است:
« در فيلم آتشكار سعي كردم كليشه فيلم با مخاطب خاص را بشكنم و آتشكار را فيلمي عامه پسندتر از كار درآورم به شكلي كه همه اقشار جامعه فيلم را ببينند و لذت ببرند.»
آتشکار در کارنامه سينمايی اميريوسفی، کار برجسته ای نيست اما نبايد فراموش کرد که اين فيلم دو سال است که اجازه نمايش ندارد و همه توان و انرژی فيلمساز به جای اينکه صرف ساختن فيلم بعدی اش شود، صرف چانه زدن با مسئولان وزارت ارشاد بر سر اخذ پروانه نمايش و رفع توقيف از آن شده است. به علاوه توقيف اين فيلم و فيلم قبلی اش خواب تلخ(عليرغم داشتن پروانه نمايش)، همانند بسياری از فيلم های توقيفی ديگر، امکان تعامل فيلمساز با تماشاگر فعال و منتقد را از او گرفته و عملا اجازه نداده که او متوجه عيب ها و کاستی های فيلم خود شده و در رفع آنها بکوشد.
فيلم قبلی يوسفی يعنی خواب تلخ نيز عليرغم داشتن پروانه نمايش، به دلايل نامعلوم تا کنون در ايران نمايش عمومی نداشته است. خواب تلخ، فيلمی است که در چندين جشنواره بين المللی درخشيد و جوايز مهمی را از آن خود کرد و اميريوسفی را به عنوان سينماگری مستعد و خلاق به دنيا شناساند.
با اين حال آتشکار نمونه ويژه ای از سينمای طنز و کمدی است که با تکيه بر سنت غنی طنز ايرانی و در صورت استفاده از تمام ظرفيت های آن، نه تنها از استقبال وسيع مردم برخوردار خواهد بود بلکه می تواند معرف چهره ديگری از سينمای ايران در عرصه جهانی باشد. البته اگر دستگاه مميزی فيلم در ايران، تاب جسارت ها و نوآوری های بيانی و لحن تند و تيز او را داشته باشد.
February 20, 2010
نوکرصفتی رسانه ای
هنوز مشکل من با راديو زمانه و مديريت مستبد و ضد دمکراتيک آن حل نشده و پرونده حقوقی من عليه منش زورگويانه و رفتار قلدرمآبانه و عملکرد غيرقانونی مدير و سردبير آن در جريان است.
مديريت رسانه ای که ادعای دفاع از حقوق بشر مردم ايران را دارد و پيش بردن پروژه دمکراسی در ايران شعار و سرلوحه آن است اما مديران آن با وقاحت، و درنهايت بدجنسی، ابتدايی ترين حقوق همکاران روزنامه نگار خود را ناديده می گيرند. آنها برای حفظ منافع خود و سفت کردن جای پای خود و خوش خدمتی به روسای بالادست خود، حاضرند هر کاری بکنند و در اين راه از هيچ عمل غيرانسانی و شرم آوری ابا ندارند. برخورد اين افراد با همکاران روزنامه نگار خود هزاران بار بدتر از آن چيزی است که در ايران سراغ داريد و در برخورد با روزنامه نگاران آزاد و مستقل و شريف می بينيد.
آنجا هم روزنامه نگاران مستقل و شريف را که تن به خفت و خواری نمی دهند و در مقابل خواست ها و تمايلات اربابان جرايد و قدرت سر فرود نمی آورند، آزار و توبيخ می کنند. اين جا هم در ميان ايرانيان ساکن غرب که مثلا مهد آزادی و دمکراسی است و می خواهد الگويی برای ايران فردا باشد، رفتار جاهلانه و مستبدانه، بدتر از داخل حاکم است. اين جا هم چاپلوسی، دريوزگی و نوکرصفتی خيلی بيشتر از آنجا خريدار دارد. اين جا هم آدم های حقير و درمانده و توسری خور و بله قربان گو، عزيزدردانه و معرکه گردان عرصه قدرت اند و قدر و منزلت آنها از آدم های استوار و درست بسی بيشتر است. اين جا هم داشتن توانايی های فردی، قابليت های روزنامه نگاری، استعداد و خلاقيت، همه کشک است و به پشيزی نمی ارزد. برای رشد و ترقی در چنين فضايی، به لياقت، دانش، تجربه و مهارت نياز چندانی نيست بلکه تنها بايد مثل بز اخوش، بله قربان گو، گوش به فرمان و مطيع باشی تا امورت بگذرد.
حالا هم آقای سردبيری که در عمرش يک مقاله ننوشته و راه چندين ساله را به حمايت برخی افراد خاص و دستگاه های بانفوذ يک شبه طی کرده و ناگهان به اين جايگاه پرت شده، و بعد برای ماندن در اين جايگاه، دست به تسويه حساب های شخصی زده و اقدام به حذف و اخراج برخی کسانی که وجودشان را برای موقعيت خود خطرناک می دانسته، کرده، به خاطر ساختن مثلا فيلمی در باره نقض حقوق بشر در ايران جايزه می گيرد و بعد در مورد آن کلی هياهو و جنجال راه می اندازد و بقيه کاسه ليسان و بادمجان دورقاب چين ها هم برای اثبات وفاداری و حلقه به گوشی و نمايش درجه بندگی شان، گوی سبقت را از هم ربوده و چپ و راست برايش تبريک و تهنيت می فرستند.
آری اين رسم زمانه است و آدم ها مقهور و بنده قدرت اند. حال اين قدرت در هر شکل و لباسی که می خواهد باشد، فرقی نمی کند.
February 18, 2010
نگاهی به کنفرانس هاملت زار در لندن
زار درمانی هاملت
هاملت زار، عنوان سمپوزيوم دو روزه ای بود که وحيدعوض زاده کارگردان تئاتر مقيم اروپا و مدير گروه تئاتری گوسان در مرکز باربيکن لندن برگزار کرد.
اين سمپوزيوم که بخشی از پروژه تئاتری هاملت زار به کارگردانی وحيد بود، در قالب مجموعه ای از سخنرانی ها، کارگاه های آموزشی و اجرايی تئاتر، نمايش فيلم و بحث و گفتگو در باره آيين زار و جنبه های نمايشی و موسيقايی آن ارائه شد.
يوجينو باربا، کارگردان برجسته تئاتر اروپا، جولين بوآل فرزند اگوست بوآل، بنيانگذار تئاتر سياسی سرکوب شدگان(Theatre of the Oppressed)، دکتر يوان لوئيس استاد دانشگاه های بريتانيا، محيد خلج نوازنده ضرب و داريوش آشوری نويسنده و نظريه پرداز مقيم پاريس از جمله سخنرانان و شرکت کنندگان در اين سمپوزيوم بودند.
روز اول اين سمپوزيوم در واقع جنبه ای تکنيکی و اجرايی داشت که به متدها و تمرين های نمايشی و تئاتری و تاثيرات آن مربوط بود. در اين بخش تعدادی از چهره های برجسته و شناخته شده تئاتر معاصر جهان از جمله يوجينو باربا و جولين بوآل راجع به متدها و کارهايشان حرف زدند. وحيد عيوض زاده نيز ضمن نشان دادن بخشی از تمرينات اجرای نمايش هاملت زار، در باره اين نمايش و شيوه کار خود توضيح داد.
روز دوم مربوط به مراسم زار بود که دو بخش داشت. در بخش اول پروفسور يوان لوئيس، از منظر جامعه شناختی آيين زار را بررسی کرد. در ادامه آن فيلم مستند باد جن ناصر تقوايی در باره مراسم زار در بندر لنگه پخش شد و آنگاه مجيد خلج ضمن اجرای قسمت هايی از موسيقی زار با سازهای کوبه ای مثل طبل، در باره موسيقی زار و جنبه های مختلف آن حرف زد.
بخش ديگری از اين کنفرانس به موضوع برخورد دو جهان شرق و غرب مربوط بود که سخنرانی داريوش آشوری در همين زمينه بود.
اهل هوا و باد جن تقوايی
زار يکی از مهم ترين مراسم آيينی و معنوی در بنادر جنوبی ايران و جزيره ميناب است که جنبه ای شفابخش دارد و برای درمان کسانی برگزار می شود که به باور آنها بادها و ارواح خبيثه در بدن آنها نفوذ کرده و روح آنها را تسخير می کند و آنها با شرکت در اين مراسم آيينی که ترکيبی از موسيقی و حرکات موزون است، به کمک پاپا زار(برای بيماران مرد) و ماما زار(برای بيماران زن) موفق می شوند اين ارواح را از خود دور کنند. آنها بعد از اين مراسم جزو اهل هوا درمی آيند. برخی ريشه های آن را به آفريقا و حبشه نسبت می دهند اما يوان لوئيس استاد مدرسه اقتصاد لندن در سخنرانی خود، آن را از آيين های بخشی از مردم سودان معرفی کرد. به اعتقاد پروفسور لوئيس اين دسته از سودانی ها به ارواح مختلفی از جمله ارواح دشمنانشان يعنی مسلمانان، مارکسيست ها و آدمخوارها اعتقاد دارند.
سخنرانی يوان لوئيس در باره کارکردهای اجتماعی آيين زار و ريشه های آفريقايی اين مراسم، با نمايش قسمت هايی از فيلم مستند باد جن ساخته ناصر تقوايی همراه بود.
در اين فيلم تقوايی، با دوربين خود به طور مخفيانه از اجرای مراسم زار در بندر لنگه ايران فيلمبرداری کرده است. اين فيلم که با گفتار شاعرانه ای همراه است که با صدای احمد شاملو بر روی فيلم خوانده می شود، برای نخستين بار تصويری از يک باور عمومی و بيماری عجيب و متافيزيکی را که به شکل آيينی وغريبی درمان می شود، نشان می دهد. باد جن به دنبال موفقيت فيلم های مستند شاعرانه ابراهيم گلستان مثل موج و مرجان و خارا و يک آتش ساخته شده و و به شدت تحت تاثير زبان و روايت شاعرانه اين نوع فيلمهاست. رويکرد تقوايی بيشتر از آنکه رويکردی قوم نگارانه باشد و به ريشه های اين آيين کهن و رازهای آن بپردازد، رويکردی شاعرانه است که با شيفتگی خاصی مجذوب شور و هيجان جاری در مراسم بوده است. گفتار شاملو نيز نوعی فضای وهمناک می سازد که با وهم حاکم بر مجلس اهل هوا هماهنگی دارد.
يوجينو باربا و تئاتر تجربی اودين
يوجينو باربا کارگردان و پژوهش گر برجسته تئاتر و پايه گذار تئاتر اودين از شرکت کنندگان در اين سمپوزيوم بود که در کارگاه آموزشی ای که برگزار کرد، به معرفی شيوه های اجرايی و تکنيک های تئاتر خود پرداخت.
باربا به همراه جوليا وارلی، کارگردان، بازيگر و مربی تئاتر و از اعضای تئاتر اودين، ضمن توضيح متدهای نمايشی شان، به بررسی زمينه های تاريخی و انگيزه های شخصی تاسيس تئاتر اودين پرداختند. آنها هر کدام از يک منظر متفاوت، يکی از ديد استاد و کارگردانی که خود هرگز آموزش تئاتر نديد و ديگر از ديد بازيگری که پس از سال ها تمرين خود به مرتبه استادی رسيد، تحول اين تئاتر را در طی 45 سال بررسی کردند.
يوجينو باربا به همراه گروه تئاتر اودين از سال 1964 که در اسلو پايتخت نروژ اعلام موجوديت کرد، تا امروز، پی گيرانه و مستمر بر اساس انديشه های سياسی و فلسفی چپ به فعاليت تئاتری خود ادامه داد. تکنيک های تئاتری باربا در طی چهل و پنج سال بر اساس دريافت های شخصی او از تئاتر شرق و آسيا به ويژه تئاتر کاتاکالی هند و تئوری ها و تجربه های يرژی گروتوفسکی، ماير هولد و ژاک کوپو رشد کرد و به کمال رسيد.
گروه نمايشی «اودین» در سال 1966 به شهر هولستبرو در دانمارك نقلمكان كرد و از آن زمان تاكنون، در کنار اجرای آثار نمايشی گوناگون از برتولت برشت گرفته تا داريوفو، به پژوهش های تئاتری منحصر به فرد خود ادامه داده است.
باربا در طی چهل و پنج سال بيش از هفتاد نمايشنامه را به همراه بازيگران مدرسه تئاتری اش يعنی ايستا(ISTA) اجرا کرد که آماده سازی برخی از آنها نزديک به دو سال طول کشيده است.
روش آموزشی تجربی باربا هيچ شباهتی با آموزه های کلاسيک، رسمی و دانشگاهی تئاتری ندارد. او خود مدرسه تئاتر ورشو را نيمه کاره رها کرد و در کنار گروتوفسکی به فراگيری متد اجرايی او يعنی تئاتر بی چيز پرداخت.
باربا در سال 1979 مانیفست هنری- سياسی خود به نام ئتاتر سوم را ارائه داد كه تحول عميقی در تئاتر تجربی جهان به وجود آورد و توجه بسياری از گروه های تئاتری را جلب کرد.
اساس تئاتر باربا، رویارویی بازیگر و تماشاگر است و بازيگر يا پرفورمر(performer) در تئاتر او نقش مهمی به عهده دارد.
اجراهای تئاتری باربا بر مبنای بداههپردازی بازیگران در جلسات تمرین شكل میگیرد و بخش اعظم نوشتههای او درباره فرایند بازیگری است. وی تئوری خود را در مورد بازيگری در کتابی با عنوان «آناتومی بازیگر» ارائه کرده است.
جولين بوآل و تئاتر سرکوب شدگان
علاوه بر يوجينو باربا، جولين بوآل فرزند اگوستو بوآل کارگردان برجسته تئاتر برزيل و بنيانگذار «تئاتر سرکوب شدگان»، از ديگر شرکت کنندگان در اين سمپوزيوم بود که در کارگاه نمايشی خود به تشريح ايده های اجرايی پدرش و متد تئاتری او که بر مبنای مشارکت فعال تماشاگران در نمايش و همراهی آنان با بازيگران شکل گرفته است، پرداخت.
در اين متد از تئاتر به عنوان ابزار دانش و انتقال واقعيتی درونی به حوزه اجتماعی استفاده می شود.
در اين نوع تئاتر تماشاگر ديگر يک عنصر منفعل نيست بلکه مشارکت کننده ای فعال است که به کشف، تحليل و انتقال واقعيتی که در آن قرار دارد، می پردازد.
گذار از شرق به جهان سوم
داريوش آشوری، نويسنده و نظريه پرداز، از سخنرانان روز دوم اين سمپوزيوم بود که در باره انتقال ايران از جهان شرق به جهان سوم سخن گفت.
آشوری در ابتدای سخنرانی خود به تشريح واژه جهان سوم پرداخت. واژه ای که به گفته او از دهه چهل ميلادی برای معرفی کشورهايی که به هيچ يک از دو بلوک متخاصم شرق و غرب نداشتند، به کار می رفت، اما با از بين رفتن جهان دوقطبی و سقوط اتحاد جماهير شوروی و بلوک کشورهای شرق، مفهوم جهان سوم به مفهومی کهنه و منسوخ تبديل شد.
با اين حال آشوری معتقد است که اين واژه همچنان قابليت تشريح روان شناسی اجتماعی و موقعيت فرهنگی ملت هايی را که هنوز به طور نامطلوبی بين گذشته تاريخی شان و جريان مدرن شدن، گير کرده اند، دارد.
از نظر آشوری، اين وضعيت فرهنگی، می تواند به عنوان انتقال از جهان شرق به جهان سوم درنظر گرفته شود.
آشوری آنگاه به توضيح مفهوم شرق و غرب و شرق گرايی از منظر فرهنگی پرداخت و مواجهه انسان شرقی با غرب و تاثير اين مواجهه بر تفکر انسان شرقی و تحولات اجتماعی در شرق را تشريح کرد.
به اعتقاد آشوری، مدرنيته و تحولات فلسفی و فکری مدرن همراه با تحولات تکنولوژيک و انقلاب صنعتی، باعث جدايی بشر از تعلقات مکانی و فکری و هستی شناسانه سنتی اش شد و باورهای او را دگرگون کرد.
آشوری سپس مفهوم شيفتگی به غرب را توضيح داد که به نظر وی نوعی واکنش در برابر بيزاری و نفرت از گذشته تاريخی و تمايل به تغيير بر اساس الگوهای غربی زندگی و مدرن شدن تقليدی بود.
از ديدگاه آشوری، روشنفکران در جريان اين تحول، نقشی تاريخی به عهده گرفتند و آن بيدار کردن مردم خفته کشورهايشان از رويا ها و خواب های قرون وسطايی بود.
اين نوع مدرن شدن برای روشنفکران جوامع جهان سوم در نظر آشوری به معنی تشويق مردم به ترک زندگی خرافی گذشته و غلبه کردن بر فقر و عقب ماندگی فرهنگی و ذهنی و قدم برداشتن در راه اروپايی شدن بود.
به اعتقاد آشوری اين بيزاری از گذشته تاريخی روشنفکران جهان شرق به لايه های ديگر جامعه منتقل شد و باعث ايجاد نوعی آشفتگی و هرج و مرج در اين جوامع شد.
اما به نظر آشوری بعد از جنگ جهانی دوم و با گسترش موج انقلابی گری و جنبش های آزاديخواهانه و ضد استعماری در جوامع شرقی عليه سلطه غرب، شيفتگی سابق به غرب، به نوعی خشم و نفرت از غرب در ميان روشنفکران تبديل شد. به باور وی، در اين ميان وابستگی سياسی و ايدئولوژيک نيروهای چپ و مارکسيست به اردوگاه شرق(شوروی سابق) در رشد اين گرايش موثر بود.
ترسيم چهره شيطانی از غرب و هيولا ساختن جهان سرمايه داری رويکرد اصلی روشنفکران اين دوره بود و
پروپاگاندای کمونيسم روسی، عامل اصلی بدبختی ها و فقر و فلاکت مردم اين کشورها را جهان غرب معرفی می کرد.
پس از آن آشوری به تشريح ريشه های شرقی ماهيت فرهنگ ايرانی در چنين پس زمينه ای پرداخت. فرهنگی که خردگريزی يکی از ويژگی های مهم آن بود.
به اعتقاد آشوری، مواجهه با جهان خردگرای غرب و نفوذ استعمار اروپايی، تجربه مخربی برای جوامعی مثل ايران بود که معنويت شرقی منحصر به فردش را قرن ها حفظ کرده بود و به آن افتخار می کرد.
به گفته آشوری، اين طغيان عليه جهان غرب در ايران، باعث به وجود آمدن جنبش روشنفکری نيرومندی شد که با تکيه بر معنويت شرقی، عليه مادی گرايی غربی اعلام وجود کرد و در نهايت منجر به انقلاب اسلامی شد.
انقلابی که به اعتقاد آشوری پروژه جهان سومی شدن ايران را تحقق بخشيد.
داريوش آشوری در پايان سخنرانی خود در گفتگوی کوتاهی با من در باره مضمون اصلی سخنرانی اش در اين سمينار چنين گفت:
« اين سخنرانی نگاهی فشرده بود به اين مسئله که ما از نظر تاريخی از کجا به کجا رفته ايم.
من اين را موضوع به عنوان يک هبوط تاريخی مطرح می کنم، به عنوان يک نظريه که توضيح می دهد که وضعيت ناخوشايند ما در طول يک قرن گذشته که دوران برخورد با تمدن غرب و دنيای مدرن است، چگونه تمامی گذشته ما را زير و زبر کرده و خواسته آن را از نو شکل بدهد و در اين ميان ناکامی های ما چگونه باعث شده که ما به شرايط جهان سوم برسيم که شرايط ناخوشايندی است. در واقع انديشه ما، ما را می کشاند به شرايط جهان سومی و ناخرسندی از اين شرايط.»
آشوری در باره تاثير اين گذار و «هبوط تاريخی» در تئاتر ايران گفت:
« مثل همه جنبه های زندگی ديگر ما بوده. يعنی از همه نظر دنبال چيزهايی رفتيم که به نظرمان خوشايند و نشانه پيشرفت و انسانيت والاتر بوده و در سينما و هنر و تئاتر نيز همين گونه بود.
اين هبوط تاريخی انعکاسش را در همه هنرهای ما دارد. در واقع تئاتر ما هم يک جور بيان اين ناخرسندی روشنفکری از اين شرايط بوده. عامل مهم انتقال از شرق به جهان سوم، روشنفکری بوده و به هر حال بخشی از اين روشنفکری، در کار آفرينش و فعاليت هنری بوده و آن ذهنيت ناخرسند را از وضعيت تاريخی گذشته يعنی شرق بازتاب می دهد و اين ناخرسندی، در مجموعه زندگی ما و هنر و ادبيات ما بازتاب يافته است.»
آشوری در باره ارتباط سخنرانی اش با پروژه هاملت زار می گويد:
« برای من خيلی دقيق روشن نيست. اين جزو ايده های آقای عوض زاده بود که اين برنامه را ترتيب داده و به نظر ايشان آنچه که من در اين باب می نويسم و گفته ام می تواند ارتباط داشته باشد با کاری که ايشان در زمينه تئاتر دارد می کند و می خواهد برخورد دو جهان شرق و غرب را در حوزه تئاتر مطرح بکند.
يعنی آميختن هاملت با مسئله مهاجران و برخورد دو دنيا، ظاهرا تماتيک اصلی اين نمايش است که من خيلی از جزئيات آن خبر ندارم.»
مجيد خلج و موسيقی زار
سخنرانی مجيد خلج، موسيقی دان و نوازنده سازهای کوبه ای در باره موسيقی زار بود. به اعتقاد خلج، ريتم های موسيقی زار خصلتی شفابخش دارند و آنقدر قدرتمندند که به پاپا زار و ماما زار کمک می کنند تا به درمان بيماران بپردازند. وی از سازهای دهل، طبل و دمام به عنوان سازهای مورد استفاده در مراسم زار نام برد که با دست زدن حاضران در مراسم همراه است. به گفته خلج در برخی از نواحی از سازهای زهی مثل تمبور نيز استفاده می شود که يک عنصر ملوديک به اين موسيقی می افزايد.
اين نوع سازها به گفته خلج، برای شرکت کنندگان در مراسم زار، جنبه ای مقدس و روحانی دارند.
به اعتقاد خلج، مطالعه و شناخت موسيقی زار می تواند به شناخت بيشتر ريشه های موسيقی ايرانی و منابع الهام بخش آن ياری رساند. ريتم ها و الگوهای موسيقی زار به اعتقاد خلج می تواند برای موسيقی دانان معاصر الهام بخش باشد.
February 4, 2010
جشنواره فيلم فجر و تابو شکنی سينماگران ايرانی
اين نوشته در روزهای برگزاری جشنواره با حذف و تغيير برخی قسمت ها در سايت بی بی سی منتشرشد:
در حالی که هنوز مسئولان سينمايی کشور و برگزارکنندگان جشنواره فيلم فجر از زير فشار سنگين تحريم جشنواره از سوی برخی فيلمسازان معترض داخلی و همتاهای بين المللی آنها کمر راست نکرده اند، نمايش فيلم های به رنگ ارغوان، آتشکار، زمهرير و تسويه حساب در اين جشنواره، آنها را در موقعيت دراماتيک و دشوار تازه ای قرار داده است.
رفع توقيف از برخی فيلم های جنجالی توقيفی مثل به رنگ ارغوان(ابراهيم حاتمی کيا)، تسويه حساب(تهمينه ميلانی)، صد سال به اين سال ها(سامان مقدم) و نمايش محدود فيلم های زمهرير ساخته علی روئين تن، زخم شانه حوا ساخته حسين قناعت و آتشکار ساخته محسن اميريوسفی در جشنواره، با اعتراض ومخالفت برخی روحانيون تندرو و نويسندگان سينمايی به اصطلاح « ارزشی» مواجه شد.
فيلم هايی که با ديد و رويکردی انتقادی به مسائل سياسی، اقتصادی و فرهنگی جامعه نگاه کرده و برخی تابوها را شکسته اند و به همين خاطر نمايش عمومی برخی از آنها هنوز امکان پذير نيست
اگر با ديدی مثبت و خوش بينانه به عملکرد مسئولان جديد امور سينمايی نگاه کنيم و سياست رفع توقيف از فيلم های به اصطلاح «مسئله دار» از نظر مميزی را سياستی جدی از سوی آنها فرض کرده و تنها يک تاکتيک موقتی برای مقابله با طرح تحريم جشنواره و گرم کردن فضای عمومی آن تلقی نکنيم، بايد گفت که مقامات جديد وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به خصوص آقایان شمقدری معاون امور سينمايی و سجادپور مدير کل اداره نظارت و ارزشيابی، برخلاف آنچه که تصور می شد و از حرف ها و انتقادهای تند آنها به وضعيت سينما در ايران پيش از رسيدن به اين مقام ها برمی آمد، ظاهرا تصميم دارند انعطاف و نرمش بيشتری نسبت به سينماگران و آثارشان نشان دهند و اگر اين سياست با پی گيری و قاطعيت بيشتری ادامه يابد بدون شک از سوی سينماگران ايرانی با استقبال مواجه خواهد شد.
اما از آن طرف تندروها هم بی کار ننشسته اند. يعنی کسانی که هميشه می خواهند در اپوزيسيون فرهنگی نظام باشند و از موضع راديکال مذهبی و کاملا ايدئولوژيک به سينما نگاه می کنند.
مخالفت اخير مجمع نمايندگان روحانی مجلس با محتوای برخی فيلم های به نمايش درآمده در جشنواره فجر را نيز بايد از همين زاويه ارزيابی کرد. به باور اين دسته از روحانيون،« برخي از فيلمهای دهه فجر بسيار زننده است.»
از سوی ديگر برخی از روزنامه نگاران و نويسندگان سينمايی مطبوعات که خود را « منتقد ارزشی» می خوانند و علنا از سانسور و قلع و قمع فيلم ها دفاع می کنند، شديدا با سياست های جديد وزارت ارشاد در جهت رفع توقيف از فيلم های توقيف شده قديمی و نمايش محدود برخی فيلم های « مسئله دار» جديد از نظر مميزی، در جشنواره مخالفت کرده اند.
به عقيده نويسنده سينمايی «شبكه خبر دانشجو» وابسته به بسیج دانشجویی، اکران عمومی فيلم های به رنگ ارغوان و تسويه حساب، « يک اقدام انتحاری و يک خودزنی ناجوانمردانه در عرصه سينمای ايران» است.
اين شبکه خبری حتی خواهان محاکمه انقلابی ابراهيم حاتمی کيا سازنده اين فيلم و مسئولان سينمايی به خاطر نمايش اين فيلم شد.
فيلم زمهرير ساخته علی روئين تن نيز که از بخش مسابقه جشنواره حذف شده بود، با موافقت مدير کل اداره نظارت و ارزشيابی وزارت ارشاد، به صورت محدود و تنها در يک سانس آن هم ديروقت، برای اهالی مطبوعات و خبرنگاران به نمايش درآمد اما از طرف اين دسته ازتماشاگران هو شد.
زمهرير، داستان دختر یک شهید (با بازی بیتا بادران) است که بنا به وصیت پدرش در جستجوی مردی است که پدرش خواسته حقیقت را نزد او جستجو کند. دختر پس از جستجوهای فراوان سرانجام متوجه می شود آن مرد یک آوازه خوان دوره گرد است که هميشه ترانه «لب کارون» را در خيابان می خواند.
در نشست مطبوعاتی فيلم زمهرير که تا نزديکی های سپيده دم ادامه داشت، تعدادی از خبرنگاران و نمايندگان رسانه های گروهی، سازنده فيلم را به خاطر ساختن اين فيلم که به نظر آنها « مبتذل» و «توهين به ارزش ها و دفاع مقدس» بود، تحت فشار قرار دادند تا حدی که اين فيلمساز مجبور شد به خاطر ساختن اين فيلم، اظهار ندامت کرده و از اين افراد عذرخواهی کند.
علی علایی از اعضای شورای مرکزی انجمن منتقدان و نویسندگان در اعتراض به روئين تن گفت:
«من متعلق به نسلی هستم که زیر 10 تابوت شهید را گرفتهام شما در این فیلم به ادبیات و تاریخ ما توهین کردهاید.»
روئینتن نیز در پاسخ گفت:
« من شاید فیلم غیرمتعارف ساخته باشم ولی نیت و قصد نداشتم تا به دفاع مقدس اهانت کنم و حالا اگر این فیلم به آن میزانی بد است که شما را ناراحت کرده است واقعا شرمنده هستم و شرمنده همه شما هستم که باور و اعتقاد شما را به دفاع مقدس دردآوردم و هرگز نخواستم که به دفاع مقدس توهین کنم.»
اعتراض ها اما تنها متوجه نمايش فيلم های زمهرير و به رنگ ارغوان نبود بلکه از نمايش فيلم زخم شانه های حوا نيز به خاطر « تلفیق مهوع و مبتذل یك داستان عشقی با ظواهری از جنگ و دفاع مقدس» و نشان دادن « تصویری واژگونه از سینمایی بیمار» به شدت انتقاد شد.
در واقع اين نوع مخالفت ها با سينما در ايران ريشه ای تاريخی دارد و من قبلا هم گفته ام اگر فتوای رهبر انقلاب اسلامی يعنی آيت الله خمينی نبود، ما امروز بر سر مشروعيت سينما در ايران و بود و نبود آن مشکل داشتيم چرا که هنوز هستند کسان بسياری که با ذات سينما، تئاتر و هنرهای نمايشی و همچنين موسيقی مشکل دارند، و آن ها را پديده هايی شيطانی و کافرانه ارزيابی می کنند.
حال در چنين فضايی، طبيعی است که هر گونه نرمش و برخورد معتدل و آزادمنشانه با سينما، هنر و فرهنگ با مقاومت اين افراد روبرو می شود. برای اين دسته از افراد فرق نمی کند وزير فرهنگ و ارشاد اسلامی، آقای خاتمی يا مهاجرانی باشد يا آقای صفار هرندی و يا سيد محمد حسينی.
به همين دليل آقای شمقدری برای رفع توقيف از فيلم سفر به هيدالو ساخته آقای مجتبی راعی که از فيلمسازان متعهد و معتقد به نظام است، به خاطر بازی يک هنرپيشه زن احتمالا « مسئله دار»، بايد از روحانيت فتوا بگيرد:
« فیلم سفر به هیدالو ساخته آقای مجتبی راعی، فیلم بسیار خوبی است، فقط مشکل آن، مشکل بازیگر زن آن است که شاید برای اکران آن، نیاز به یک فتوا داشته باشیم تا بتوانیم پروانه نمایش صادر کنيم.»
حتی رئيس جمهور مملکت، يعنی آقای احمدی نژاد نيز که منتخب اين آقايان و مورد تاييد آنهاست، نمی تواند پا را از محدوده ها و خطوط قرمز تعيين شده، بيرون بگذارد و آزادانه از فيلمی که مورد تاييد اين گروه نيست دفاع کند و اگر فيلمی مثل به رنگ ارغوان را تاييد کند، بايد پاسخ گوی حرف های به اصلاح «ساختار شکنانه» خود باشد.
احمدینژاد بعد از تماشای فيلم حاتمی کيا در پاسخ به سوال خبرنگاران، اين فيلم را فيلمی « قوی و خوب از نظر انتقادی» توصيف کرد که به اعتقاد او به خاطر « سليقه ای عمل کردن» توقيف شده بود.
به اعتقاد من تابوها و خطوط قرمزی در جامعه و سينمای ايران وجود دارد که هميشه بايد رعايت شود و شکستن يا عبور از آنها به سادگی امکان پذير نيست و به جسارت و شجاعت سينماگران از يک سو و تعامل، آزادمنشی و ميزان ظرفيت و تحمل مسئولان سينمايی از سوی ديگر نياز دارد.
جشنواره فيلم فجر هميشه معياری برای ارزيابی ميزان اين جسارت ها و حد تحمل و ظرفيت مسئولان سينمايی بوده است.
در دوره های قبل اين جشنواره و در دوران وزارت آقای صفار هرندی، با کمترين نرمش و ميزان تحمل از سوی مديران ارشاد در برخورد با سينماگران و آثار آنها مواجه بوديم اما به نظر می رسد که مديران جديد قصد دارند با رفع توقيف از فيلم های توقيفی و نمايش فيلم های « مسئله دار» از نظر مميزی، حد بالاتری از ظرفيت نظام را در مواجهه با آثار سينمايی و هنری انتقادی و تابوشکن نشان دهند.
سينماگران ايرانی بعد از انقلاب، به تدريج و با سماجت و پی گيری، بسياری از تابوها را شکستند و بر محدوديت های مميزی غلبه کردند. در دوره هايی از تاريخ سينمای ايران، نمايش کلوزآپ از صورت بازيگر زيباروی زن بر روی پرده ممنوع بود. همين طور حرف زدن از عشق زمينی، روابط عاشقانه بين زن و مرد، خيانت خانوادگی و بسياری مسائل ديگر ممنوع بود اما اين محدوديت ها به تدريج حذف يا تعديل شد اگرچه مقاومت از سوی مخالفان و تندروها هميشه وجود داشته است.
اين مخالفت ها هميشه بوده و هست چرا که جزء ذاتی و طبيعی پروسه حرکت جامعه ايران به سوی مدرنيته است. اين تندروها با هر گونه انديشه مدرن و تحول در سينمای ايران مخالف اند. از نظر آنها تنها نوع سينما، سينمايی است که با ديد بسته، محدود و تنگ نظرانه آنها ساخته شود و با باورها و ارزش های ايدئولوژيک و ضد مدرن آنها مطابقت داشته باشد نه سينمايی که به انگيزه سرگرمی يا هنری برای مخاطبان وسيع داخلی يا مخاطبان خاص جهانی ساخته می شود و برای سينمای ايران اعتبار و افتخار می آفريند.
اين افراد ترجيح می دهند دکان سينما در ايران برای هميشه تخته شود تا اينکه فيلمی ساخته شود که مطابق سليقه و نگاه کج آنها نباشد.
January 29, 2010
آغاز جشنواره فيلم فجر با فيلم های توقيفی
بيست و هشتمين دوره جشنواره فيلم فجر روز يکشنبه با نمايش فيلم توقيفی به رنگ ارغوان ساخته ابراهيم حاتمی کيا آغاز به کار کرد.
با اينکه اعتراض های فيلمسازان ايرانی و تحريم جشنواره فيلم فجر از سوی برخی فيلمسازان برجسته جهانی مثل کن لوچ، تئو آنجلوپولوس و اليا سليمان، اعتبار و حيثيت بين المللی اين جشنواره را به شدت خدشه دار کرده اما همان طور که پيش بينی می شد اين جشنواره با استقبال گرم مخاطبان داخلی مواجه شده است.
صف های طويل علاقمندان سينما در برابر سينماهای نمايش دهنده فيلم هايی چون به رنگ ارغوان، تسويه حساب و صد سال به اين سال ها، نشانگر اين است که طرح تحريم جشنواره از سوی عامه تماشاگران چندان جدی گرفته نشده و آنها نمی خواهند فرصت ديدن فيلم هايی را که سال ها به دلايل مميزی در توقيف بوده، از دست بدهند.
مراسم افتتاحيه رسمی جشنواره نيز روز شنبه با حضور مديران سينمايی و برخی چهره های سرشناس سينما و تئاتر از جمله ابراهيم حاتميكيا، عليرضا خمسه، اسحاق خانزادی، قطبالدين صادقي، شهرام اسدی، لادن مستوفی و محمد زريندست در برج ميلاد تهران برگزار شد و مطابق سنت هر ساله با اهدا جوايزی، از برخی از پيش کسوتان سينمای ايران مثل علی کسمايی دوبلور سرشناس و اسحاق خانزادی صدابردار چيره دست، تقديربه عمل آمد.
برگزارکنندگان جشنواره فيلم فجرهمچنين در این مراسم با پخش کلیپی ويدئويی، نسبت به درگذشتگان سال گذشته سینمای ایران، از جمله امیر قویدل، مسعود رسام، نیكو خردمند، فرخلقا هوشمند، عباس شباویز، پروین سلیمانی و ناصر آراسته ادای احترام کردند.
نمايش به رنگ ارغوان حاتمی کيا
فيلم به رنگ ارغوان که به خاطر مشکلات مميزی پنج سال در توقيف بود، سرانجام به دستور جواد شمقدری معاونت سينمايی وزارت ارشاد اسلامی، از توقيف درآمد و برای آن پروانه نمايش صادر شد و به عنوان فيلم افتتاحيه در جشنواره فجر به نمايش درآمد.
اما آن چنان که انتظار می رفت، نتوانست نظر مثبت منتقدان سينمايی را جلب کند و برخی از منتقدان، موضوع و ساختار آن را کهنه ارزيابی کردند.
با اين حال سيد جمال ساداتيان تهيه کننده فيلم معتقد است که اين فيلم همچنان جذابیت بسیاری برای تماشاگران دارد و آنها بعد از گذشت پنج سال، رنگ و بوی کهنگی در آن نمیبینند.
ابراهيم حاتمی کيا کارگردان فيلم در جلسه نمايش اين فيلم برای اهالی مطبوعات، حاضر نشد و به همين دليل نشست خبری و مطبوعاتی اين فيلم با حضور خبرنگاران و نويسندگان مطبوعات و رسانه های گروهی برگزار نشد.
سعيد مستغاثی از منتقدان سينمای ايران، به رنگ ارغوان را اثر شاخصی در کارنامه سينمايی حاتمی کيا ندانست و جدال عشق و وظيفه در آن را تکراری خواند. به عقيده وی؛ حاتمی کيا با اين فيلم در جا زده است.
از سوی ديگر کوروش تهامی يکی از بازيگران فيلم که در جلسه نمايش فيلم حضور داشت پس از پايان نمايش فيلم در گفتگو با خبرنگاران، سکانس اعتراف گرفتن مامور وزارت اطلاعات از يکی از متهمان را در اين فيلم، بسیار دشوار و نفس گیر خواند و آن را یکی از بهترین سکانس های سینمای ایران اعلام کرد.
منتقدی به نام مانی بزرگمهر نيز در سايت پرده سينما، در باره اين فيلم نوشت:
« پس از چهار سال به رنگ ارغوان در نخستین سانس از نخستین روز جشنواره فجر به نمایش درآمد. در چهار سال گذشته حرف و حدیث های زیادی درباره این فیلم زده شده است. امروز به این نتیجه رسیدم که بخش مهمی از این جنجال ها بیخودی بوده. به رنگ ارغوان فیلم متوسطی است. به نظرم احتمالاً اگر بهترین فیلم حاتمی کیا را آژانس شیشه ای بدانیم، حتی ارتفاع پست هم فیلم خوب و شایسته ای به نظر می آمد. اما در به رنگ ارغوان ما حاتمی کیایی را می بینیم که چیزی به علاوه کارنامه گذشته اش نمی کند. چراکه این فیلم فقط «موضوع» نو و بدیعی (در اندازه سینمای ایران) دارد. وگرنه در فیلمنامه و حتی کارگردانی به شدت لنگ می زند. اگر این فیلم چهار سال قبل هم به نمایش درمی آمد هیچ اتفاق شگفت آوری رخ نمی داد. فقط به رنگ ارغوان می توانست پیش بینی کند که دوران قهقرای حاتمی کیا با فیلم های به نام پدر و دعوت و البته سریال حلقه سبز به تکامل خواهد رسید.»
اما سحر عصر آزاد منتقد سينمايی سايت خبر آن لاين، با اشاره به تاثير منفی عدم نمايش به موقع فيلم و توقيف آن، به رنگ ارغوان را با کمی اغماض، اوج ديگری در کارنامه سينمايی حاتمی کيا ارزيابی کرد.
به نوشته عصر آزاد:
به رنگ ارغوان، در کارنامه این فیلمساز اثری متعادل در رویکرد به واقعیت و استعاره است. نه همچون آثار دوستداشتنی چون «روبان قرمز» و «موج مرده» کفه نماد و استعاره در آن سنگینی می کند و نه در رئالیسم سطحیزده «دعوت» غرق می شود. فیلمی است که هم نسبت خود را با واقعیت موجود حفظ کرده هم مفاهیم و نمادها به خوبی در بافت درام وارد شدهاند.»
به رنگ ارغوان، داستان شفق، يكي از اعضای گروه های سياسی مخالف حکومت است كه اوائل انقلاب از كشور گريخته اما پس از سال ها تصميم مي گيرد برای ديدن دخترش «ارغوان» كه دانشجوی دانشكده جنگلداری در شمال ايران است، مخفيانه به ايران بازگردد. در اين حال يكی از مأمورين امنيتي به نام بهزاد(با بازی حميد فرخ نژاد) به عنوان دانشجو وارد دانشكده شده و از تمامی امكانات مدرن امنيتی استفاده مي كند تا با كنترل ارغوان، پدر او را به دام اندازد اما به تدريج بين او و ارغوان رابطه عاشقانه به وجود مي آيد. از طرف ديگر همكاران سياسی شفق نيز تصميم دارند او را ترور كنند تا به دست مأمورين امنيتی دولت نيفتد، اما....
حمید فرخنژاد، خزر معصومی، کوروش تهامی، رضا بابک و فرهاد قائمیان بازیگران اصلی اين فيلم اند.
تسويه حساب ميلانی با مردها در جشنواره
فيلم تسويه حساب ساخته تهمينه ميلانی نيز که از جمله فيلم های توقيفی در سال گذشته بود، اخیرا نمایش آن بلامانع تشخیص داده شد و برای نخستين بار در سينمای ويژه مطبوعات و رسانه های گروهی به نمايش درآمد. نشست مطبوعاتی اين فيلم با حضور ميلانی و بازيگران و عوامل تهيه فيلم از جمله مهناز افشار، لادن مستوفی، اسحاق خانزادی(صدابردار)، علیرضا زرین دست(کارگردان)، ناصر چشم آذر(آهنگساز) و محمد نیک بین(تهيه کننده)، با جدال کلامی بين کارگردان و مخالفان فيلم به تنش کشيده شد.
ميلانی در فيلم تسويه حساب مثل هميشه با رويکرد فمينيستی و انتقادی ويژه اش به مسائل اجتماعی زنان در جامعه مردسالار ايران پرداخت اما فيلم او با واکنش های منفی برخی منتقدان حاضران در جلسه روبرو شد. « بازی های ابتدایی، دیالوگ های سطحی، فضای شعاری و دست کم گرفتن شعور مخاطب» از جمله انتقاداتی بود که متوجه فيلم خانم ميلانی گرديد.
میلانی در پاسخ به انتقادات مطرح شده گفت:
« در تسویه حساب سعی کردم با نگاهی دلسوزانه بزهکاری در زنان را به تصویر بکشم... با شرایط حاکم در کشور انتظار و توقع فیلم ایده آل و نمره ی صد نباید داشت، بلکه فیلمی ساخته ام که به واقعیت زندگی این قشر نزدیک شده است.»
وی گفت قصه اين فيلم واقعی است و آن را با الهام از زندگی يک زن بزهکار که در زندان با او هم سلول بوده، ساخته است.
يکی از تماشاگران نيز از استفاده مکرر فيلمساز از لفظ حيوان برای مخاطب قرار دادن مردان در اين فيلم انتقاد کرد اما محمد نيک بين تهيه کننده فيلم و همسر خانم ميلانی در توضيح آن گفت که فيلمساز منظور خاصی نداشته و به نظر او انسان يک حيوان اجتماعی است.
خبرنگار ديگری گفت که در تمام عمرش به اندازه اين فیلم، فحش نشنیده است و میلانی نيز در پاسخ گفت:
« شماها خیلی ناز شده اید و لای پنبه رشد کرده اید در صورتیکه در جامعه فحش های زیادی می شنوید.»
فيلم تسویه حساب ، داستان انتقام چهار زن از شوهران بوالهوس شان است و در آن مهناز افشار، لادن مستوفی، شهره لرستانی، السا فیروزآذر، بهاره افشاری، محمدرضا شریفینیا، رضا عطاران، اکبرعبدی و سیاوش طهورث بازی می کنند.
بلاتکليفی برخی فيلم ها
در حالی که رفع توقيف از برخی فيلم های « مسئله دار» قديمی و نمايش آنها در جشنواره، توانسته تا حد زيادی در جذب مخاطبان عام سينما به جشنواره موثر باشد، با اين حال تکليف نمايش برخی از فيلم های ديگر مثل آتشکار ساخته محسن اميريوسفی ، زمهرير به کارگردانی علی روئين تن و هيچ به کارگردانی عبدارضا کاهانی که آنها نيز دارای مشکلات مميزی اند، همچنان روشن نيست.
عليرغم پيشنهاد عليرضا سجادپور، مدیر كل اداره نظارت و ارزشیابی، مبنی بر نمايش فيلم آتشكار در بخش جشنواره جشنوارهها، مهدی مسعودشاهی دبير جشنواره اعلام کرد که با توجه به بستهشدن جدول نمايش و نبودن جا، انجام آن ميسر نيست.
سجادپور که پيش از اين با ارسال نامه ای به جواد شمقدری خواهان نمايش اين سه فیلم با وجود داشتن برخی مشکلات نظارتی شده بود، مجددا اعلام کرد که هیات انتخاب جشنواره، فيلم هیچ را برای شرکت در اين جشنواره نپذيرفته است.
سجادپور همچنين در باره مشکلات فیلم آتشکار ساخته محسن امیریوسفی که نزدیک به دو سال است در بلاتکليفی به سر میبرد، گفت:
« هنوز مشکلات این فیلم به طور کامل برطرف نشده است و در صورت برطرف شدن این مشکلات احتمال صدور پروانه نمایش برای «آتشکار» نیز وجود خواهد داشت.»
اما به گفته امیریوسفی، اين فيلم دو سال قبل پروانه نمایش دریافت کرده اما با دخالت غیرقانونی معاونت سینمایی وقت جلوی اکران آن گرفته شده است.
با اين حال امیریوسفی همچنان اميدوار است که فيلمش در اين جشنواره برای مردم و منتقدان به نمايش درآيد و به سرنوشت فيلم قبلی او يعنی خواب تلخ که از فيلم های برگزيده و تحسين برانگيز سينمای نوين ايران است، دچار نشود.
داوری در جشنواره فجر
داوری جشنواره فيلم فجر، به دليل ترکيب غالب غير سينمايی و جهت گيری سياسی آن، همواره موضوعی بحث برانگيز بوده و تا کنون بارها مورد اعتراض سينماگران و منتقدان سينمايی قرار گرفته است.
رد داوری بخش مسابقه سينمای ايران در جشنواره امسال از طرف برخی سينماگران سرشناس مثل عزت الله انتظامی، عباس کيارستمی، فاطمه گودرزی، اصغر فرهادی و فرهاد توحيدی، برگزارکنندگان جشنواره فيلم فجر را در وضعيت دشواری قرار داده بود. اظهار نظر شگفت انگيز آقای مسعودشاهی دبير جشنواره در مورد اعلام نام اعضای هيئت داوران بعد از پايان جشنواره، نه تنها با قواعد جشنواره های معتبر فيلم منافات داشت بلکه در تاريخ برگزاری جشنواره فيلم فجر نيز سابقه نداشته است.
سرانجام پس از چند روز از شروع جشنواره، اعضای هیئت داوران این دوره متشکل از مسعود جعفری جوزانی(فيلمساز) ، اسفنديار شهيدی (فيلمبردار و تهيهکننده)، ابوالقاسم طالبی(فيلمساز)، محسن علیاکبری (تهيه کننده)، محمد ابراهيم فياض (کارشناس فرهنگی)، فاطمه گودرزی (بازيگر) و ناصر هاشمزاده (فيلمنامهنويس) معرفی شدند.
اعتراض به تصميم هيئت انتخاب جشنواره
تعدادی از تهيه کنندگان سرشناس سينمای ايران با ارسال شکايت نامه هايی به مسئولان جشنواره، به تصميم هيئت انتخاب اين جشنواره در مورد فيلمشان اعتراض کرده اند.
سيد ضياء هاشمی، از تهیه کنندگان سرشناس سینمای ایران که فيلم زمهریر را تهيه کرده، طی نامه ای به مسئولان جشنواره فجر، اعتراض شدید خود را به تصميم هیئت انتخاب جشنواره فیلم فجر و حذف فيلم او از بخش مسابقه، اعلام کرده است. در بخشی از نامه هاشمی آمده است:
«من سیدضیا هاشمی بانگ برمیآورم که اشتباه کردهام، گفتم بعد از این همه فیلمسازی و فیلم بازی و رئیس و مرئوس بودن بیام برای وصیت هم که شده یک فیلم بسازم که خستگی و درد کوفتگی بچههای جنگ و هم مسجدیهام توش باشه یه فیلم از جنگ و دفاع مقدس برای امسال برای سال 1388 که باهاش بشه بالید و نسل تازه را هوشیار کرد.»
وی در بخش ديگری از این نامه نوشته است:
«نیک میدانم که هیچ پدیده هنری در هیچ محاقی قرار نخواهد گرفت و هیچ توقیف و توقفی پایدار نمیماند. همان طور که امروز شما آمدید محاق پیشینیان را شکستید. فردائیان هم محاق امروز شما را میشکنند و زمهریر نشان داده خواهد شد و خواهندش دید تا سیهروی شود هر که در او غش باشد.»
همچنین محمد احمدی، تهیه کننده فیلم لطفا مزاحم نشوید ساخته محسن عبدالوهاب هم طی نامه ای، نسبت به انتخاب نشدن فیلمش در بخش مسابقه سینمای ایران اعتراض کرد و خواهان خروج اين فيلم از بخش مسابقه فیلم های اول و دوم اين جشنواره شد.
عبدالوهاب در فيلم لطفا مزاحم نشوید در قالب چهار قصه تو در تو، با رويکردی طنزآميز، گوشه هايی از زندگی و مشکلات جوانان در تهران امروز را روايت می کند. باران کوثری، افشین هاشمی، حامد بهداد، سیامک صفری و لیلی فرهادپور از جمله بازیگران این فیلم هستند.
جشنواره فيلم فجر تا روز پانزدهم بهمن ادامه دارد.
January 19, 2010
جشنواره فيلم فجر آری يا نه
ترديد ها در باره تحريم جشنواره فيلم فجر
ماه می 1968 است. فيلمسازان و تماشاگران معترض و خشمگين از دست دولت فرانسه و سياست های سرکوبگرانه آن، سالن بزرگ نمايش فستيوال کن را اشغال کرده اند، همه برای قاپيدن ميکروفون از دست های هم تلاش می کنند؛ از ژان لوک گدار انقلابی مائويست تا فرانسوا تروفو ليبرال، رومن پولانسکی، کلود شابرول، ميلوش فورمن و بسياری ديگر. فرياد گدار در اين ميان از همه بلند تر شنيده می شود که می گويد ما بايد با کارگران و دانشجويان و حرکت انقلابی آنها همبستگی داشته باشيم و به همين دليل بايد فيلم هايمان را از فستيوال بيرون بکشيم.
گدار خطاب به یک منتقد فیلم می گويد: «من دارم راجع به همبستگی، با تو حرف میزنم؛ اما تو داری دربارهی نمای تراولينگ صحبت میکنی. تو یک حرامزادهای.»
همه حاضران در سالن برای گدار دست می زنند و سوت می کشند. به تدريج منتقدان سينمايی نيز به آنها می پيوندند و هيئت داوری فستيوال، متشکل از فيلمسازان برجسته ای چون رومن پولانسکی در پشتيبانی از حرکت آنها دسته جمعی استعفا می دهند.
روز ۱۸ می ۱۹۶۸ قبل از نمایش فیلم «Peppermint Frappé» ساختهی کارلوس سائورا، فرانسوا تروفو و جرالدين چاپلين بازيگر اصلی فيلم(و همسر سائورا در آن زمان)، خود را از پردهی سینمای نمايش دهنده فيلم آویزان می کنند و با اين کار خود مانع از نمايش آن می شوند. اين ها تصاويری است تاريخی که همه از فستيوال فيلم کن 1968 که برگزاری آن همزمان شد با شورش های خيابانی خونين می 68، به ياد دارند. حرکتی يک پارچه و هماهنگ که فستيوال کن را به تعطيلی کشاند.
حال پرسش اين است که آيا چنين اتفاقی می تواند در جشنواره فيلم فجر امسال هم بيفتد. جشنواره ای که مهمترين رويداد در تقويم سينمايی سالانه سينمای ايران است و عليرغم تمام انتقادها و اعتراضهايی که به نحوه برگزاری وسياستهای اجرايی آن شده و میشود، فيلمسازان ايرانی دوست دارندفيلمهايشان را در بخش مسابقه آن شرکت دهند چرا که اين کار، نقش تعيين کننده ای در موفقيت تجاری فيلم هايشان دارد.
بخش مسابقه سينمای ايران، فعالترين، پرجنب و جوشترين، جنجالیترينو پرمخاطبترين بخش جشنواره فيلم فجر است. در اين بخش است که حاصل يک سال فعاليتسينماگران ايرانی به نمايش درآمده و مورد داوری قرار میگيرد. از سوی ديگراين بخش، معرفسياستهای فرهنگی رسمی مسئولان سينمايی کشور است. بخشی که محدودههای سانسور و مميزی فيلم ها رامشخص کرده و ميزان تحمل دستگاه نظارت دولتی را برملا می کند. چشم همه فيلمسازان و دستاندرکاران حرفه ای سينمای ايران از فيلمساز گرفته تافيلمنامهنويس و تهيه کننده و بازيگر و منتقد سينما به اين بخش است.
سينماگران ايرانی و ايده تحريم جشنواره
از ماه ها پيش زمزمه تحريم جشنواره فيلم فجر از سوی فيلمسازان ايرانی در همبستگی با جنبش موسوم به «جنبش سبز» و مخالفت با سرکوب شديد و خشونت آميز اعتراض مخالفان دولت در خيابان ها، به طور پراکنده شنيده می شد.
اما آيا موضوع تحريم جشنواره از طرف سينماگران ايرانی، موضوعی واقعا جدی است يا تنها شايعه ای است که از طرف مخالفان حکومت و طرفداران «جنبش سبز» دامن زده می شود؟
در حالی که تنها چند روز تا برگزاری بيست و هشتمين دوره جشنواره فيلم فجر باقی است، تحريم جشنواره از سوی سينماگران معترض، هنوز شکل رسمی و قطعی پيدا نکرده و در قالب يک بيانيه منتشر نشده است.
ديدن نام سينماگران سرشناسی چون داريوش مهرجويی، تهمينه ميلانی، ابراهيم حاتمی کيا، پوران درخشنده، مجتبی راعی، ابراهيم فروزش، داريوش فرهنگ، حسن فتحی و شهرام اسدی در کنار نام برخی فيلمسازان جوان موفق مثل محسن امير يوسفی، عليرضا امينی، بيژن ميرباقری، مجيد برزگر، محسن عبدالوهاب و سامان مقدم می تواند ايده و تصور هر گونه تحريم جدی و يکپارچه از سوی سينماگران ايرانی را باطل کند.
با اين حال فيلمسازان به طور پراکنده و غير مستقيم، نارضايتی و اکراه خود از نمايش فيلم هايشان در جشنواره فجر امسال را بروز داده اند.
در حالی که دبيرخانه جشنواره فيلم فجر، ليست قطعی فيلم های ايرانی بخش مسابقه و بخش های ديگر جشنواره را اعلام کرده، هنوز هيچ قطعيتی در مورد حضور يا عدم حضور اين فيلم ها از سوی فيلمسازان و تهيه کننده های آنها وجود ندارد.
به گزارش ايسنا، از ميان 26 فيلم راه يافته به بخشمسابقه تنها 10 فيلم آماده نمايش اند و ساير فيلمها هنوز آخرين مراحل آمادهسازي را سپري ميكنند.
در اين ميان برخی از اين فيلم ها برخلاف سياست های قبلی جشنواره فيلم فجر، محصول امسال نيستند و زمان توليدشان به سال ها قبل برمی گردد اما به دلايل مشکلات مميزی، امکان نمايش در جشنواره فجر را نيافته اند.
در حالی که سينماگران ايرانی در سال های قبل برای آماده کردن فيلم خود و فرستادن آن به جشنواره، از هم سبقت می گرفتند، و بسياری از فيلم ها سرهم بندی شده و با نقص های فنی و کيفی بسيار در جشنواره به نمايش درمی آمد، امسال آنها نه تنها عجله ای برای اين کار نشان نمی دهند بلکه به بهانه ناتمام ماندن امور فنی فيلم، تمايلی برای شرکت فيلمشان در جشنواره فجر امسال ندارند.
از سوی ديگر تعدادی از سينماگران و بازيگران سرشناس ايرانی از جمله عزت الله انتظامی، فاطمه گودرزی و اصغر فرهادی، هر يک به دلايلی، پيشنهاد داوری جشنواره فيلم فجر امسال را رد کردند.
برخی از فيلمسازان از جمله رخشان بنی اعتماد و رسول صدر عاملی نيز از فرستادن فيلم های خود به جشنواره خودداری کردند.
رسول صدرعاملی که فیلم «زندگی با چشمان بسته» را در دست تدوين دارد، اعلام کرد که «حاضر نیست فیلم خود را قربانی آمادهسازی عجولانه برای نمایش در جشنوارهها کند.»
عبدالرضا کاهانی که فيلم قبلی اش بيست، برنده ديپلم افتخار بهترين کارگردانی در جشنواره فيلم فجر سال گذشته شد و يک فيلم توقيفی به نام آنجا در کارنامه خود دارد، اعلام کرد که تنها در صورتی حاضر است فيلم جديدش به نام هيچ را به جشنواره بفرستد که وزارت ارشاد برايش پروانه نمايش صادر کند در حالی که طبق گفته سجادپور مديرکل اداره نظارت و ارزشيابی وزارت ارشاد، نمايش فيلم در جشنواره فيلم فجر، نيازی به اخذ پروانه نمايش ندارد.
کاهانی، فيلمسازی است که هنگام دریافت جایزه ویژه هیئت داوران چهل و چهارمین دوره فستيوال فیلم کارلووی واری در جمهوری چک برای فیلم بیست، از حاضران در سالن خواست، « برای ادای احترام به مبارزهٔ مردم ایران از جای خود برخیزند.»
واکنش مسئولان سينمايی در برابر تحريم جشنواره
اما سيد محمد حسينی وزير فرهنگ و ارشاد اسلامی، تحريم جشنواره فيلم فجر از طرف سينماگران ايرانی را تکذيب کرد و آن را « تبليغات منفی عليه جشنواره» خواند که از سوی کسانی مطرح شده که « چون كار و فیلمی نداشتهاند، نمیخواهند در جشنواره شركت كنند.»
جواد شمقدری؛ معاون امور سينمايي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی نيز ضمن رد تحریم جشنواره آن را شايعه ای دانست که از طرف مطبوعات و رسانه ها به آن دامن زده می شود.
شمقدری با تاکيد بر خصوصيت ملی جشنواره فیلم فجر و پيوند آن با انقلاب اسلامی و آنچه که وی « هویت و تاریخ جدید ملت بزرگ ایران» خواند، اعلام کرد که « اين گونه حرکت ها نمی تواند به جشنواره فيلم فجر آسيب وارد کند.»
با اينکه مسئولان امور سينمايی، در اظهار نظرهای رسمی خود وانمود می کنند که تحريم جشنواره را به ظاهر جدی نگرفته اند اما برخی واکنش ها و اقدام های شتاب زده آنها مثل رفع توقيف از فيلم های توقيفی سال های قبل مثل به رنگ ارغوان(حاتمی کيا)، آتشکار(اميريوسفی)، تسويه حساب( تهمينه ميلانی)، صد سال به اين سال ها( سامان مقدم)، محفل اکس (حبيب الله کاوش) و سفر سرخ (فرخ نژاد)، بيانگر تلاش های آنها برای مقابله با موج تحريم احتمالی جشنواره از سوی فيلمسازان تلقی کرد.
از سوی ديگر در حالی که سياست جديد معاونت سينمايی در زمينه رفع توقيف از برخی فيلم های قديمی، می توانست به عنوان اقدامی تساهل آميز و حرکتی مثبت در جهت گشايش فضای سياسی و فرهنگی کشور و تعديل سانسور در سينمای ايران ارزيابی شود، اما مميزی و حذف برخی فيلم های توليدی جديد(مثل آتشکار، هيچ و زمهرير ساخته علی روئين تن) از بخش مسابقه جشنواره و يا نمايش بسيار محدود آنها در اين جشنواره به دليل داشتن « برخی مشکلات نظارتی»، در تناقض کامل با سياست قبلی است و اين تصور را که سياست رفع توقيف از فيلم ها از سوی مسئولان سينمايی جديد، تنها يک حرکت تاکتيکی برای مقابله با سياست تحريم احتمالی جشنواره و خنثی کردن آن است، تقويت می کند.
از طرف ديگر به گفته آقای سجادپور مديرکل اداره نظارت و ارزشيابی وزارت ارشاد، نمايش فيلم ها در جشنواره فيلم فجر امسال بدون صدور پروانه نمايش عمومی صورت می گيرد.
به اين ترتيب هيچ تضمينی برای نمايش عمومی فيلم های رفع توقيف شده قديمی و يا فيلم های جديدی که به اعتقاد مسئولين سينمايی، دارای مشکلات مميزی هستند و تنها در جشنواره فجر آن هم به صورت محدود برای عده قليلی از منتقدان و دست اندرکاران سينما نمايش داده می شوند، وجود ندارد و اين فيلم ها می توانند بعد از پايان جشنواره فيلم فجر، همانند فيلم سنتوری به راحتی به بايگانی سپرده شوند.
پيامدهای تحريم جشنواره
اما مناسبات سينمايی در ايران به گونه ای است که ايده تحريم جشنواره فيلم فجر يا هر جشنواره سينمايی ديگری، نمی تواند هرگز به شکلی که در غرب وجود دارد و نمونه تاريخی اش در فستيوال فيلم کن 1968 صورت گرفت، عملا تحقق پيدا کند.
سينمای ايران سينمايی به شدت وابسته به دولت است و دولت مکانيسم های پيچيده ای برای کنترل و نظارت آن و تحت فشار قراردادن فيلمسازان در اختيار دارد. از اين رو اين احتمال وجود دارد که دولت بخواهد تحريم کنندگان جشنواره را با استفاده از اين مکانيسم ها تحت فشار قرار داده و مجازات کند. تحريم جشنواره ای سياسی و دولتی مثل فجر که به گفته آقای شمقدری با تاريخ انقلاب ايران گره خورده، نمی تواند عواقب سختی برای تحريم کنندگان نداشته باشد. به همين دليل بسياری از تهيه کنندگان بخش خصوصی و سرمايه گذاران سينمايی که در توليد فيلم های امسال مشارکت کرده اند، حاضر نيستند با سرمايه اشان ريسک کرده و عواقب احتمالی ناگوار تحريم مثل عدم صدور پروانه نمايش برای فيلم و يا تضييقات ديگر مثل اکران محدود فيلم هايشان و قطع امکانات دولتی را بپذيرند و به همين دليل از همين الان شاهد کشمکش هايی بين سينماگرانی که مخالف شرکت دادن فيلم هايشان در اين جشنواره اند با تهيه کنندگان اين فيلم ها هستيم.
مخالفت فيلمسازان با ارسال شتابزده فيلم هايشان به جشنواره فجر از يک سو و اصرار تهيه کنندگان فيلم ها برای حضور در جشنواره حتی به بهای فنا شدن کيفيت فيلم ها، به اختلافات ميان تهيه کنندگان و فيلمسازان دامن زده است.
رخشان بنی اعتماد که فيلمش را با حمايت شهرداری تهران ساخته، اعلام کرده که حاضر نيست فيلمش در جشنواره فجر به نمايش درآيد اما سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران که تهيه کننده اين فيلم است آن را بدون اطلاع و موافقت خانم بنی اعتماد به جشنواره فرستاده است که اين موضوع باعث بروز اختلافاتی بين کارگردان و تهيه کننده دولتی فيلم شده است.
حسن فتحي سازنده فيلم «کيفر» که فيلمش در ليست فيلم های بخش مسابقه جشنواره قرار دارد، نارضايتی اش را از اقدام تهيه کننده برای ارسال فيلم به جشنواره رسما اعلام کرده است. وی در اين باره گفته است:
«از آنجا که فيلمبرداري اين فيلم به تازگي خاتمه يافته است و ديگر مراحل فني فيلم به طور کامل انجام نشده است، لاجرم ارائه اين فيلم توسط تهيه کننده به جشنواره فجر انجام گرفته و از کيفيت مورد نظر من برخوردار نخواهد بود.»
به اين ترتيب در حالی که کمتر از چند روز به آغاز جشنواره باقی مانده، بايد ديد که بيست و هشتيمن جشنواره فيلم فجر که در واقع نخستين آزمون مسئولان سينمايی جديد است، در چه ابعادی و با چه کيفيتی برگزار خواهد شد.
جشنواره ای که شايعه تحريم آن از سوی سينماگران، همچون بختک بر سر آن سنگينی می کند و می تواند شکاف و بی اعتمادی ميان سينماگران و دولتمردان را عميق تر سازد.
January 5, 2010
تعزيه به روايت ديگر
به بهانه پخش فيلم مستند « تعزيه به روايت ديگر» از برنامه آپارات بی بی سی
وقتی که بچه بودم، تعزيه برای من و بسياری از همسالان من، تنها يک نمايش يا تئاتر سرگرم کننده نبود بلکه تجسم واقعی رويدادی دلخراش در دشت سوزان کربلا و شرح مصائب و رنج های امام حسين و شهادت جانگداز او و يارانش(اوليا) به دست ستمگران و ظالمان(اشقيا) بود. مردی که نقش حضرت عباس را بازی می کرد، چهره ای زيبا و نورانی داشت و من نمی توانستم باور کنم که او آدمی معمولی است و کشاورزی از روستای اطراف است که حال برای مدت کوتاهی لباس سبز در بر کرده و در قالب اوليا فرو رفته است. او آنچنان ماهرانه و پرقدرت بازی می کرد که تصور جدايی او از نقش برای ما اصلا ممکن نبود. من و دوستان خردسالم، قهرمانی و شجاعت او را تحسين می کرديم و بر شهادت مظلومانه او زار زار می گريستيم. و در همان حال بر دشمنان سرخ پوش اش يعنی يزيد، ابن سعد و شمر لعنت می فرستاديم.
پدرم تعزيه خوان نبود اما صدای گرم و خوبی داشت و مرثيه های عاشورا را آنچنان سوزناک می خواند که سنگدل ترين آدم ها را به گريه می انداخت. بسياری از تعزيه خوان های بزرگ و برجسته مازندران از دوستان او بودند از جمله آقای خليلی شمرخوان و معين البکا(کارگردان تعزيه)ی درجه يک منطقه شوی لاشت مازندران که دو تعزيه بزرگ حضرت عباس و حضرت امام حسين را در اين فيلم اجرا می کند و الهام بخش من در ساختن اين فيلم مستند بوده است. فيلمی که با تيمی بسيار کوچک و تجهيزاتی اندک تهيه شد و دشواری های زيادی در مراحل ساخت آن پيش آمد و هرگز آنچنان که می بايست، در ايران ديده نشد(متاسفانه اين سرنوشت بسياری از مستندهای ايرانی است).
رويکرد من در اين فيلم، رويکردی پژوهشی و تحليلی بود و هدفم اين بود که ضمن تحليل ساختار نمايشی تعزيه و بررسی جنبه های دراماتيک و نشانه شناسی آن، به ريشه های داستانی، آئينی، مذهبی و اسطوره ای آن بپردازم.
همه افرادی که در اين فيلم در باره تعزيه حرف می زنند، کاملا آگاهانه و بر اساس نوع تفکر و جايگاه پژوهشی ويژه شان انتخاب شدند. بهرام بيضايی، از نخستين کسانی است که با رويکردی اسطوره شناسانه و از ديدی آئينی و اساطيری به تعزيه و ريشه های آن نگاه کرده و مهم ترين کتاب پژوهشی در باره تعزيه را با عنوان نمايش در ايران نوشته است. جابر عناصری نيز سال هاست در دانشکده های هنری ايران، تعزيه درس می دهد و به جمع آوری نسخه های تعزيه و تذکره نويسی در باره آنها مشغول است. نگاه عناصری به تعزيه، تا حد زيادی مذهبی و اعتقادی است. لاله تقيان نيز از جمله پژوهش گرانی است که به همراه همسرش جلال ستاری، سالهاست در زمينه تعزيه و هنرهای نمايشی در ايران تحقيق می کند و رويکرد او نيز رويکردی آکادميک است و از زاويه متفاوت تری نسبت به بيضايی و عناصری به اين نمايش آئينی-مذهبی نگاه می کند. و اما اين تنها پژوهش گران ايرانی نيستند که در باره تعزيه و شکل های مختلف آن تحقيق و جستجو می کنند بلکه تعزيه از زمانی که مستشرقان و سياحان غربی به ايران رفت و آمد داشته و شاهد اجرای آن در تکيه دولت تهران و روستاها و شهرهای ديگر ايران بوده اند، توجه آنها را جلب کرده و موضوع تحقيق و بررسی آنها شده است. پروفسور پيتر چلکوفسکی استاد شرق شناسی و مطالعات اسلامی در دانشگاه نيويورک، از جمله کسانی است که در زمينه تعزيه تحقيقات زيادی انجام داده و کتاب ها و مقاله های بسياری منتشر کرده. او نيز با نگاهی کاملا سکولار و آکادميک به تعزيه نگاه می کند و حضور او به عنوان يک شرق شناس و اسلام شناس غربی در کنار پژوهش گران ايرانی، بعد پژوهشی ديگری به اين فيلم مستند بخشيده است. و همين جا بايد از جای خالی مرحوم فرخ غفاری، مورخ سينما و تعزيه شناس برجسته ايرانی در اين کار ياد کنم که متاسفانه عليرغم کوشش من، حضور او در اين کار ممکن نشد.
شيوه کار من در ساختن اين فيلم مستند اين بود که ابتدا دو تعزيه امام حسين و حضرت عباس به طور جداگانه فيلمبرداری شد و بعد نسخه فشرده ای از هر دو تعزيه تدوين شد و در اختيار اين افراد قرار گرفت و آنها نيز جداگانه تحليل خود را در مورد عناصر و اجزای مختلف تعزيه بر اساس اين اجراهای ضبط شده، ارائه کردند.
ممکن است کاستی هايی در زمينه صدابرداری، فيلمبرداری و يا تدوين در اين کار به چشم بخورد اما تا جايی که می دانم اين فيلم تا اين لحظه، تنها فيلم مستندی است که در باره تعزيه و تحليل ساختاری و بررسی ريشه های آن ساخته شده است. همه فيلم های ديگری که در اين زمينه ساخته شده اند، هدف اصلی شان ثبت اجرای يک تعزيه به طور خلاصه يا به تفصيل بوده است.
من اين فيلم را به همه تعزيه خوانان گمنام خطه مازندران تقديم کردم. شبيه خوانانی که بدون چشم داشت مالی يا شهرت، تنها به خاطر ايمان مذهبی شان می خوانند و با مهارتی شگفت انگيز، تراژدی کربلا را هر سال در روزهای ماه محرم به دراماتيک ترين شکلی روايت می کنند.
و نکته آخر اينکه اين فيلم در اصل هفتاد و پنج دقيقه است که برای پخش از بی بی سی، زمان آن کوتاه تر شد و به 50 دقيقه رسيد.
برای اطلاع بيشتر در باره اين فيلم و تماشای کليپ آن به آدرس های زير مراجعه کنيد:
December 30, 2009
سال 2009 سال رکود سينما
مرور سينمای جهان در سالی که گذشت
با اينکه سال 2009 می توانست از نظر رکود اقتصادی بدترين سال برای سينمای جهان باشد اما استقبال مردم از فيلم هايی چون اواتار، هری پاتر و شاهزاده دورگه و پيشتازان فضا و فروش بالای اين فيلم ها نشان داد که سينما هميشه در برابر رکود اقتصادی مقاومت می کند چرا که عليرغم کاهش قدرت خريد مردم، آنها هميشه به سرگرمی نياز داشته و دارند. يعنی هر اندازه هم اقتصاد کساد و پول درآوردن سخت باشد، باز هم مردم برای سرگرمی پول پيدا خواهند کرد. در عصر رکود اقتصادی آمريکا در دهه سی هم اين گونه بود و مردم با همه کسادی اوضاع، به جای يک بار، دو بار در روز به سينما می رفتند.
سال گذشته نيز با اينکه رکود اقتصادی جهانی تاثير وحشتناکش را بر تمام حوزه های زندگی مردم گذاشت، و بسياری از شرکت ها و موسسات تجاری تعطيل و ورشکسته شده و افراد بی شماری بی کار شدند اما سالن های سينما همچنان گرم و پر از تماشاگر بود. تابستان گذشته برای گيشه آمريکا بهترين دورانی بود که تا کنون ثبت شد و بيش از 4.3 بيليون دلار بليط فروخته شد .
اما اين بدان معنا نيست که سينما در سال گذشته با هيچ مشکل اقتصادی مواجه نبود. علاوه بر اعتصاب فيلمنامه نويسان هاليوود که به خاطر افزايش دستمزدها صورت گرفت، بسياری از استوديوها و شرکت های سينمايی با خطر تعطيلی مواجه شدند و بازيگران و عوامل فنی بسياری از بی کاری خانه نشين شدند.
سرمايه گذاری مشروط بانک ها در فيلم ها و وام های بانکی ته کشيد، درآمد آگهی های تبليغاتی کاهش يافت و بازار سياه فيلم ها افزايش پيدا کرد.
کمپانی مترو گلدوين ماير(ام جی ام)، يعنی سازنده فيلم های جيمزباند، هنوز پول طلبکارانش را پرداخت نکرده است.
توليد سينمايی در سال گذشته به نسبت سال های قبل کاهش يافت و توليد فيلم های کمتر به معنی کار کمتر برای ستارگان بزرگ است. جين سيمور بازيگر هاليوود می گويد:
" از کار خبری نيست.... تازه اعتصاب تموم شده و در حال حاضر هيچ فيلمی ساخته نمی شه. همه چيز شده رئاليتی تی وی و اگر هم بخواهی در رئاليتی تی وی باشی باز هم کار کمه.»
انت بنينگ ستاره آمريکايی نيز بر وضعيت بد اقتصادی صحه می گذارد:
« فيلم های کمتری ساخته می شه و عده زيادی از اين بابت لطمه می بينند- افراد جلوی دوربين و افراد پشت دوربين. عده زيادی بی کار شدند، بنابراين واقعا تاثير بدی گذاشته.»
شويلر مور يکی از چابک ترين دلال های سينمايی هاليوود که در کار رتق و فتق مالی برخی از بزرگ ترين پروژه های سينمايی جهان است، می گويد که وضعيت سينماهيچ وقت تا اين حد بد نبوده است. به اعتقاد وی « سينما ديگر خيلی اهميت ندارد. سينما فقط يک آگهی تبليغاتی بزرگ برای منبع اصلی درآمد يعنی دی وی دی و تلويزيون است».
اما وضعيت اقتصادی برای صاحبان تلويزيون و شرکت های توليد کننده دی وی دی نيز چندان خوشايند نيست . آنها نيز شکايت می کنند که درآمدشان کاهش يافته و به حداقل رسيده است.
پرفروش ترين فيلم های سال
با اينکه امروز صنعت نمايش از انحصار سينما درآمده و با توسعه تکنولوژی نمايش خانگی، بخش مهمی از تماشاگران سينما ترجيح می دهند درخانه بمانند و فيلم ها را بر صفحه تلويزيون خود تماشا کنند، با اين حال کمپانی های بزرگ هاليوود مثل پارامونت و فاکس قرن بيستم همچنان از نتيجه کارشان احساس رضايت می کنند.
کمپانی پارامونت در سال 2009 با توليد چند فيلم عظيم(بلاک باستر) مثل پيشتازان فضا، جی.آی.جو و ترانسفورمرز(مبدل ها): انتقام بازنده، سال موفقيت آميزی را پشت سر گذاشت.
جنگ روبات ها بر سر اداره جهان در فيلم ترانسفورمرز، رکورد فروش را در همان روز اول شکست و با فروش ميلياردی خود، به يکی از پرفروش ترين فيلم های جهان تبديل شد.
کمپانی برادران وارنر نيز توليد کننده تعدادی از پرفروش ترين فيلم های سال گذشته بود از جمله:
خماری(Hangover) با فروش 460 ميليون دلار، خبرچين(Informant) با فروش 35 ميليون دلار و جايی که چيزهای وحشی هستند با فروش 75 ميليون دلار.
فيلم هری پاتر و شاهزاده دو رگه محصول برادران وارنر با فروش 930 ميليون دلار، در رتبه هشتم جدول پرفروش ترين فيلم های تاريخ سينما قرار گرفت.
فيلم اينميشن سه بعدی عصر يخ: طلوع دايناسور محصول فاکس قرن بيستم با فروش 890 ميليون دلار در رتبه سيزدهم جدول پرفروش ترين فيلم های دنيا ايستاد.
فیلم 2012 ساخته رولند امريخ با بازی جان كوزاك، دنی گلوور و وودی هارلسن با فروش 713 ميليون دلار در رده سی و سوم جدول پرفروش های تاريخ سينما قرار گرفت.
اين فيلم از سری فيلم های آخرالزمانی بود که به دنبال موجی از فيلم های اين نوع ساخته شد. فيلمی که ترس بشر از نابودی کره زمين در اثر افزايش دما را منتقل می کرد اما با همان بينش خوش بينانه هميشگی هاليوودی و قهرمان پردازی های کليشه ای ساخته شده بود و فيلمساز، خانواده خوش بخت آمريکايی را پس از عبور از دل انفجار و آتش و سيل و سونامی و خرابی های عظيم، دوباره به هم می رساند.
شب در موزه: نبرد اسميت سونيان با فروش 415 ميليون دلار، پيشنازان فضا با فروش 385 ميليون دلار، ريشه های ايکس من: ولورين با فروش 375 ميليون دلار محصول فاکس قرن بيستم، رستگاری نابودگر محصول برادران وارنر با فروش 370 ميليون دلار و تند و بی امان محصول کمپانی يونيورسال با فروش 360 ميليون دلار، از پرفروش ترين فيلم های سال 2009 بوده اند.
فيلم های دنباله دار ادامه نمونه های موفق
سال گذشته بسياری از کمپانی های بزرگ سينمايی، چاره غلبه بر رکود و بحران اقتصادی را در ساختن فيلم های به اصطلاح دنباله دار(فرنشايز) ديدند چرا که اين فيلم ها بر اساس نمونه های موفق قبلی توليد شدند. فيلم هايی که امتحانشان را در گيشه پس دادند و ريسک کمتری در موردشان وجود داشت. بيشتر محصولات سال گذشته کمپانی پارامونت را فيلم های دنباله دار تشکيل می دهند.
فيلم ترنسفورمرز(مبدل ها): انتقام بازنده که به دنبال موفقيت قسمت اول آن ساخته شد، 900 ميليون دلار فروخت و در رتبه بيستم جدول پرفروش ترين فيلم های تاريخ سينما قرار گرفت.
سانمر ردستون تهيه کننده هاليوود در باره موفقيت فيلم های دنباله دار می گويد:
« من اشکالی در ساختن فيلم های دنباله دار نمی بينم، ما ازش سود می بريم. چونکه مردم (فيلم ها) را به ياد دارند، مثلا در مورد قسمت دوم فيلم ترنسفورمرز(مبدل ها)، مردم موفقيت ترنسفورمرز يک را به ياد دارند يعنی ترنسفورمرز دو می تواند موفق تر از ترنسفورمرز يک باشد. به علاوه قسمت جديد پيشتازان فضا که جی جی آبرامز ساخته هيچ شباهتی با قسمت های قبلی پيشتازان فضا ندارد. در واقع او با ساختن يک فيلم متفاوت، آن را دوباره زنده کرد.»
اما داستان عاشقانه و رمانتيک خون آشام عاشق فيلم گرگ و ميش آنقدر مورد پسند جوانان آمريکايی قرار گرفت که بلافاصله قسمت دوم آن با عنوان ماه جديد نيز توليد شد. فيلمی که پيوند ژانر فيلم های خون آشام ها(ومپاير) و فيلم های تين ايجری دبيرستانی بود و فروش هفتصد ميليون دلاری آن ثابت کرد که تهيه کننده آن در تصميم خود(ساختن قسمت دوم) اشتباه نکرده بود.
فرشته ها و شياطين ساخته ران هاوارد نيز به دنبال موفقيت قسمت اول فيلم رمز داوينچی ساخته شد و با فروش 485 ميليون دلار، از پرفروش ترين فيلم های سال گذشته بود.
با اينکه پيش بينی می شد اين فيلم همانند فيلم رمز داوينچی، خشم مقامات واتيکان و دستگاه کليسای کاتوليک را برانگيزد اما برخلاف انتظار، واتيکان نه تنها به نمايش اين فيلم اعتراض نکرد بلکه روزنامه اوزرواتور رومانو،ارگان واتیکان با جذاب خواندن فیلم و تمجید از فیلمبرداری و کارگردانی استادانهران هاوارد، از واتيکان خواست تا دربارهدیدگاههایش در مورد آثاری که در مورد کلیسای کاتولیک تولید میشود، تجدید نظرکند.
شب در موزه(قسمت دوم-نبرد اسميتزونيان)، پيشتازان فضا، ريشه های ايکس من: ولورين، ترميناتور(رستگاری نابودگر)، تند و بی امان از فيلم های دنباله دار موفق سال گذشته بودند.
هاليوود و جنگ
جنگ عراق و افغانستان و پيامدهای آن، همچنان به عنوان سوژه ای جذاب در سال 2009 مطرح بود و فيلمسازان آمريکايی با رويکردهای مختلف با اين موضوع مواجه شدند.
در کنار توليد فيلم های تراژيک در باره موقعيت خطرناک سربازان آمريکايی در عراق(مثل صندوق جراحت ساخته کاترين بيگلو) يا بازگشت بی افتخار سربازان جنگ افغانستان (مثل برادران ساخته جيم شرايدان)، فيلم مردانی که به بزها خيره می شوند به کارگردانی گرنت هسلوو، با نگاهی کمدی و هجوآميز به جنگ عراق ساخته شد.
شايد اکنون ساختن فيلم های کمدی در باره جنگ برای هاليوود، خيلی بهتر از فيلم های جدی با درونمايه هايی تراژيک در باره جنگ و قربانيان آن باشد و می تواند تا اندازه ای روان آسيب ديده تماشاگران آمريکايی بعد از بحران های هولناک اخير را التيام بخشد.
اواتار پديده سينمايی سال
فيلم اواتار به کارگردانی جيمز کامرون و محصول کمپانی فوکس قرن بيستم که از روز 18 دسامبر اکران شد در نخستين هفته نمايش خود در آمريکا به فروش 93 ميليون دلار دست يافت و در سطح جهانی بيش از 285 ميليون دلار فروش کرد.
استقبال بی سابقه مردم از اين فيلم، گواه ديگری است بر قدرت و جاذبه سينما که هنوز می تواند ميليون ها نفر را در سردترين ماه سال از خانه بيرون آورده و به درون سالن های تاريک بکشاند تا تمشاگر نمايش خيره کننده سه بعدی جيمز کامرون بر روی پرده سفيد باشند. فيلمی که مفهوم فيلم سه بعدی(تری دی) را تغيير داد و امکانات گسترده آن را به نمايش گذاشت.
جيمزکامرون ده سال صبر کرد تا تکنولوژی ديجيتال آن قدر توسعه يافته و به حدی برسد که بتواند تخيلات ذهنی و خواب های فضايی عجيب او را به طرز باورپذيری به تصوير درآورد.
قطعا پيش از اين نيز سينما می توانست ايده کوه های معلق و شناور در فضا و باغ های الوان نور را بر پرده سينما بسازد اما قطعا آن تصاوير نمی توانست قابل مقايسه با اين تصاوير رنگارنگ و سحر انگيز باشند.
صحنه های پرواز آدم ها با پرندگان غول پيکر اژدهاوش(که به گمان من از تصوير سيمرغ الهام گرفته شده اند)، زيبا و خيره کننده اند. همين طور صحنه نبرد زمينی ها با مردمان بومی سياره پاندورا و صحنه حمله يکپارچه حيوانات جنگلی به جنگ افزارهای مدرن و مردان آهنين دارودسته کلنل مايلز.
اواتار با رنگ آميزی بديع و چشم نواز و طراحی صحنه بی نظيرش، تا کنون شگفت انگيزترين فيلمی است که سينمای هاليوود با اين ابعاد توليد کرده است. فيلمی که همه فيلم های عظيم و خوش ساخت ديگر هاليوود در برابر آن رنگ می بازند. فيلمی که با جلوه های تصويری زيبا و لوکيشن های تخيلی خواب گونه و رنگارنگ اش تماشاگر را مسحور و جادو می کند.
با اينکه موضوع فيلم چندان تازه نيست و ايده بومی شدن مرد مهاجم را قبلا در فيلم های ديگری چون رقص با گرگ ها و مردی به نام اسب نيز ديده ايم اما نوآوری بصری کامرون و استفاده خلاقانه اش از امکانات تکنولوژيک جديد سينما، آن را به اثری منحصر به فرد در سينمای فن سالار جهان تبديل کرده است.
سينمای تری دی و انيميشن
سال گذشته همچنين سال رونق فيلم های انيميشن بود. فيلم های انيميشن اکنون آنقدر اهميت يافته اند که فستيوال های هنری بزرگی مثل فستيوال کن و لندن نيز در سال گذشته، برنامه های خود را با اين نوع فيلم ها آغاز کردند.
انيميشن زيبا و انسانی «بالا» به کارگردانی پيت داکتر و محصول سه بعدی کمپانی پيکسار، فيلم افتتاحيه کن امسال بود و فيلم «مستر فاکس فوق العاده» ساخته وس آندرسن، فستيوال لندن را افتتاح کرد.
اينميشن سه بعدی عصر يخ: طلوع دايناسور محصول فاکس قرن بيستم با فروش 887 ميليون دلاری اش در رتبه سيزدهم جدول فيلم های پرفروش همه دوران ها قرار گرفت.
بعد از آن انيميشن بالا با فروش جهانی 702 ميليون دلار از موفق ترين فيلم های سال گذشته از نظر گيشه بود.
کمپانی والت ديزنی قسمت دوم انيميشن مشهور داستان اسباب بازی ها را اين بار به صورت سه بعدی ارائه کرد که در آخرين روزهای سال گذشته به نمايش درآمد.
سياره 51 ساخته يورگ بلانکو، پونيو به کارگردانی هايائو ميازاکی فيلمساز ژاپنی که بر اساس داستان پری دريايی کوچک اثر هانس کريستين آندرسن ساخته شد و آلوين و سنجاب ها ساخته بتی تامس از جمله مهم ترين انيميشن های به نمايش درآمده در سال گذشته بود.
اما همه فيلم های انيميشن سال گذشته به اندازه فيلم های بالا و عصر يخ درگيشه موفق نبودند. فيلم مستر فاکس فوق العاده که انتظار زيادی برای فروش آن می رفت، بيش تر از بيست ميليون دلار نفروخت و نتوانست هزينه 40 ميليون دلاری آن را جبران کند.
سينمای مستقل
فروش جهانی نسبتا بالای فيلم ميليونر زاغه نشين ساخته دنی بويل(370 ميليون دلار) و موفقيت قابل توجه آن در اسکار، ثابت کرد که برخلاف ادعای صاحبان کمپانی های بزرگ، سينمای مستقل نيز می تواند بدون تکيه بر ستارگان بزرگ و جلوه های ويژه، موفق و پولساز باشد.
اما با اين حال در سال گذشته، سينمای مستقل آمريکا از وضعيت چندان مطلوبی برخوردار نبود.
مايکل داگلاس بازيگر سرشناس سينما در اين باره می گويد:
« صنعت سينما در دوره رکود انصافا خوب کار می کنه و هميشه خوب کار کرده اما در عين حال يک شکاف عظيم بين فيلم های استوديويی و فيلم های مستقل وجود دارد.»
فرانسيس فورد کاپولا نيز در باره آينده سينمای مستقل آمريکا نا اميد است:
«... هيچ تمايلی برای ساختن فيلم های غيرمعمول وجود ندارد، شما می دونين که اين فيلم ها پول درنمی آرن، سيستم سرگرمی سازی ما از طريق تلويزيون دو نسل را شستشوی مغزی داده طوری که هيچ توقعی نداشته باشن و هيچ چیز نخواهن...»
فيلم مستقل يک مرد جدی ساخته برادران کوئن نيز که يهودی ترين فيلم شان بود، عليرغم استقبال خوب منتقدان سينمايی (87 درصد طبق جدول سايت راتن توميتو) توفيق چندانی در گيشه نداشت و در مجموع 9 ميليون دلار فروش کرد.
در حالی که فيلم 2012 با تکيه بر عناصر موفق و کليشه ای ژانر فيلم های علمی تخيلی و جلوه های ويژه در باره پايان جهان بيش از 360 ميليون دلار فروش کرد، فيلم ساده اما تکان دهنده جاده به کارگردانی فيلمساز مستقل، جان هيل کوت در باره همين موضوع که بر اساس رمان کورمک مک کارتی با رويکردی رئاليستی و کاملا متفاوت به موضوع ساخته شد، تنها 5 ميليون دلار فروش کرد.
با اين حال به قول سانمر ردستون تهيه کننده هاليوود، ماهی ريز قنات به شناکردن با غول های دريا ادامه خواهد دادو هميشه جايی برای فيلم های مستقل در کنار فيلم های عظيم (بلاک باستر) خواهد بود.
ساخته شدن فيلم های مستقلی چون يک مرد جدی برادران کوئن، برادران ساخته جيم شرايدان، صندوق جراحت ساخته کاترين بيگلو، پرشس ساخته لی دنيلز، جاده ساخته جان هيل کوت، محدوده های کنترل ساخته جيم جارموش و مرد مجرد ساخته تام فورد نشان می دهد که هنوز امکان ساخت آثار متفاوت و مستقل در سينمای آمريکا وجود دارد.
بهترين های منتقدان
در حالی که فيلم های هری پاتر و شاهزاده دورگه و پيشتازان فضا، موفق ترين فيلم های گيشه سال 2009 بودند، فيلم صندوق جراحت ساخته کاترين بيگلو به عنوان بهترين فيلم انجمن منتقدان فيلم لوس آنجلس برگزيده شد.
انجمن منتقدان فيلم لوس آنجلس، همچنين کاترين بيگلو را به عنوان بهترين کارگردان و يولانده مورو (برای فيلم سرافين) را به عنوان بهترين بازيگر زن و جف بريجز را برای قلب ديوانه به عنوان بهترين بازيگر مرد سال 2009 برگزيد.
همچنين بر اساس آرا انجمن منتقدان آمريکايی، فيلم ساعات تابستانی به عنوان بهترين فيلم خارجی، مستر فاکس زبل ساخته وس آندرسن به عنوان بهترين فيلم انيميشن، جيسون ريتمن و شلدون ترنر به عنوان بهترين فيلمنامه نويس (برای فيلم بالا در هوا)، تی بون برنت و استيون بروتون برای موسيقی فيلم قلب ديوانه به عنوان بهترين آهنگسازان فيلم و کريستين برگر برای فيلمبرداری فيلم روبان سفيد ساخته ميشل هانه که به عنوان بهترين فيلمبردار انتخاب شدند.
فيلم مستند سواحل آينس ساخته آينس واردا از فيلمسازان موج نو فرانسه به عنوان بهترين فيلم مستند سال از نظر منتقدان فيلم لوس آنجلس شناخته گرديد.
درگذشتگان سينما
سال گذشته نيز پرونده تعداد زيادی از چهره های مشهور سينما برای ابد بسته شد.
پاتريک سوئيزی(بازيگر فيلم روح)، باد شولبرگ فيلمنامه نويس و بازيگر- کارل مالدن (بازيگر فيلم های دربارانداز و تراموايی به نام هوس)، ديويد کارادين (بازيگر فيلم بيل را بکش)، مايکل جکسن(سلطان موسيقی پاپ)، فارا فاوست(بازيگر آمريکاييی)، جک کارديف(فيلمبردار نرگس سياه، ملکه آفريقا و جنگ و صلح)، موريس ژار(آهنگساز بزرگ سينما و سازنده موسيقی فيلم محمد رسول الله)، ناتاشا ريچاردسن(بازيگر سينما، و همسر ليم نسن)، کلود بری(فيلمساز فرانسوی)، پاتريک مک گوهان(بازيگر انگليسی)، دن اوبنون (فيلمنامه نويس بيگانه ها)، و جنيفر جونز ستاره فيلم های آمريکايی از نام دارترين درگذشتگان سال 2009 بودند.
December 15, 2009
مستندسازان ايرانی و نظريه پردازی در زمينه فيلم مستند
دوستم روبرت صافاريان، منتقد ارزشمند و با شعوری است و از معدود کسانی است که من به درک سينمايی درست و استقلال انديشه اش ايمان دارم. اما روبرت در ماههای اخير نظريهپرداز سينمايی طيف کوچکی شده است که به مخالفت با حرکت هشداردهنده و اعتراضی جمع کثيری از سينماگران مستند که بيانيه تحريم جشنواره سينماحقيقت را امضا کرده بودند، برآمدهاند.
من خود با اينکه فيلمی(ماريا، قراول صلح ۲۴ ساعته) برای جشنواره سينما حقيقت فرستاده بوده و هنوز از سرنوشت آن و تصميم هيئت انتخاب اين جشنواره در مورد اين فيلم بی اطلاع بودم، اين بيانيه را امضا کردم که متاسفانه امضای من تنها در پای نسخه انگليسی اين بيانيه درج شد. بعد از آن هم در مقالهای با عنوان
«مستندسازان ايرانی و حقيقت سينمای مستند» شرح مفصلی بر اين بيانيه و اهداف آن نوشتم و انگيزهام از نوشتن اين يادداشت، تنها واکنشی به مقاله اخير روبرت با عنوان
« خبرنگاران تصویربردار یا مستندسازان» است که در سايت سينمای مستند به چاپ رسيده. مقالهای که به اعتقاد من دارای يک تناقض تئوريک برجسته است که من سعی میکنم در اينجا اين تناقض را بشکافم
.
روبرت از معدود منتقدان و فيلمسازان مستندی بود که به مخالفت علنی با بيانيه تحريم مستندسازان پرداخت و آن را امضا نکرد.
من بعيد می دانم روبرت، هدف و روح آن بيانيه را نفهميده باشد و ندانسته باشد که اين بيانيه ادعا نامه ای عليه سانسور تصويری و خبری در ايران امروز است که در شرايط زمانی بسيار ويژه ای منتشر شده است. اين بيانيه همان طور که در متن آن آمده، يک «کنش ناگزير» بود که در اعتراض به محدوديت های اعمال شده از سوی حکومت در مورد خبرنگاران، فيلمسازان و روزنامه نگاران در جريان رويدادهای سياسی خونبار اخير ايران صورت گرفت. اين بيانيه مستقيما حکومتی را مورد خطاب قرار می داد که مانع از فعاليت آزادانه خبرنگاران، تصويربرداران، عکاسان، روزنامه نگاران داخلی و خارجی(به جز رسانه های رسمی و غير رسمی متعلق به حکومت) در روزهای پرالتهاب و خونين بعد از انتخابات رياست جمهوری اخير، شده بود.
به گمان من بيانيه مستندسازان يک کنش سياسی معترضانه بود و هرگونه مخالفت با آن از سوی فيلمسازان و منتقدان با هر توجيهی، میتوانست يک واکنش انفعالی تلقی شود. اين حق روبرت بود که بيانيه را به هر دليلی امضا نکند و با آن مخالف باشد اما مشکل از جايی شروع شد که او مصرانه سعی کرد به توجيه تئوريک علت مخالفت خود بپردازد.
روبرت در پاسخ به مستندسازی به نام رخساره قائم مقامی که به انتقاد از او پرداخته و مخالفتش را با بيانيه تلويحا به خاطر حفظ منافع شخصی و رابطهاش با مرکز گسترش سينمای مستند و تجربی(برگزار کننده جشنواره سينما حقيقت) دانسته بود، نوشت:
« نه، خانم رخساره قائممقامی، چیزهایی که من نوشتهام مچگیری نیست، بهانهجویی یا به قول شما “ایراد گرفتن از یک حرکت نادر و خجسته” نیست، نام اینها نقد است. اینها درباره مرکز و دولت و قدرت و ... نیست، درباره شماست، نقد شماست. نقد بیانیهتان، نقد گفتمانی که در بیانیه هست. شاید بگویید حالا وقت این حرفها نیست، شما که میدانید ما محظورات داریم و نمیتوانیم همه چیز را آشکارا بگوییم، بگذارید بعداً، الان چیزهایی مهمتری مطرح است، کار بزرگی در جریان است... امّا تجربه به من آموخته است که نقد زمان و مکان نمیشناسد و نقدِ خود دشوارتر از نقد مخالف است و باور به نقد یعنی باور به نقد خود. این نقد ممکن است درست یا نادرست باشد و خود میتواند نقد شود، امّا نه با انگ زدن».
برای روبرت سخت نبود که بفهمد که به خاطر مخالفت با بيانيه، میتواند از سوی برخی امضاکنندگان به سادگی متهم به سازش با مراکز قدرت شود و اعتبار حرفهای اش به عنوان يک منتقد و مستندساز مستقل خدشهدار شود اما واقعا چه چيزی او را به اين کار برانگيخت؟ اختلافات تئوريک سينمايی با امضا کنندگان بيانيه؟ اختلاف بر سر درک متفاوت او با بقيه از مفهوم فيلم مستند؟ مقالههای نظری روبرت در اين زمينه، اين طور نشان میدهد. اما آيا تنها اختلاف بر سر تعريف ما از فيلم مستند، میتواند ما را از همراهی با جمع بزرگی از مستند سازان کشور که احساس نگرانی و خطر کرده و نسبت به موقعيت و جايگاه مستندسازی در کشور هشدار داده اند، بازداشته و به مخالفت با آنها بکشاند؟
روبرت در مقاله اخيرش با عنوان «چه کسانی از رویدادهای خیابانی تصویر میگیرند؟» که در پاسخ به مقاله سعيد محصصی نوشته شده، بحث تفاوت کار خبری و تصويربرداری رسانه ای با کار مستند سازی را مطرح کرد. من با روح رمانتيک و سانتيمانتال مقاله آقای محصصی مخالفم و قصدم اصلا دفاع از مقاله او نيست بلکه برعکس در برخی از قسمت ها با نقد روبرت کاملا موافقم. جايی که روبرت به درستی به درک سنتی و خوش باورانه محصصی از سينمای مستند که آن را تنها يادگار و سندی برای آيندگان می داند، حمله می کند. اما روبرت در همان حال که از محصصی و ديگر مستند سازان می خواهد از اين نگاه عقب مانده به سينمای مستند دست برداشته و سينمای مستند را به عنوان سينمايی کنشگر که قدرت تاثيرگذاری بر جامعه و ايجاد تغيير در آن را دارد، بپذيرند، در همان حال از يک وظيفه مهم سينماگر مستند يعنی کنشگری، شانه خالی میکند و سعی دارد با تفاوت قائل شدن بين ماهيت فيلم مستند و ماهيت فيلم خبری، تعريفی بسيار بسته و محدود از فيلم مستند ارائه کرده و چهارچوبی برای فعاليت مستندسازان قائل شود:
« بسیاری از کسانی که بیانیه تحریم را امضا کردهاند به ممانعت از تصویربرداری از درگیریهای خیابانی بعد از انتخابات ریاست جمهوری اشاره کردهاند، به عنوان مستندساز تلویحاً مدعی شدهاند که کارشان ثبت همین رویدادها بوده که به سبب فشارها نتوانستهاند به آن جامه عمل بپوشانند، در حالی که ثبت رویدادهای تاریخی همان طور که گفتم کار خبرنگاران دوربین به دست رسانههاست نه مستندساز به طور اعم.»
روبرت در همان ابتدای مقاله خود در پاسخ به اين پرسش که «چه کسانی از رویدادها و درگیریهای خیابانی تصویر میگیرند؟»، می نويسد:
« پاسخ این پرسش در بیانیه تلویحاً این است: مستندسازان. یعنی همان کسانی که نامشان را پای بیانیه گذاشتهاند. این موضوع با واقعیت تاریخی مغایرت دارد. تصویرهای رویدادهای تاریخی در حین وقوع اساساً کار رسانه و به طور خاص تلویزیونها و کسانی است که برای تلویزیونها کار میکنند. حرفه کسانی که این تصویرها را برای تلویزیونها فراهم میکنند “تصویربردار رویدادهای جاری” یا “خبرنگار تلویزیونی” است. کار اینها بیشتر به عکاس- خبرنگار شباهت دارد تا فیلمساز یا مستندساز.»
روبرت می تواند مستندساز را از خبرنگار يا گزارشگر تلويزيونی تفکيک کند و بين وظايف آنها تفاوت قائل شود. اما او حتما میداند که اين مرزبندی ها در جهان امروز تا حد زيادی بهم ريخته و خيلی شارپ و دقيق نمی توان بين شان خط کشید.
چه کسی می تواند بگويد که فيلم «برای آزادی» حسين ترابی که گزارشی تصويری از رويدادهای انقلاب ايران است و در همان روزهای پيروزی انقلاب در سال ۱۳۵۷ تهيه شده، فيلم مستند نيست؟ همين فيلم ارزشمند اخيرا از سوی منتقدان مجله سايت اندساوند، در ليست ده فيلم مستندی که دنيا را تکان داد، قرار گرفت.
تمام فيلم هايی که فرانک کاپرا از جبهه های جنگ جهانی دوم گرفته(چرا می جنگيم) با اينکه جنبه خبری داشته و در زمره نيوزريل بوده اما امروز به عنوان بخشی از تاريخ سينمای مستند از آن ياد میشود.
يا مستندهای پاتريشيو گوزمن مستندساز شيليايی از رويدادهای مربوط به کودتای پينوشه در شيلی و سرکوب طرفداران سالوادور آلنده در اين کشور و همين طور فيلم های مستند بسياری که در باره جنگ ويتنام، جنگ اعراب و اسرائيل و جنگ های اخير خاورميانه ساخته شده اند. من در همان مقاله که قبلا از آن ياد کردم، به اين نوع فيلم های مستند (به اصطلاح خبری-گزارشی) از رويدادهای سياسی و اجتماعی پرخطر و دشواری های تهيه آنها در کشورهای غيردمکراتيک پرداخته ام. جايی که دوربين خبرنگار يا مستندساز برای حکومت حکم اسلحه را دارد و می تواند به همان اندازه و بلکه بيشتر خطرناک تلقی شود.
تناقض مقاله روبرت اين است که وی از يک سو به درستی به محصصی حمله می کند که چرا بين مفاهيم گزارش گر و مستندساز تفاوت قائل شده و و با تعيين شان هنری خاصی برای فيلم مستند، به تحقير گزارش رسانه ای(روبرت نسبت به تلقی غير رسانه ای از فيلم مستند معترض است) پرداخته اما از سوی ديگر خود در سرتاسر مقاله اش سعی می کند بين دو مفهوم «مستند ساز» و «خبرنگار تصویربردار»، خط کشی کند. دو مفهومی که به اعتقاد روبرت در مورد آنها در مطلب محصصی و در فضای نوشتار سينمايی ايران، «خلط مبحث» صورت گرفته و به سوءتفاهمی انجاميده که ظاهرا منشا صدور بيانيه مستندسازان بوده است.
روبرت در انتهای مقاله خود ليستی از تصويربرداران شجاعی را که برای ثبت رويدادهای خونبار ساليان اخير، جانشان را ازدست دادهاند، ارائه کرده است. بدون ترديد اينکه آيا اين افراد مستندسازند يا گزارشگر خبری و تلويزيونی، از اهميت کار شجاعانه آنها نمیکاهد. درست است که بيشتر آنها از سوی يک رسانه خبری برای تهيه گزارشی از يک رويداد پرخطر(انقلاب، کودتا يا جنگ) مامور شده بودند اما بدون شک در ميان آنها کسانی هم بودند که به ساختن فيلمی مستند(نه الزاما فيلم هنری) که ارزشی بيشتر از يک کار صرفا خبری داشته باشد، فکر می کردند و با اين انگيزه به استقبال خطر رفته و جان خود را فدا کردند.
آيا اگر کسی با دوربين خود به خيابان رفت و از خشونت و سرکوب تظاهرات سياسی مردم به وسيله نظاميان و نيروهای شبه نظامی فيلم گرفت، ديگر مستندساز نيست يا بايد به بهانه خبری و گزارشی بودن آن تصاوير، مستندبودن آنها را زير سوال برد؟
واقعا جز يک حکومت مستبد و غيردمکراتيک که از ديده شدن تصاوير مربوط به خشونت نيروهای تحت فرمانش در خيابان ها و سرکوب بیرحمانه مردم هراس دارد، چه کسی می تواند مانع از حضور مستندسازان در خيابان ها شود؟
آيا میتوان با استفاده از تئوری های سينمای مستند، سينماگران مستند را از ثبت رويدادهای اجتماعی و سياسی پيرامونشان برحذر داشت يا برای آنها محدوده خاص و معينی تعيين کرد؟
December 4, 2009
جليقه ضد گلوله يادت نره
خشونت در راديو زمانه
بيش از دو ماه است که از قطع همکاری من با راديو زمانه می گذرد. رسانه ای که از بدو تاسيس آن با آن همکاری داشتم و در مدت سه سال بی وقفه برای آن کار کردم. حاصل کار من نيز خوشبختانه هنوز در سايت آن موجود است و داوری در مورد آن را بايد به مخاطبان زمانه و آيندگان سپرد.
ورود من به راديو زمانه با ميل و اشتياق بود اما خروج من از آن به دلخواه من نبود بلکه به خواسته مديران تازه از راه رسيده راديو زمانه بود که به شيوه ای بسيار غيرمتمدنانه، توهين آميز و خشن و بدون درنظر گرفتن حقوق قانونی ام به کار من در زمانه پايان دادند.
شايد طرح دعوای يک روزنامه نگار با مديران يک رسانه در رسانه ها بيشتر از آنکه به نفع آن روزنامه نگار باشد، به ضرر او تمام شود اما مرا از اين بابت باکی نيست چرا که آنها که مرا می شناسند و از خلق و خوی من باخبرند می دانند که هرگز آدم تندخو، کله شق و اهل دعوا و مجادله نبودم و در تمام مدتی که با رسانه های معتبر فارسی زبان چه در داخل و چه در خارج از کشور کار کردم همواره سعی داشتم که از برخوردها و واکنش های تند و عصبی و تنش زا پرهيز کنم و در مواردی که اختلافی پيش می آيد سعی کنم از راه گفتگو آن را حل کنم.
اين بار نيز که بر سر حقوق و مطالبات قانونی خود در زمانه با سردبير ايرانی و مدير هلندی آن اختلاف پيدا کردم، نهايت تلاش خود را کردم تا بلکه از راه گفتگو و روش های قانونی اين اختلاف را حل کنم اما بی فايده بود چرا که نه آقای سردبير به اصول قانونی پايبند بود و نه خانم مدير درکی از آن داشت. آنها به جای توسل به قانون، سعی کردند با زور، خشونت، تهديد و ارعاب، خواسته خود را به من تحميل کنند و در نهايت نيز بدون رعايت حقوقی قانونی ام حکم اخراج مرا صادر کردند.
من تا امروز در مورد علت قطع همکاری خود با زمانه سکوت کردم و حرفی از من در اين مورد در رسانه ها منعکس نشد چرا که به حل مناقشه در درون راديو زمانه و از طريق هيدت مديره آن اميد داشتم اما متاسفانه هيئت مديره زمانه نيز ترجيح داد گوش خود را بر حرف های من ببندد و به جای دلجويی و اعاده حيثيت از من در مقابل حرکت به شدت توهين آميز و غير انسانی سردبير زمانه، از اقدام او و مدير زمانه حمايت کند. دو ماه سکوت من به خاطر این بود که به راههای قانونی معمول مجال بدهم. اما اکنون جز فاشگویی ماجرا چاره ای نمانده است.
شايد اگر اختلاف من با زمانه تنها بر سر مسائل حقوقی و کاری بود، هرگز نيازی نبود آن را در رسانه ها مطرح کنم اما موضوع بسيار مهم تر از آن است و به حيثيت و شخصيت من مربوط است که به خاطر رفتار توهين آميز و شرم آور سردبير زمانه لطمه و آسيب جدی ديده است طوری که هنوز نمی توانم باور کنم که در کشوری اروپايی و در رسانه ای که شعار حمايت از آزادی و دمکراسی می دهد، با يکی از قديمی ترين کارکنانش اين گونه رفتار شود.
برای من زجرآور است که اکنون خود را در مقابل رسانه ای ببينم که روزگاری به آن اميدهای بسيار داشتم و همراه با مدیر اوليه آن و تيمی از زبده ترين نويسندگان و روزنامه نگاران داخل و خارج از کشور و در کنار گروهی از خلاق ترين وب لاگ نويسان ايرانی، سعی کرديم رسانه ای متفاوت با ديگر رسانه های فارسی زبان به وجود آوريم که بيانگر افکار، سليقه ها و ايده های متفاوت و رنگارنگ در جامعه امروز ايران باشد.
اما متاسفانه امروز عملکرد مديريت جديد زمانه با اهداف و خواسته های اوليه آن تفاوت های بسياری دارد. من در اينجا قصد ندارم به نقد محتوای زمانه و توليدات رسانه ای آن بپردازم بلکه قصد من نقد رفتار خشن، مستبدانه و ضد اخلاقی سردبير جديد زمانه است که نسبت به من درپيش گرفته و مدير و هيئت مديره زمانه از آن حمايت کرده اند. رفتاری که در پراکندن همکاران زمانه موثر بوده و گویا اصلا به همین منظور انجام می شود.
ماجرا اين است که در پی اختلاف من با سردبير جديد زمانه بر سر موقعيت شغلی ام در اين سازمان، من برای حل مساله از راه گفتگو به دفتر راديو زمانه در آمستردام رفتم اما سردبير راديو در اين ديدار نه تنها هيچ انعطافی در مورد خواسته های من به خرج نداد بلکه در کمال گستاخی و بی ادبی با بی اعتبار خواندن قرار و مدارهای من با زمانه که یک سال بود عمل می شد مرا از اتاق خود بيرون کرد و حتی اجازه نداد که با همکاران و دوستان قديمی ام در دفتر زمانه ديدار و گفتگو کنم و هنگامی که به ايشان گفتم شما حق نداريد جلوی ملاقات و گفتگوی من با همکاران قديمی ام را بگيريد، با وقاحت تمام گفت که اگر از ساختمان راديو بيرون نروم، ماموران حفاظت ساختمان را خبر می کند تا مرا از آنجا بيرون کنند و در نهايت نيز همین کار را کرد. ممکن است سردبير زمانه چنانکه به مدیر این رسانه هم گفته بخواهد به دروغ ادعا کند که بعد از سرو صدا و لحن پرخاش جويانه من مجبور به اين کار شده اما اين ادعا کذب محض است و همه همکاران من در راديو شاهد بودند که هيچ گونه مجادله لفظی يا فيزيکی بين من و ايشان صورت نگرفت. من به دلیل شناختی که از او داشتم، برای احتياط، کل جريان ديدار و مذاکره خود با ايشان را تا لحظه خروجم از ساختمان راديو بر روی نوار ضبط کرده ام و در صورت لزوم آن را منتشر خواهم کرد.
به دنبال اين رفتار خارج از اصول مدنیت، من برای طرح شکايتم، طبق پروتکل داخلی راديو زمانه، ابتدا به مدير سازمان و بعد به هيئت مديره آن متوسل شدم و از آنها خواستم به شکايت من رسيدگی کرده و سردبير زمانه را به خاطر رفتار زشت و ناپسندش توبيخ کنند اما چنانکه آوردم آنها نه تنها اين کار را نکردند بلکه به شيوه هايی بسيار کليشه ای و شناخته شده در صدد حمايت از سردبير خاطی برآمده و در نهايت به نفع او رای دادند.
بعد از آن نيز سعی کردند با ارعاب و تهديدهای مکرر و ايجاد جوی مستبدانه، مرا از اطلاع رسانی به دوستان و همکارانم در راديو زمانه بازدارند و کار را به جايی رساندند که وقتی همکارانم از اين موضوع باخبر شدند و برخی از آنها به اين رفتار توهين آميز اعتراض کردند، آنها را به برخوردهای انضباطی شديد تهديد کردند.
اما شگفت انگيزتر از همه اينجاست که آقای حائری نژاد سردبير جديد زمانه به دنبال اين ماجرا، با ارسال ای ميلی مرا تهدید به برخورد خشن کرد و توصیه کرد از این پس جليقه ضدگلوله بپوشم. این برای سردبیر یک رسانه اروپایی خارج از تصور است و دامنه اعتماد به نفس زیاده از حد را نشان می دهد. قطعا آگاهيد که عواقب ارسال چنين ای ميل تهديد آميزی آن هم در يک کشور اروپايی تا چه حد می تواند برای آقای سردبیر سخت و ناگوار باشد.
می دانم که به سختی می توان چنين رفتار قلدرمآبانه و مستبدانه ای را از سوی مديران يک رسانه اروپايی انتظار داشت و باور کرد اما متاسفانه آنچه که گفتم حقيقت دارد و در حالی که سردبیر تازه کار زمانه از اصول و قواعد کار رسانه ای بی خبر است یا انها را به اتکای حمایتی که می شود نادیده می گیرد من برای اثبات ادعاهای خود مدارک و شواهد قوی و مستدل دارم که در صورت نياز ارائه خواهم کرد. ضمن اينکه پرونده حقوقی شکايت من از راديو زمانه نيز در دست پی گيری است.
در پايان از اينکه سرنوشت راديو زمانه به اينجا ختم شده و اين گونه رفتارهای بی ادبانه، خشن و غيرمتمدنانه بر آن حاکم شده، بسيار متاسفم. اگر مشکل فقط سردبیر زمانه بود شاید هنوز می توانستم به این رسانه امیدوار باشم اما مشکل در حمایتی است که مجموعه مدیریت زمانه از این سوء رفتار می کند. راديو زمانه از بابت اين رفتارها، آسيب های جدی ديده و باز هم خواهد ديد.
چهارم دسامبر 2009
پرويز جاهد
نويسنده و روزنامه نگار و گزارشگر سابق راديو زمانه در لندن
November 30, 2009
ميليتاريسم عرفانی
نگاهی به فيلم «مردانی که به بزها خيره می شوند»
خلاصه داستان فيلم:
باب ويلتن( يوان مک گرگور) روزنامه نگار آمريکايی بعد از جدايی از همسرش، برای فرار از تنهايی و ناراحتی به کويت می رود و در آنجا با لين کسيدی(جرج کلونی) سرباز نيروهای ويژه آمريکا آشنا می شود که ادعا می کند که عضوی از واحد سری ارتش آمريکا(جنگجويان جدای) بوده که تحت آموزش های ويژه قرار داشته و اکنون قادر است فکر آدم ها را بخواند، از ديوارهای سخت سيمانی عبور کند، غيب گويی کند و غيب شود، ابرها را بترکاند و با خيره شدن در بزها آنها را از بين ببرد.
فرمانده و بنيانگذار اين واحد ويژه، افسری هيپی مسلک به نام بيل جانگو(جف بريجز) است که با استفاده از تجربيات شخصی اش در جنگ ويتنام، اين واحد را در دهه هشتاد تاسيس کرده و لين کسيدی و لری هوپر(کوين اسپيسی) از سربازان زبده اين واحد و تحت آموزش او بوده اند. دو سربازی که هميشه در رقابت با هم بوده و با يکديگر دشمنی داشته اند.
باب و لين برای احيا مجدد اين واحد نظامی ويژه به عراق می روند و در آنجا گرفتار آدم ربايان می شوند اما موفق می شوند از دست آنها فرار کنند. آنها در عراق نه تنها بيل جانگو را پيدا می کنند بلکه متوجه می شوند که لری هوپر هم آنجاست و يک واحد نظامی مشابه را فرماندهی می کند.
در اينجا لين برای باب اعتراف می کند که يک بار از او خواسته اند که با خيره شدن به يک بز قلب او را از کار بيندازد و او ابتدا از اين دستور سرپيچی کرده اما بعد مجبور می شود آن را اجرا کند و بعد از آنکه بز با نگاه او از پا درمی آيد، او قدرت فوق انسانی اش را از دست می دهد.
اما آنها سرانجام موفق می شوند به کمک بيل جانگو، تشکيلات نظامی لری هوپر را از بين برده و بزها و عراقیان اسير پايگاه او را آزاد کنند.
نقد فيلم:
تا کنون در سينمای هاليوود با قهرمان ها و جنگجوهای خيالی و غير واقعی بی شماری با ويژگی های فراطبيعی و فوق انسانی مواجه بوديم اما اين بار در فيلم «مردانی که به بزها خيره می شوند» ظاهرا با شخصيت هايی رو در روييم که بايد نيروهای فراطبيعی و فوق بشری آنها مثل مهارتشان در خواندن افکار دشمن، نامرئی شدن، عبورشان از ديوارهای سيمانی و قدرتشان در از پا درآوردن بزها با خيره شدن در چشم آنها را باور کنيم و ترديدی نداشته باشيم که همه اين افراد جزو واحد نظامی ويژه ارتش آمريکا به نام نيو ارث آرمی(New Earth Army) هستند که با تکنيک های خاص ذهنی و فرا طبيعی، عرفان گرايی شرقی و افکار هيپی گرايانه آموزش ديده اند.
فيلم «مردانی که به بزها خيره می شوند»، بر اساس کتابی به همين نام نوشته جان رانسن روزنامه نگار بريتانيايی ساخته شده.
کتاب جان رانسن، ارتباط بين آموزش های نظامی غيرعادی و تکنيک های فرا طبيعی و ذهنی را که در عمليات نظامی آمريکايی ها بعد از جنگ ويتنام به کار گرفته می شد، بررسی می کند. کتاب سير تحول اين نوع فعاليت ها را در طی سه دهه گذشته بررسی کرده و نشان می دهد که هنوز نيز روش ها زنده اند و در جنگ عراق به کار گرفته می شوند.
پيش از اين نيز سريالی سه اپيزودی بر اساس اين کتاب با عنوان « حاکمان ديوانه جهان» برای شبکه چهار بريتانيا توليد شد که يکی از اپيزودهای آن، «مردانی که به بزها خيره می شوند» نام داشت و فيلم حاضر در واقع روايت ديگری از همان داستان است.
تم اصلی کتاب، بررسی ميزان ديوانگی و جنون در ارتش آمريکاست اما «مردانی که به بزها خيره می شوند»، نخستين نمونه از فيلم های کمدی در باره ديوانگی نظامی نيست. دکتر استرنج لاو کوبريک و ديکتاتور بزرگ چارلی چاپلين از مشهورترين نمونه های سينمايی اين ژانرند.
اما اين فيلم در قياس با آثار متفکرانه چاپلين و کوبريک، اثری سطحی و کمدی ای ضعيف و سرگرم کننده است.
فيلم شروع خوبی دارد. ورود لين کسيدی(جرج کلونی) با رفتار عجيب و غريب اش به داستان نويد يک کمدی جذاب و شيرين را می دهد اما بعد از گرفتار شدن او و باب ويلتن(يوان مک گرگور) در دست آدم رباها در عراق و فرار آنها، فيلم به شدت افت کرده و با ماجراهايی که به خوبی تشريح نشده و زمينه ای برای وقوع آنها وجود ندارد، تماشاگر را سردرگم و گيج می کند.
رانسن کتاب خود را بر اساس شخصيت ها و برخی رويدادهای واقعی نوشته است. کاملا روشن است که شخصيت بيل جانگو (افسر هيپی مسلک و مرتاض منش) از روی شخصيت کلنل جيم چنون افسر آمريکايی در زمان جنگ ويتنام خلق شده و ايده تاسيس واحد نظامی «جاسوسان غيب گو»، طرح اين فرمانده آمريکايی بوده. اما رانسن آن را با شخصيت های خيالی و ماجراهای تخيلی ترکيب کرده و خصلت مستند آن را ازبين برده است.
گرنت هسلوو اما در اقتباس خود از کتاب رانسن، از اين فرتر رفته و مرز بين تخيل و واقعيت و شوخی و جدی را ناشيانه به هم ريخته است. بنابراين فيلمش بيشتر از آنکه طنزی جدی در باره جنگ عراق و جنون نظامی گری باشد، اثری مفرح و سرگرم کننده در باره چند آدم عجيب و غريب و بامزه است که درگير ماجراهايی غيرعادی می شوند.
با اينکه فيلم بر اساس کتابی ساخته شده که ادعا می کند بر مبنای رويدادها و شخصيت هايی واقعی است و در ابتداى فيلم اين نوشته را مىبينيم که «اين داستان واقعىتر از آن است که باورتان بشود.»، با اين حال تماشاگر درمی ماند که کدام صحنه ها واقعی است و کدام صحنه ها جنبه خيالی و شوخی دارند.
در طول تماشای فيلم دائما از خود می پرسی که آيا اين آدم ها واقعی اند و آنچه که می بينی واقعا اتفاق افتاده. آيا هرگز چنين واحد سری ای در ارتش آمريکا وجود داشته و اگر داشته نقش آن در جنگ عراق و عمليات نظامی خاورميانه، چه بوده است.
به علاوه مشخص نمی شود که بيل جانگو، لين کسيدی و لری هوپر، جنگجويانی با قدرت های فوق انسانی اند يا ديوانه هايی اند که با ذهنيات و پريشان و تخيلات عجيب و غريب خود سرگرمند.
روايت فيلم بين حال و گذشته در نوسان است اما بخش اصلی آن مربوط به زمان حال است. فيلم درواقع داستان دو شخصيت است که هر يک با هدف متفاوتی همسفر می شوند. باب ويلتن می خواهد با اين سفر و درگير شدن در ماجرايی هيجان انگيز، از يک سو گذشته تلخ خانوادگی و جدايی از همسرش را فراموش کرده و از سوی ديگر به عنوان يک روزنامه نگار، به کنجکاوی حرفه ای اش پاسخ دهد. لين کسيدی نيز به دنبال اهداف نظامی و ايده های عجيب و غريب خود هست.
اما اين دو شخصيت در پايان عليرغم از سر گذراندن ماجراهای خطرناک و هيجان انگيز، به تحول تازه ای نمی رسند و اين سفر پرماجرا، شناخت تازه ای از جهان و مسائل آن به آنها نمی دهد.
ويلتن بعد از بازگشت به آمريکا قصد دارد به همه بگويد چه اتفاقاتى برای او در اين سفر رخ داده اما بازگو کردن اين ماجراها، جز سردرگمی مخاطبانش حاصلی ندارد.
بيل جانگو(جف بريجز) معتقد است که جنبش هيپی گری و عرفان شرقی بايد با آموزش نظامی ترکيب شود تا ضامن صلح جهان باشد. انديشه ای ساده لوحانه و ايده آليستی که در دنيای خشن و ميليتاريستی امروز کاربردی ندارد.
او سربازان آمريکايی را وا می دارد به جای سينه خيز رفتن و مشق نظامی کردن، برقصند و مواد مخدر مصرف کنند که اين صحنه ها، به خاطر گروتسک بودن، خنده دارتر از بقيه صحنه های کمدی فيلم اند.
گرنت هسلوو کارگردان اين فيلم که قبلا بازيگر و تهيه کننده بود و فيلم «شب به خير، موفق باشی» جرج کلونی را تهيه کرد، اينک با حمايت همه جانبه جرج کلونی، دومين فيلم خود را کارگردانی کرده که عليرغم داشتن برخی عناصر کمدی های برداران کوئن، حاصل آن کمدی ای سرد و بی روح به سبک آثار طنز و کمدی های خشک و بی نشاط انگليسی است.
جرج کلونی جز در برخی لحظه ها، بازی کمدی چشمگيری از خود نشان نمی دهد و در آن لحظه ها نيز حرکات کمدی او و سيمای ظاهری اش، بيشتر يادآور شخصيت اورت در فيلم آه برادر کجايی؟ برادران کوئن است.
شخصيت جف بريجز و نوع کمدی ای او نيز تا حد زيادی از روی شخصيت او در فيلم لبوفسکی بزرگ برادران کوئن کپی برداری شده اما برخلاف کمدی های گرم و جاندار و انديشمندانه برادران کوئن، طنز اين فيلم بسيار ضعيف و کم عمق است.
قصد فيلمساز در خلق مضحکه ای در باره جنگ و هجو قدرت نظامی، خوی ميليتاريستی و پارانويای نظامی، کاملا روشن است اما شيوه روايت او و شخصيت پردازی ضعيف اش اجازه نمی دهد که اين ايده به درستی اجرا شود.
به نظر می رسد هاليوود اکنون به اين نتيجه رسيده که در شرايطی که روزانه ده ها سرباز آمريکايی و انگليسی در عراق و افغانستان کشته می شوند، ساختن فيلم های کمدی در باره اين جنگ، خيلی بهتر از فيلم های جدی با درونمايه هايی تراژيک در باره جنگ و قربانيان آن است و می تواند تا اندازه ای التيام بخش روان آسيب ديده تماشاگران آمريکايی بعد از بحران های هولناک اخير باشد.
November 28, 2009
بهترين های فستيوال فيلم لندن
اين مطلب را بعد از پايان کار فستيوال فيلم لندن برای سايت بی بی سی نوشتم که دوباره اينجا منتشر می شود:
پنجاه و سومين دوره فستيوال فيلم لندن سرانجام شب گذشته(پنج شنبه 29 اکتبر) با نمايش فيلم « بچه ناکجا آباد» (Nowhere Boy)ساخته سم تايلر وود به کار خود پايان داد.
فستيوالی که عليرغم قدمت واعتبار جهانی اش، برخلاف فستيوال های فيلم بزرگ و پرزرق و برق دنيا مثل فستيوال فيلم کن و ونيز، در فضايی نسبتا آرام و بدون هياهو و جنجال های مرسوم رسانه ای برگزار شد. يکی از ويژگی های مهم اين فستيوال و تفاوت آن با فستيوال های ديگر، جنبه مردمی آن است و اينکه برای برگزارکنندگان اين فستيوال حضور مردم و استقبال آنها از فيلم ها اهميت بيشتری نسبت به حضور اهل سينما و مطبوعات و رسانه ها دارد.
سال گذشته فستيوال فيلم لندن با فيلم « ميليونر زاغه نشين» ساخته دنی بويل پايان يافت، فيلمی که جوايز اسکار را درو کرد و به موفقيت عظيمی در گيشه دست يافت. امسال نيز پيش بينی می شود فيلم مراسم اختتاميه فستيوال يعنی « بچه ناکجا آباد» به همان اندازه موفق باشد. فيلمی که نخستين کار سينمايی بلند کارگردان آن سم تايلر وود است که بيشتر به عنوان عکاس و هنرمند کانسپچوال آرت شناخته شده است. فيلمی بيوگرافيکال در باره جان لنون خواننده مشهور موسيقی پاپ و عضو گروه بيتل ها که برخلاف تمام فيلم هايی که در ساليان اخير در باره جان لنون ساخته شدند، بيشتر به دوران اوليه زندگی لنون و شکل گيری شخصيت هنری او می پردازد.
با فيلمنامه ای از مت گرين هال که قبلا فيلمنامه خوب « کنترل» را در باره گروه «جوی ديويژن» نوشته بود و مهارت خاصی در نوشتن بيوگرافی های تصويری هنرمندان موسيقی مدرن دارد.
فيلمساز، زندگی جان لنون(با بازی آرون جانسن) را از زمان 15 سالگی اش در ليورپول دنبال می کند. زمانی که او نوجوانی تشنه تجربه و نوآوری است. نوجوانی که کودکی اش را در کنار عمه اش گذرانده که عاشق موسيقی چايکوفسکی است و بعد نيز در دامان مادری که طرفدار موسيقی جی هاوکينز است، بزرگ می شود و به اين ترتيب سليقه هنری او شکل می گيرد و بعد آشنايی اش با پل مک کارتنی که باعث ايجاد تحولی اساسی در زندگی اش می شود.
نمايش بيش از 190 فيلم بلند و 113 فيلم کوتاه و مستند در ژانرها و قالب های گوناگون از کشورهای مختلف جهان، فرصت کم نظيری بود برای علاقمندان جدی سينما که تماشای فيلم های تازه از فيلمسازان کهنه کار و نوظهور را يک جا و همزمان تجربه کنند و عطش سينمايی خود را فرو نشانند.
مطمئنا برای تماشاگران سينما اين امکان وجود دارد که بعد از پايان اين فستيوال، به تماشای فيلم های بزرگ و پر هزينه ای چون « مردانی که به بزها خيره می شوند»، « مستر فاکس فوق العاده»، « تحصيل»، « ستاره تابناک» و « پسرها باز می گردند»، در سالن سينماهای محلی شان بپردازند اما بسياری از آثار سينماگران مستقل و غير تجاری چون بريلانته مندوزا، اليا سليمان، بهمن قبادی، رابرت کونولی، گاسپار نوئه، اصغر فرهادی، کلوديا يوسا و شيرين نشاط، احتمالا يا هرگز رنگ سالن های سينماهای محلی و زنجيره ای را نخواهند ديد و يا بايد ماه ها تماشای آنها را بر روی پرده يا دی وی دی انتظار کشيد.
انقلاب فرانسوی
سينمای فرانسه مطابق معمول هر سال، امسال نيز حضور چشمگيری در فستيوال فيلم لندن داشت. در بخش «انقلاب فرانسوی»، فيلم های درخشانی از ژاک اوديار(يک پيامبر)، گاسپار نوئه(وارد خلاء شو)، ژان پير ژنه(ميک مکس) و سدريک کان(افسوس ها) به نمايش درآمد.
فيلم « وارد خلاء شو»(Enter the Void) ساخته گاسپار نوئه، يک تجربه سينمايی بديع و منحصر به فرد سينمايی بود که درک معمول ومتعارف از مفهوم سينما را تغيير می دهد. روايتی پيچيده و ذهنی از زندگی و مرگ اسکار شخصيت اصلی فيلم و خواهر رقاصه اش که سال ها بعد از مرگ والدين شان در يک تصادف اتومبيل، در ژاپن به هم می پيوندند اما سرنوشت خواب ديگری برای آنها ديده است. ذهنيت تصويری گاسپار نوئه و کار شگفت انگيز او با دوربين سيال و استفاده خلاقانه او از رنگ، داستان ملودراماتيک روانکاوانه او را از سطح معمول فراتر برده و کيفيتی غريب به آن می بخشد و تماشاگر را همزمان در لحظات لذت، نشئه گی، خماری و مرگ اسکار شريک می سازد.

فيلم ميک مکس(Micmacs) ساخته ژان پير ژنه نيز فيلمی بود که به سبک هميشگی ژنه ساخته شده بود يعنی آميزه ای از فانتزی، خيال پردازی و طنز و شوخی. داستان جوانی که پدرش را در جنگ از دست می دهد و خود نيز تصادفا در يک درگيری بين گانگسترها در خيابان گلوله می خورد اما زنده می ماند و بعد سعی می کند که به ياری دوستان آسمان جل اش از صاحبان کارخانه اسلحه سازی و کسانی که با توليد آن گلوله ها باعث مرگ پدرش و مجروح شدن خودش شده بودند، انتقام بگيرد و زرادخانه های آنها را نابود کند. ميک مکس اثری ضدجنگ است که با لحن کمدی و در قالب فانتزی به افشای سياست های جنگ طلبانه دولت فرانسه و همدستی آن با دلالان اسلحه و جنگ افروزان می پردازد.
فيلمی که از نظر به کارگيری جلوه های بصری، فيلمبرداری، تدوين و تخيل سينمايی، اثری جذاب و بسيار ديدنی است.
اما سدريک کان فيلمسازی است که به اميال درونی انسان توجه زيادی نشان می دهد. اميالی شيطانی که انسان را به طرف جنون و جنايت سوق می دهند. تضاد بين نيروهای بازدارنده اخلاقی و اجتماعی و اين ميل سرکش و افراطی، سرمنشا درام روانکاوانه و پرقدرت « افسوس ها»ست. درامی که در سنت درام های زناشويی فرانسوی بر محور عشق، خيانت و زنا، ريشه دارد که استادان آن کلود شابرول، کلود سوته و فرانسوا اوزون اند. بازی های درخشان ايوان اتال و والريا برونی از امتيازهای برجسته فيلم است.
سينمای خاورميانه
از سينمای فلسطين و اسرائيل نيز چند فيلم بسيار خوب در فستيوال به نمايش درآمد.
فيلم «عجمی» کاری جسورانه و غافلگير کننده از سينمای اسرائيل بود که دو کارگردان فلسطينی و اسرائيلی به نام های اسکندر کوپتی و يارون شانی به طور مشترک آن را کارگردانی کرده بودند و داستان های موازی از زندگی چند جوان عرب عاصی و بی پول در مناطق اشغالی فلسطين را به شيوه «پالپ فيکشن» تارانتينو و فيلم های آلخاندرو گونزالس روايت می کرد و سرنوشت تلخ و تراژيک آنها را به هم گره می زد.
«زمانی که باقی می ماند» ساخته سينماگر فلسطينی، اليا سليمان، فيلمی اتوبيوگرافيگال از زندگی فيلمساز بود که پس از سال ها به سرزمين مادری اش در ناصريه بازمی گردد و در اين سفر، خاطرات تلخ و شيرين گذشته و کودکی اش در نظرش مجسم می شود. در اين فيلم، سليمان با بيان طنزآميز و شوخ طبعانه اش، تاريخ دردبار فلسطين را در طی شصت سال از 1948 تا امروز روايت می کند.

فيلم «لبنان» ساخته ساموئل مائوز از اسرائيل، فيلمی ضدجنگ و تکان دهنده از کارگردانی تازه کار بود که پيش از اين جايزه شير طلايی فستيوال ونيز را دريافت کرد. فيلمی که داستان آن در سال 1982 و زمان حمله اسرائيل به خاک لبنان اتفاق می افتد. جز ابتدا و انتهای فيلم که نمايی از يک مزرعه گل های آفتابگردان است، تمام فيلم در درون يک تانک اسرائيلی می گذرد و ما از زاويه ديد راننده تانک شاهد فجايع و رويدادهای تکان دهنده ای می شويم که در مقابل دوربين اتفاق می افتد. فيلم کارگردانی بسيار خوبی دارد. دوربين در يک فضای بسته و محدود، بسيار خوب عمل می کند و واکنش های عصبی و روابط پرتنش سربازان آشفته و درمانده درون تانک را به خوبی نشان می دهد. سربازانی که به روايت فيلمساز، ناخواسته و از روی اجبار وارد جنگی شده اند که نه تنها انگيزه و هدف آن برايشان روشن نيست بلکه حتی تصور روشنی از دشمن رودررويشان و موقعيت جغرافيايی خود ندارند و تنها تابع فرماندهان خود اند.
مشکل فيلم اين است که با کاشتن دوربين در درون تانک و با اتخاذ زاويه ديد سربازان اسرائيلی، عملا تماشاگر را در موقعيت اين سربازان قرار داده و او را وامی دارد که با آنها همذات پنداری کند و آنها را قربانيانی بی گناه فرض کند که ناگزير دست به جنايت می زنند.
فيلم مستند جسورانه ديگری هم بود به نام « افترا»(Defamation) ساخته يائوو شمير فيلمساز اسرائيلی که جايزه بهترين فيلم مستند فستيوال(جايزه جان گريرسن) را دريافت کرد. فيلمساز سعی کرد در روايت اش از يک موضوع بحث برانگيز و جنجالی يعنی يهودی ستيزی و هولوکاست منصف و صادق باشد. او همه نظرات افراطی هر دو دسته يعنی يهوديان راست گرای صهيونيست و منکران هولوکاست(مثل نورمن فينکلشتاين نويسنده کتاب « صنعت هولوکاست» را که معتقد است جنايت های نازی ها باعث توجيه جنايت های اسرائيل در فلسطين شده)، کنار هم قرار داده و از تماشاگر می خواهد در باره آنها قضاوت کرده و نتيجه گيری کند.
سينمای بريتانيا
نمايش چند فيلم مستقل درخشان و خوش ساخت از سينمای بريتانيا در فستيوال امسال، نشانه ظهور استعدادهايی تازه در سينمای بی رمق و فرتوت اين کشور است. در کنار نمايش فيلم های استوديويی پرهزينه و سنگينی چون « تحصيل» ساخته لون شرفيگ، « پسرها باز می گردند» ساخته اسکات هيکز و «والهالا طلوع می کند» ساخته نيکلاس ويندينگ رفن، و «39 باشکوه» ساخته استيون پولياکوف، فيلم های خلاقانه ای چون « قفسه 44 اينچی» ساخته مالکوم ونويل و « لگدها» ساخته ليندی هيمن، واقعا اميدوار کننده است.
قفسه 44 اينچی با بازی های خوب جان هرت(برنده جايزه ويژه فستيوال به عنوان بهترين بازيگر) و ری وينستن، درامی قدرتمند با تم های شکسپيری مثل عشق، خيانت و انتقام بود که به شيوه ای پينتری روايت می شد. با ديالوگ هايی فوق العاده که به سبک آثار پينتر و درام نويسان ابزورد، دارای طنينی سرد و ويرانگرانه بود. مسئله اصلی فيلم اين بود که چگونه می توان در دنيايی مردسالار و متعصب که تنها به شرافت خانوادگی و ارزش های مردسالارانه اش می انديشد به عشق فکر کرد و از انتقام دست کشيد.
سينمای ترکيه
امسال از نوری بيلگه جيلان، علی اوزگن ترک، فرزان اوزپتک و ديگر فيلمسازان سرشناس ترک، فيلمی در فستيوال نبود اما به جای آن مستند بسيار ديدنی و جذابی از اين کشور درميان فيلم ها بود به نام « سفر به ماه» ساخته کوتلاگ آتامان که داستانی تاريخی مربوط به دهه پنجاه را به کمک مجموعه ای از عکس های قديمی و مصاحبه ها روايت می کرد.
داستان فانتزی مردمی روستايی که به دنبال موفقيت فضانوردان روسی در سفر به فضا، غيرتی شده و رگ ملی شان به جوش می آيد و تصميم می گيرند چند تن از مردان روستا از جمله چوپان ده را سوار بر مناره حلبی مسجد کرده و به کره ماه بفرستند. فيلمی که به شيوه ای غريب و طنزآميز بازگو می شد و طنز و شوخی جاری در عکس های قديمی و سياه و سفيد روستا در کنار حرف های جدی و علمی فيزيکدانان و روشنفکران ترک، تضاد جالبی ايجاد کرده بود که توصيف دقيقی از شکاف عظيم بين سنت و مدرنيته در جوامع روبه توسعه ای مثل ترکيه بود و از اين نظر فيلم های اسرارگنج دره جنی ساخته ابراهيم گلستان و آن شب که بارون اومد کامران شيردل را در ذهن نگارنده تداعی می کرد.
ستاره ای متولد می شود
فستيوال فيلم لندن امسال کشف تازه ای داشت و آن ظهور بازيگر مستعد و خلاقی بود به نام کری موليگان که با فيلم « تحصيل» (An Education) ساخته لون شرفيگ به سينما معرفی شد. بازيگری که دانش آموخته رشته بازيگری بود و در چند سريال تلويزيونی در نقش های نه چندان مهم بازی کرده بود اما اين بار در نقش يک دختر تين ايجر محصل و تيزهوش که پدر و مادرش می خواهند او را به دانشگاه آکسفورد بفرستند اما آشنايی اش با مرد متاهل پولداری به نام ديويد، مسير زندگی او را عوض می کند و او را بر سر دو راهی قرار می دهد. کری موليگان، اين ترديد و بحران عاطفی و تحول جنی از يک دختر تين ايجر به يک زن بالغ و جذاب را با قدرت نشان داده است.
November 23, 2009
برخی گمانه زنی ها در باره شماره چهارصد مجله فيلم
مدت هاست که مجله فيلم به دستم نمی رسد و در طی اين سال های زندگی در غربت، تنها يکی دو دوره آن به طور مرتب به دستم رسيده اما به دلايلی ديگر نتوانسته ام آبونمان خود را تمديد کنم و لذا در سال های اخير تنها از طريق وب لاگ های سينمايی برخی دوستان سينمايی ام مثل هوشنگ گلمکانی(فيلم نوشته ها) و بهروز تورانی(فانوس خيال) و يا سايت خود اين مجله، از محتوای شماره های جديد آن به صورت فهرست وارد باخبر شده ام. بنابراين شماره چهارصد مجله فيلم را هنوز از نزديک نديده ام و اين يادداشت را صرفا بر مبنای همان معرفی کوتاهی که از محتوای اين شماره در سايت مجله فيلم آمده، می نويسم.
مجله فيلم در شماره چهارصد خود، به شيوه مجله معروف سينمايی سايت اند ساوند، از 92 منتقد، مترجم و نويسنده سينمايی ايرانی در باره بهترين فيلم های ايرانی و خارجی عمرشان نظرخواهی کرد. من جزو آن 92 نفر نيستم چرا که مجله فيلم و سردبير مهمان آن اصلا از من برای شرکت در اين نظرخواهی دعوت نکردند و نخواستند که من نيز با مسافران اين به اصطلاح خودشان، « کشتی روياها» همسفر شوم. اين موضوع، فارغ از اينکه آيا اساسا به اين گونه نظرخواهی ها و انتخاب ها اعتقاد دارم يا نه و شرکت در آنها را موثر و ضروری می دانم يا نه، کنجکاوی مرا برانگيخته و ذهن مرا مشوب کرده که واقعا چرا دوستان مجله فيلم، هنگام اين نظرخواهی نام مرا از قلم انداخته اند. اين کنجکاوی زمانی افزايش يافت که برخی از دوستان منتقد از جمله حميدرضا صدر عزيز زمانی که در فستيوال لندن بود از من پرسيد که چرا در نظرخواهی مجله فيلم شرکت نکردی و من که کاملا از وجود اين نظرخواهی بی خبر بودم پرسيدم کدام نظرخواهی؟ من اصولا آدم بدبينی نيستم و به تئوری توطئه نيز اعتقاد ندارم و همين دليل نمی خواهم حتما فرض را بر اين بگذارم که اين بی اعتنايی عمدی بوده بلکه به جای آن دوست دارم به وجود برخی احتمالات در اين زمينه بينديشم:
1- مجله فيلم و سردبير مهمان آن اصلا نام شخصی به نام پرويز جاهد را نشنيده و نمی دانند که او احتمالا منتقد يا نويسنده يا مترجم است و احتمالا در باره سينما می نويسد.
2- مجله فيلم و سردبير مهمان آن نام مرا احتمالا شنيده اند اما مرا جزو منتقدان، نويسندگان و مترجمان سينمايی به حساب نياورده و لايق همسفری با سرنشينان « کشتی رويايی» خود ندانسته اند.
3- مجله فيلم و سردبير مهمان آن می دانند که شخصی به نام پرويز جاهد وجود داشته که سال ها قبل در نشريات فرهنگی، ادبی، هنری و سينمايی طراز اول اين مملکت مثل دنيای سخن، کلک، آدينه، فصلنامه فارابی، صنعت و سينما، سينما و مردم، گزارش فيلم، جامعه، طوس، شرق، عصر آزادگان، اعتماد و گاهی نيز همين مجله فيلم می نوشته اما اکنون به دليل اينکه ديگر برای آنها نمی نويسد يا اينکه بسياری از اين نشريات به ياری سانسور ديگر وجود ندارند و مرده اند، پس او نيز در واقع از نظر آنها وجود ندارد و احتمالا مرده است.
4- مجله فيلم و سردبير مهمان آن، نوشتن مستمر برای رسانه های خارج از کشور و سايت های بين المللی و فعالی چون بی بی سی و راديو زمانه را اصلا نوشتن به حساب نمی آورند چرا که احتمالا درک محدودی از تعريف رسانه و نقد فيلم در جهان امروز دارند و احتمالا به نظر آنها، نويسنده و منتقد سينمايی کسی است که تنها برای نشريات چاپی داخل کشور بنويسد(حضور برخی نويسندگان و منتقدان ايرانی مقيم خارج مثل پرويز دوايی، بهروز تورانی و حميد نفيسی در اين نظرخواهی تا حدی اين گمان را باطل می کند اما بايد توجه داشت اين نويسندگان هنوز گاه گاهی برای مجله فيلم مطلب می نويسند يا به نوعی با آن همکاری دارند).
5- مجله فيلم و سردبير مهمان آن، تنها به سراغ کسانی که به عنوان منتقد و نويسنده و مترجم می شناخته يا نامشان را شنيده بود، رفته اند و به خود زحمت نداده اند که در مورد کسانی که نمی شناسند، تحقيق کنند.
6- مجله فيلم و سردبير مهمان آن مرا می شناخته و به عنوان نويسنده يا منتقد يا مترجم قبول داشته اما به هيچ شکلی به من دسترسی نداشته اند و لذا نمی توانسته اند از من برای شرکت در اين نظرخواهی دعوت کنند( اين احتمال نيز بسيار ضعيف است چرا که به گمان من سردبير و تعدادی از نويسندگان اين مجله و همين طور بسياری از کسانی که از آنها نظرخواهی شده، در طی اين سال ها به شکل های مختلف با من در تماس بوده اند و حداقل آدرس ای ميل مرا داشته اند.)
7- همه گمانه زنی ها و احتمالات بالا غلط است. احتمالا مجله فيلم و سردبير محترم آن نام مرا در آخرين لحظه از فهرست خود خط زده اند.
اين نوشته مجيد اسلامی هم در وب لاگ
هفت و نيم در اين زمينه خواندنی است.