January 17, 2012
انتشار جلد اول دایرکتوری سینمای ایران در بریتانیا
سرانجام دایرکتوری سینمای جهان- بخش ایران (Directory of World Cinema-Iran)، کتابی که حاصل سه سال کار شبانه روزی، استرس و خون دل خوردن من بود، منتشر شد. آن را تقدیم می کنم به همه کسانی که برای سینمای ایران زحمت کشیدند و آن را در جهان پرافتخار ساختند.
این کتاب، مرجع فشرده ای است که به درخواست انتشارات اینتلکت (Intellect) در بریتانیا و به زبان انگلیسی تهیه شده و جزو مجموعه ارزشمند دایرکتوری سینمای جهان است که سینماهای ملی کشورهای مختلف از جمله فرانسه، برزیل، ژاپن، آلمان، آمریکا، ایتالیا، هند، مصر و ایران را دربر می گیرد.
این مجموعه، تلاشی آکادمیک هست و با هدف آشنایی مقدماتی دانشجویان و پژوهش گران فیلم در زبان انگلیسی با سینماهای ملل مختلف جهان تهیه شده است. دایرکتوری سینمای ایران در دو جلد است که جلد اول آن اکنون منتشر شده و جلد دوم آن در سال 2012 منتشر خواهد شد. وقتی دست به کار تهیه این کتاب شدم، جای خالی آن را به شدت در ادبیات سینمایی انگلیسی زبان احساس می کردم. به گمان من آشنایی مخاطبان غربی و دانشجویان و اساتید سینما در غرب با سینمای ایران، بیشتر از طریق فیلم هایی است که در جشنواره ها به نمایش درآمده و ارتباط آنها با بدنه سینمای امروز ایران و مهم ترین جریان ها، گرایش ها و ژانرهای موجود در آن، کاملا قطع است. همین طور، علیرغم همه کوشش هایی که از جانب اساتیدی چون دکتر حمید نفیسی و دکتر حمید دباشی در خارج از ایران برای معرفی سینمای ایران و تاریخ آن در زبان انگلیسی صورت گرفته، باز هم به گمان من خلا های بسیاری در این زمینه وجود دارد. هنوز کمتر کسی در فضای آکادمیک غرب، نام ابراهیم گلستان، فرخ غفاری، فریدون رهنما، آربی اوانسیان، بهرام بیضایی، سپنتا و پیشگامانی از این دست را شنیده است و یا نوشته دقیق و منسجمی درباره آنها خوانده است. آگاهی به این شکاف های مطالعاتی، انگیزه اصلی من در تهیه این کتاب بود و امیدوارم تلاش من و دوستانم در نوشتن این کتاب، بتواند بخشی از شکاف موجود در این زمینه را پر کرده و نور تازه ای به زوایای تاریک سینمای ایران افکنده باشد. گفتنی درباره این کتاب و مباحث مطرح شده در آن زیاد است و در آینده نزدیک بیشتر درباره آن خواهم نوشت.
طیف وسیعی از نویسندگان سینمایی، منتقدان و اساتید دانشگاهی داخلی و خارجی آشنا با سینمای ایران، در تهیه این کتاب مرجع سینمای ایران که با رویکرد کاملا متفاوتی منتشر شده، با من همکاری داشته اند از جمله: دکتر سعید طلاجوی، مایکل جی آندرسون، بهروز تورانی، جاناتان روزنبام، نجمه خلیلی ماهانی، سعید عقیقی، ادم بینگم، ترانه دادار، فرشته (فاطمه) حسینی شکیب، حمیدرضا صدر، گیلدا بوفا، روبرت صافاریان، نیکلائوس وریزیدیس، میشل لنگفورد، بهمن مقصودلو، عبدی کلانتری، علیرضا مجمع و عباس بهارلو.
شاید این نخستین بار است که نوشته های منتقدان و نویسندگان سینمایی ایرانی در کنار نوشته های برخی از معتبرترین نویسندگان انگلیسی زبان در این سطح منتشر می شود. از تلاش همه دوستان و همکارانم که در تهیه این کتاب مشارکت کرده و سهم داشته اند، سپاسگذارم به ویژه از آرش جلالی و مریم عطایی عزیز که زحمت ترجمه نوشته ها و نقدهای فارسی دوستان را به انگلیسی کشیدند.
January 16, 2012
جایزه گلدن گلوب و سینمای ملی ایران

شب یکشنبه گذشته (16 ژانویه 2012)، شبی فراموش نشدنی و تاریخی برای سینمای مستقل و اندیشمندانه ایران بود. شبی که من و بسیاری از علاقمندان سینمای ایران، تا سپیده دم بیدار نشستیم و پلک نزدیم تا شاهد اعلام برنده شدن فیلم اصغر فرهادی و بالارفتن او و پیمان معادی از پله های صحنه گلدن گلوب در شهر لوس آنجلس باشیم و به دنبال آن، فضای مجازی فیس بوک را با پیام های تبریک خود به هیجان آورده و سیل بی شمار لایک ها و تشویق ها را نثار فرهادی و گروه او و همه سینماگران مستقل و شریف ایران سازیم.
برای من که سینمای ایران را در این سال ها از نزدیک دنبال کردم، کاملا روشن است که این جایزه چه کسانی را از ته دل خوشحال و چه کسانی را برافروخته می کند. شاید در شرایط امروز سینمای ایران، هیچ خبری نمی توانست مثل خبر برنده شدن فیلم جدایی نادر از سیمین در مراسم گلدن گلوب، کام سینماگران مستقل ایرانی را شیرین کند. آنها در شرایط بسیار سختی به سر می برند و با موانع بسیاری دست و پنجه نرم می کنند.
در شرایطی که مسئولان دولتی بدون توجه به درخواست ها و اعتراضات برخی از مهمترین سینماگران این خاک، خانه سینما را منحل کرده و کام آنها را زهر کرده اند، حلاوت جایزه فرهادی، می تواند تا حدی از شدت این زهر بکاهد. برای آنها هیچ چیز شیرین تر از این نیست که یکی از همکاران شان که جیره خوار و مجیز گوی سردمداران سینمای دولتی نیست، با فیلمش توانسته است، سینمای جهان را فتح کند.
فرهادی با این فیلم و موفقیت های بین المللی اش به چالش با تفکری خشن و مستبد برخاسته که با موجودیت سینمای مستقل ایران و حضور بین المللی آن مخالف است و با تمام قدرتش با آن می ستیزد. من نمی توانم باور کنم که مسئولان دولتی سینمای ایران از برنده شدن اصغر فرهادی و فیلمش خوشحال شده اند. چرا که ما دیدیم آنها چگونه به بهانه حرف های فرهادی در خانه سینما در دفاع از برخی چهره های برجسته سینمای ایران، جلوی ادامه فیلمبرداری جدایی نادر از سیمین را گرفتند و چگونه در مسیر انتخاب طبیعی این فیلم برای ارسال به آکادمی اسکار تا توانستند سنگ انداختند و مانع ایجاد کردند.
جایزه فرهادی می تواند یک نه بزرگ به همه کسانی باشد که با این فیلم و هر گونه حرکت مستقل در سینمای ایران مخالفت کرده و تیغ بر روی سینماگران مستقل و دگراندیش کشیده و می کشند.
از سوی دیگر برنده شدن فرهادی در گلدن گلوب، می تواند یک رویداد ملی باشد و غرور ملی ما را نمایندگی کند و چه بهتر که نماینده این غرور ملی یک سینماگر ماهر و هوشمند مثل فرهادی باشد. همان گونه که روزگاری این نقش را ابراهیم گلستان، فرخ غفاری، داریوش مهرجویی، سهراب شهیدثالث، بهرام بیضایی، امیر نادری، عباس کیارستمی و بسیاری دیگر با کارهایشان در عرصه جهانی انجام دادند.
به گمان من نقشی را که سینما در تاریخ ملت ایران بازی کرد، در تاریخ هیچ ملت دیگری ایفا نکرد. سینمای ایران با نبض جامعه ایران پیوند خورده و با آن می تپد. به همین دلیل موفقیت جهانی یک فیلم مثلا برنده شدن در اسکار یا گلدن گلوب می تواند در ایران به یک رخداد ملی تبدیل شود. سینمای ایران، از ابتدای پیدایش خود، برای تثبیت خود در جامعه ایران و جوامع بین المللی، با موانع بسیاری مواجه بوده و هست. تاریخ سینمای ایران با انکار، تهدید، سرکوب، خفقان و سانسور و ممیزی نوشته شد. هر فصل تاریخ سینمای ایران پر است از داستان های پرآب چشم درباره موفقیت ها و شکست ها.
این اتفاق یعنی برنده شدن فیلم فرهادی در گلدن گلوب، سهم زیادی در تثبیت موقعیت جهانی سینمای ایران و موفقیت های اقتصادی و حرفه ای بین المللی آن در آینده خواهد داشت. همان گونه که عباس کیارستمی، امیر نادری، محسن مخملباف، بهمن قبادی، جعفر پناهی، مجید مجیدی و رخشان بی اعتماد، نام سینمای ایران را در جشنواره ها و جوامع هنری و نخبه گرای سینمایی پرآوازه ساختند و راه را برای ورود فیلمسازان جوان دیگر به این عرصه هموار ساختند، اصغر فرهادی نیز با دریافت این جایزه، درهای سینما و سینماگران ایرانی به بازار جهانی فیلم به ویژه بازارهای ایالات متحده آمریکا را خواهد گشود. به گمان من اگر سینماگران ایرانی به ویژه فرهادی بتوانند از این موقعیتی که برای این فیلم و سینمای ایران فراهم آمده و کانال ها و شبکه های ارتباطی خود را با خریداران و پخش کنندگان فیلم در آمریکا به ویژه هالیوود، گسترش دهند، در آن صورت می توان به ملی بودن این رویداد باور داشت.
من در مورد ارزش های سینمایی و اهمیت هنری کار فرهادی بحث نمی کنم چرا که درباره آن، قبلا و در همین صفحه بارها نوشته ام. من به پیامدها و تاثیر جهانی این جایزه و اهمیت بین المللی آن برای سینمای مستقل ایران کار دارم. برای بسیاری از منتقدان و تحلیل گران سینمایی غربی که فیلم جدایی نادر از سیمین را می بینند، باورکردنی نیست که بتوان در فضای سیاسی و اجتماعی امروز جامعه ایران، چنین فیلمی ساخت. فیلمی که بدون این که شعار دهد و یا به مستمسک های سیاسی متوسل شود، بتواند توجه تماشاگران بین المللی را به خود جلب کند و آنها را راضی از سالن سینما به بیرون بفرستد.
من دیدم که بسیاری از حاضران در سالن مراسم گلدن گلوب در لوس آنجلس، بعد از اینکه مدونا نام جدایی نادر از سیمین و ایران را بر زبان آورد، کامشان همانند مسئولان سینمای ایران تلخ شد و روی در هم کشیدند. حتی مدونا نیز برخلاف معمول این نوع مراسم، هیچ هیجان و شوری در صدا و رفتارش نبود. چرا که نام ایران امروز برای غربی ها یادآور بمب هسته ای، یادآور انکار هولوکاست، یادآور تحریم ها، زندانیان سیاسی، ترور و جنگ است. آنها عادت کرده اند که نام ایران را در اخبار رسانه های خود با این نوع مسائل به یاد بیاورند و حالا برای اولین بار نام ایران را به عنوان برنده یکی از مهم ترین جوایز سینمایی گلدن گلوب، یعنی جایزه بهترین فیلم خارجی که توانسته پدروآلمادوار اسپانیایی، ژانگ ییموی چینی، برادران داردن بلژیکی و انجلینا جولی آمریکایی را شکست دهد، می شنوند و نمی توانند آن را باور کنند. برای همین چنین واکنش سرد و بی روحی از خود نشان می دهند و با حیرت به دهان فرهادی چشم می دوزند تا بلکه احتمالا حرفی درباره اختناق و دیکتاتوری در ایران بشنوند اما نه فرهادی و نه فیلم او این انتظار آنها را برآورده نمی سازند.
همان گونه که انتظارات سردمداران سینما و رسانه های دولتی در ایران از قبیل کیهان و فارس نیوز را برآورده نکرده است و حالا آنها با دیدن فرهادی در این مراسم و در کنار سنارگان زیبای هالیوود از مدونا گرفته تا انجلینا جولی و جسیکا آلبا و دیگران، حرف های زیادی خواهند داشت که علیه فرهادی و همکارانش عنوان کنند و برایش پرونده امنیتی بسازند تا نتواند کار بعدی اش را در ایران انجام دهد و رفته رفته به یک فیلمساز تبعیدی تبدیل شود.
اما اصغر فرهادی هوشمندتر از آن است که فریب این دسیسه های داخلی و خارجی را بخورد و قربانی این زد و بندهای چرکین سیاسی شود. او راه درازی درپیش دارد و این تازه آغاز پرش جهانی اوست. پس گلدن گلوب مبارک او و همه سینماگران شریف و خردمند ایران باد.
این مطلب قبلا در مردمک منتشر شد.
January 14, 2012
« چهار بار»، شعر پاستورال

برای من همزمانی ساخته شدن سه فیلم درخت زندگی ترنس مالیک، چهار بار (مایکل آنجلو فرامارتینو) و ملانکولیای لارس فون تریه، کمی گنگ و غریب است.
نمی دانم چرا بین این فیلم ها یک نوع شباهت ها و پیوندهای نامحسوسی می بینم که توضیح آن اندکی برایم دشوار است. احساس می کنم انگار این سه فیلم را یک نفر ساخته است. من متوجه تفاوت دیدگاه ها و جهان بینی های مالیک، فون تریه و فرامارتینو هستم اما به گمان من رویکرد هستی شناسانه هر سه می تواند دلیل اصلی این شباهت باشد. سه کارگردان با سه بک گراند و ملیت و و زبان و فرهنگ مختلف، به شیوه های منحصر به فرد خود بر روحی ناظر بر هستی گواهی می دهند.
در درخت زندگی، خداوند از فراز آسمان ها به زندگی حقیرانه و پردرد و رنج انسان می نگرد، ملانکولیا، داستان اندوه وصف ناپذیر انسان و ارتباط آن با آخرالزمان، تصادم سیارات و نابودی هستی بشری است و چهار بار (لا کواترو ولته) تبیین سیر تکامل جهان از انسان به حیوان و گیاه است. چهار بار حکایت دگردیسی و تناسخ روح در کالبدهای مختلف است.
شاید تفاوت ملانکولیا با دوفیلم دیگر، در نگاه بدبینانه فون تریه به پایان جهان و هستی باشد در حالی که مالیک و فرامارتینو، به پایداری جهان و ادامه حیات بر روی آن گواهی می دهند.
«چهار بار»، شعری عرفانی و پاستورال است و می تواند مصداق این بیت مولانا باشد که می گوید: از جمادی مردم و نامی شدم، از نما مردم به حیوان سر زدم. چوپان پیر و با ایمانی که بیمار است، خاک کف کلیسا را شربت ساخته و شبانه می نوشد تا داروی درمان سرفه های بی امان او باشد اما انتظار او برآورده نمی شود و معجزه ای صورت نمی گیرد. او باید بمیرد تا جسمش در خاک شود و روحش در کالبد بزغاله ای دوباره پا به جهان نهد و برای زنده ماندن تقلا کند و بعد بمیرد و به نبات (درخت سرو) تبدیل شود. این تداوم و پیوستگی حیات جانداران و مرده شدن و زنده شدن آنها، جوهر عرفان ایرانی است که از زبان سینماگر شاعر ایتالیایی به زیبایی بیان شده است.
«چهار بار» به عبارتی نشانه چهار فصل زندگی و یا چهار عنصر تشکیل دهنده جهان یعنی حیوان، انسان، گیاه و مواد کانی (معدنی) است. فرامارتینو، با رویکردی مستندگونه، گردش مدور حیات و چرخه آن از انسان به حیوان و بعد گیاه و بعد مواد کانی را در بستر زندگی روزمره ساکنان یک روستای دورافتاده در جنوب ایتالیا در کوهستان های کالابریا روایت می کند. همه چیز در این فیلم، به ظاهر واقعی و مستند و در واقع، کاملا ساختگی (نه به مفهوم منفی آن) و پرداخته شده است. فیلمی بدون دیالوگ و موسیقی در سه پرده و چهار فصل که همانند «درخت زندگی»، با رویکردی فلسفی و متافیزیکی به جهان، وجود و طبیعت می نگرد و نظم هوشمندانه مستتر در آن و پایداری حیات را باز می تاباند. تمرکز فرامارتینو تنها روی زندگی انسان نیست بلکه بر زندگی طبیعی و حیوانی نیز متمرکز شده است.
رفتار او با گیاه (درخت) و حیوان (بزها) مثل رفتار او با انسان (چوپان) است. او با این نوع برخورد غیر متعارف خود، وجود های دیگر را ارجح تر از وجود انسانی پنداشته است. عنوان فیلم از پیتاگوراس، فیلسوف رومی قرن ششم قبل از میلاد که در همین منطقه زندگی می کرد، گرفته شد. او معتقد بود که وجود آدمی ترکیبی از چهار نوع زندگی انسانی، نباتی، حیوانی و کانی است و هر کدام از ما برای شناخت دقیق خود باید این چهار نوع حیات را بشناسیم.
از طرف دیگر مرگ چوپان درست در ایام تعطیلات عید پاک (ایستر) اتفاق می افتد، در زمانی که مردم روستا سرگرم اجرای آیین به صلیب کشیده شدن عیسی مسیح اند و مردی که نقش مسیح را بازی می کند صلیب خود را بر دوش می کشد و به بالای تپه می برد.
ساختار «چهار بار»، همانند «درخت زندگی»، موسیقایی است. فرامارتینو خود آن را به سوناتی در چهار موومان تشبیه کرده که هر موومان یک زندگی را روایت می کند و با سکوت های طولانی (این سکوت با سیاه شدن تصویر در فیلم تکمیل می شود) از هم جدا می شود.
در «چهار بار»، مردمان روستا و سادگی زندگی آنها، آرکی تایپ زندگی بشر در تمام طول تاریخ اند. اگر وجود آن وانت فکسنی را فراموش کنیم، فضای فیلم به گونه ای است که انگار ماجراهای آن در قرن ها پیش می گذرند. فیلمساز توانسته ریتم کند و یکنواخت زندگی روستایی و شبانی، گردش شبانه روز، تغییر فصل ها و طبیعت را به خوبی تصویر کند. کمپوزیسیون ها، حرکت دوربین و مکث های آن بسیار حساب شده است.
بزها در این فیلم مثل نابازیگران رفتار می کنند. آنها انگار به حضور دوربین آگاهند و در برابر آن ژست می گیرند و نمایش می دهند. فیلمساز نیز رفتار درستی با آنها دارد و آنها را غالبا در نماهای نزدیک و در پیش زمینه کادر نشان می دهد. رابطه بزها با چوپان پیر نیز بسیار جالب است. بعد از مرگ چوپان، آنها از آغل رها شده و به سمت خانه چوپان می روند و گرد بستر و جنازه او حلقه می زنند و طوری رفتار می کنند که انگار در حال برگزاری مراسمی آیینی اند.
من نمی دانم فیلم فرامارتینو تا چه اندازه مستند و تا چه اندازه ساختگی است. این که او با دوربین خود ساعت ها منتظر مانده و این لحظات استثنایی را ثبت کرده یا همه آنها را ساخته است را باید از خودش پرسید. مهم این است که او این لحظه ها را به گونه ای ساخته که به شدت واقعی و باورپذیرند و بیننده واقعی بودن آنها را می پذیرد.
در صحنه ای از فیلم، نمایی از سر یک بز نشان داده می شود که در حال نشخوار کردن است. بز ناگهان سرش را به طرف بالا و رو به آسمان می چرخاند و به طرز حیرت انگیزی به آسمان نگاه می کند. آنگاه از دید او نمایی از آسمان را می بینیم که ابرها در آن با شتاب درگذرند و خبر از حادثه ای می دهند. من بین نگاه مضطرب و غمگین آن بز در این فیلم و نگاه پرتشویش و ملانکولیک کلر در فیلم ملانکولیا و نگاه دردبار و شکوه گر خانم اوبرایان در درخت زندگی، شباهت غریبی می بینم.
هر سه فیلم با این که در سه جغرافیای مختلف در دوره های متفاوت می گذرند، لحن اندوهناک و ملال انگیزی دارند. تنها صحنه مفرح فیلم چهاربار، صحنه تصادف یک وانت بار با نرده های آغل بزهاست. سگ گله که انگار از مرگ اربابش آگاه شده و آرام و قرار ندارد، چوب زیر چرخ وانت را که در سر بالایی دهکده پارک شده، با دندان در می آورد و در نتیجه وانت بار خلاص شده و عقب عقب رفته و به نرده ها برخورد می کند. اما کارگردان این صحنه را نیمه تمام رها کرده و با یک حرکت پانارامیک دوربین، از این حادثه جدا شده و به سمت جاده خالی ده می چرخد.
با این که فیلم هیچ دیالوگ و موسیقی ندارد اما باند صدای فیلم پر است از افکت های صوتی مربوط به طبیعت و آمبیانس ده مثل صدای باد، آب، آتش، بع بع بزها و زنگوله بزغاله ها و پارس سگ گله. این موسیقی طبیعت با تصاویر آسمان و جنگل و کوه و کوچه های خالی و دلتنگی آور روستا، در مکالمه ای عاشقانه است.
«چهاربار»، همانند درخت زندگی، تجربه ای رادیکال و جسورانه است که سینمای محافظه کار امروز به شدت به آن نیازمند است.
January 9, 2012
انحلال خانه سینما: گامی در جهت انهدام سینما در ایران
انحلال خانه سینما به دستور وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، اقدام غافلگیرکننده ای نبود. چند سال است که مسئولان این وزارتخانه، از غیرقانونی بودن خانه سینما و انحلال آن حرف می زنند. آقای محمد حسینی وزیر ارشاد روز 14 دی ماه در یک برنامه زنده تلویزیونی، درباره انحلال خانه سینما گفت: « مرور زمان یک کار غیرقانونی را قانونی نمیکند. بیش از دو سال در این مسئله همراهی کردیم و سعی کردیم بحث رسانهای نشود، اما توجه نشد و موضوع این چنین پیش رفت.»
پیش از او علیرضا سجادپور، مدیرکل اداره نظارت بر نمایش وزارت ارشاد روز دوم دی ماه در برنامه تلویزیونی هفت اعلام کرد که برنامه معاونت سینمایی، انحلال خانه سینما و جمع کردن صنوف سینمایی زیر سقف جدیدی به نام سازمان سینمایی است که تشکلی صددرصد دولتی است.
تمام تلاش مدیران کنونی این است که سینما را به این سمت هدایت کنند و هنگامی که با مقاومت سینماگران مستقل و آزاد اندیش روبرو می شوند، با تمام قدرت خود در برابر خواست های آنها می ایستند و انحلال خانه سینما در ادامه همین سیاست است.
مسئولان دولتی و رسانه های وابسته به دولت بارها، خانه سینما را به سیاسی کاری و هواداری از جریان های سیاسی متهم کرده اند. در جریان دستگیری فیلمسازان مستند به بهانه همکاری با بی بی سی، و حمایت خانه سینما از این فیلمسازان، مسئولان دولتی، خانه سینما را به شدت مورد حمله قرار داده و آن را به "مداخله سیاسی" و "ارتباط با کشورهای بیگانه" متهم کردند. خبرگزاری فارس، نیز خانه سينما را به طعنه «خانه بی بی سی انگليس» خواند.
این بار نیز حرف های وزیر ارشاد اسلامی در برنامه زنده تلویزیونی درباره جشن خانه سینما، نشان داد که دعوای وزارت ارشاد با خانه سینما تنها بر سر مسائل حقوقی و قانونی بودن یا نبودن این تشکل صنفی نیست بلکه فراتر از این حرف هاست و ریشه در تفکری فرهنگ ستیز دارد که وقتی کلمه فرهنگ را می شنود، بی اختیار دست به اسلحه می برد. آقای وزیر می گوید، در جشن خانه سینما در سال گذشته و امسال، از چهره های «معاند نظام» و «کسانی که در خارج علیه نظام موضع دارند، تجلیل شد و برای آنها کف زدند.
در ظرف این چند سال گذشته، مسئولان معاونت سینمایی و ارشاد، بارها سینماگران مستقل و اعضای خانه سینما را به همدستی با بیگانگان، سیاه نمایی و اقدام علیه امنیت ملی متهم کردند. فیلمسازان مستند به جرم نمایش فیلم هایشان در بی بی سی، دستگیر و زندانی شدند و مسئولان سینمایی وزارت ارشاد نیز همصدا با مقامات امنیتی، آنها را محکوم کرده و خواهان مجازات آنها شدند.
امروز چه کسی است که نداند ادعای وزارت ارشاد و معاونت امور سینمایی در مورد نداشتن وجاهت قانونی خانه سینما و اساسنامه آن تنها بهانه ای برای حذف نهاد های مستقل و دولتی کردن کامل سینما در ایران است.
سینمای ایران، پیکر نحیف و نیمه جانی است که بیشترین آسیب را در سال های اخیر از سیاست های معاونت سینمایی دیده است. امروز به باور بسیاری از سینماگران ایرانی، کسانی مسئولیت هدایت سینمای ایران و نظارت بر آن را به عهده دارند که نه درک درستی از سینما دارند و نه مدیران شایسته ای اند. این ها مدیرانی هستند که بی کفایتی و ندانم کاری خود را پشت حصار ایدئولوژی پنهان کرده اند. سینما برای آنها تنها ایزاری سیاسی و ایدئولوژیک است که باید در خدمت یک تفکر و ایدئولوژی خاص باشد. آنها مدافع نوعی سینمای ارزشی اند که فیلمسازش ارزشی، بازیگرش ارزشی و منتقدش هم ارزشی باشد. شعاری کهنه که روزگاری از سوی فیلمسازانی چون محسن مخملباف و دوستانش در حوزه هنری سر داده می شد اما امروز آن را از زبان مدیران جدید دولتی سینما می شنویم. مخملباف، صادق تر و باهوش تر از آن بود که نتواند بی خاصیت بودن این شعار را دریابد و نداند که سینما، مسجد نیست که بتوان دائما در آن موعظه کرد و مردم را به دینداری و اخلاق دعوت کرد.
وزیر ارشاد و همفکران او در معاونت سینمایی، در این مدت کوتاه که بر سر کارند، تنها با زبان تهدید و ارعاب حرف زده اند. فضای فرهنگ و سینمای کشور در این دوران آن قدر امنیتی و پلیسی شده که تنها یادآور دوران استالین و حاکمیت ژدانف و تفکر او بر فرهنگ و هنر اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی است.
آنها با انحلال خانه سینما، به ستیز با سینما، اندیشه و نهادهای مستقل در ایران برآمده اند. رفتار آنان، خشن، مستبدانه، و ضددمکراتیک است و با شعارهایشان درباره حمایت از سینمای ملی و اصناف سینما در تضاد است.
کار به جایی رسیده است که نیروی انتظامی علیه سینماگران بخشنامه صادر می کند و آنها را تهدید می کند که در صورت نادیده گرفتن خطوط قرمز با آنها برخورد خواهد کرد. سردار بهمن کارگر معاون اجتماعی نیروی انتظامی علنا به سینماگران هشدار داد که اگر خط قرمزها را نادیده بگیرند و یا نیروی انتظامی، اگر تساهل و تسامح ببیند، وارد عمل خواهد شد.
امروز سینماگران ایرانی در شرایط بسیار ناگوار و دشواری به سر می برند. سیاست مدیران دولتی، سرکوب اندیشه های مستقل در عرصه سینما و فرهنگ است. آنها با خودی و ناخودی کردن سینماگران، ایجاد تفرقه در میان صنوف سینمایی و سخت تر کردن قوانین ممیزی، عملا سینماگران مستقل و دگراندیش را خانه نشین ساخته و به مشتی فیلمساز به اصطلاح ارزشی و در واقع نوکرمآب و متملق میدان داده اند.
در چنین فضای آلوده و زهرآگینی است که فیلمسازان بی اعتباری چون فرج الله سلحشور، جمال شورجه و حبیب کاوش، میدان می گیرند و فیلمسازان معتبری چون رخشان بنی اعتماد، ناصر تقوایی، کامران شیردل، جعفر پناهی و بسیاری دیگر، بیکار و خانه نشین می شوند و فیلمسازان پرافتخاری چون بهرام بیضایی، امیر نادری، محسن مخملباف، سمیرا مخلمباف و بهمن قبادی مجبور به مهاجرت و ترک وطن می شوند. امروز فیلمساز برجسته سینمای ایران، عباس کیارستمی، دیگر در داخل ایران فیلم نمی سازد. او ترجیح داده به جای چانه زدن با مسئولان دولتی و تلف کردن وقت و انرژی اش، از خیر فیلمسازی در کشورش بگذرد و به جای آن در ایتالیا، فرانسه و ژاپن فیلم بسازد.
به نظر می رسد مسئولان دولتی سینمای ایران، با سیاست های ضدفرهنگی خود، کمر به قتل سینما در ایران بسته اند. آنها تیشه در دست گرفته اند و بی رحمانه به جان درخت کهنسال فرهنگ و سینمای ایران افتاده اند اما غافل از آن اند که ریشه های این درخت بسیار عمیق تر از آن است که با قطع تنه آن، از بین برود بلکه دوباره، تازه تر و سبزتر خواهد رست.
این نوشته ابتدا در سایت مردمک منتشر شده است.
