تراژدی مرگ يک بازيگر
ياداشتی نوشته ام در وب لاگ زمانه در باره تراژدی مرگ يک بازيگر با عنوان
بازی تمام شد. در باره بازيگری که توانايی ها و قابليت های بازيگری اش را در فيلم هايی چون هامون، پری، سارا، بانو، کيميا، حکم و سريال های خوش ساخت و آبرومندی مثل مدرس و روزی روزگاری اثبات کرده بود و هنوز می توانست نقش های ماندگار ديگری از خود به جای بگذارد. نوشتم که او هرچند بازيگر محبوب من نبود اما اين دليل نمی شود که از مرگ زودهنگامش( نه غافلگيرکننده و شوک آور به تعبير برخی) متاثر نشوم و بغض نکنم و تمام آن يادداشت، نوشته ای از سر بغض و درد بود که متاسفانه دچار بدفهمی شد و برخی از شيفتگان اين هنرمند ارزشمند را خشمگين کرد. در هيچ جای آن يادداشت من به شخصيت شکيبايی توهين نکردم و از او بد نگفتم. حتی از شيوه بازيگری اش نيز انتقاد نکردم و به جای آن بر توانايی هايش تاکيد کردم. اما آنچه که برايم دردآور بود، واکنش جامعه هنری ايران نسبت به مرگ اين بازيگر بود. واکنشی که بوی ريا، دروغ و پنهانکاری از آن می آمد. جامعه ای که عيب ها و ضعف هايش را لاپوشانی کند و اجازه ندهد که اين ضعف ها شناسايی شده و برطرف شود، يا ناآگاه است يا دارد آگاهانه ريشه خود را می کند.
حرف اصلی من در آن يادداشت اين بود که چرا ما بايد هنرمندی با توانايی های شکيبايی را چنين زود از دست بدهيم. مگر سينمای ايران چند بازيگر در حد و اندازه شکيبايی دارد؟ آنچه که شکيبايی با تن خود کرد البته به خودش مربوط بود اما تاثير اجتماعی آن ديگر امری شخصی و دخالت در زندگی فردی يک هنرمند نيست. آيا جامعه هنری و سينمايی در قبال يک هنرمند مسئوليتی ندارد؟ اگر مسئول است تا چه حد به اين مسئوليت پايبند است؟ يادداشت دردمندانه داريوش مهرجويی نشان می دهد که جامعه هنری ايران در قبال هنرمندانی چون شکيبايی، مسئوليت اش را به درستی انجام نداده است:
« و روح ظريف او نيز واقعا طعمه دريا شد ...
طعمه بيتوجهيها ، بيتفاوتيها ، ندانمكاريها ... و در اين چند سال اخير، خسرو شكيبايي را درنيافتند.
او نيز نظير خيليهاي ديگر طعمه بيتوجهي و زمختي كساني شد كه نميدانند روح لطيف هنرمند را چگونه دريابند و نسبت به سختيهاي زندگي هنرمندان بيتفاوتاند. چه كسي خسرو شكيبايي را كه ميتوانست هنوز براي سالهاي سال ما را از هنر بازيگري عالي و صداي گرم و دلنشين خود مشغول و هوشيار سازد، از ما گرفت؟
شش فيلم با او ساختم و شش بار شاهد فوران شور و حال و حس و هنر ... و مهرباني او بودم. و چه سخت است تحمل اين انديشه كه بار هفتمي در كار نخواهد بود.
خسرو روحت شاد.»
آيا روی سخن مهرجويی تنها دولتمردان و سياستمداران ايران است که برخی از آثار مشترک اين دو هنرمند را سال ها توقيف کردند يا تکه پاره از تلويزيون نمايش دادند و امروز برای مرگش مرثيه می سرايند يا جامعه هنری ايران را هم شامل می شود؟
برخی به من گفته اند اين مطلب را در زمان درستی ننوشته ام يا اين حرف ها را چرا در زمان حيات او نگفته ام. اما مگر فرقی هم می کند. اگر حرف من درست است، مطرح کردن حرف درست زمان نمی خواهد و مهم تر از همه، مخاطب من در اين يادداشت کوتاه، شکيبايی نيست که بخواهد به من پاسخ دهد.
نگرانی من همه از بابت هنرمندانی است که گرفتار اعتيادند. بسياری از آنها خود اين راه را انتخاب کرده اند و تمايلی به ترک آن ندارند اما هستند کسانی که می خواهند خود را از شر مخدر برهانند اما توانايی، اراده و اعتماد به نفس کافی را برای اين کار ندارند. به جای پنهان کاری و دروغ بايد به ياری آنها شتافت.
برای روح شکيبايی طلب آمرزش کرده و برای خانواده داغدارش آرزوی شکيبايی دارم.
Posted by parvizj at July 21, 2008 5:22 PM
| TrackBack