بهترين های فستيوال فيلم لندن
اين مطلب را بعد از پايان کار فستيوال فيلم لندن برای سايت بی بی سی نوشتم که دوباره اينجا منتشر می شود:
پنجاه و سومين دوره فستيوال فيلم لندن سرانجام شب گذشته(پنج شنبه 29 اکتبر) با نمايش فيلم « بچه ناکجا آباد» (Nowhere Boy)ساخته سم تايلر وود به کار خود پايان داد.
فستيوالی که عليرغم قدمت واعتبار جهانی اش، برخلاف فستيوال های فيلم بزرگ و پرزرق و برق دنيا مثل فستيوال فيلم کن و ونيز، در فضايی نسبتا آرام و بدون هياهو و جنجال های مرسوم رسانه ای برگزار شد. يکی از ويژگی های مهم اين فستيوال و تفاوت آن با فستيوال های ديگر، جنبه مردمی آن است و اينکه برای برگزارکنندگان اين فستيوال حضور مردم و استقبال آنها از فيلم ها اهميت بيشتری نسبت به حضور اهل سينما و مطبوعات و رسانه ها دارد.
سال گذشته فستيوال فيلم لندن با فيلم « ميليونر زاغه نشين» ساخته دنی بويل پايان يافت، فيلمی که جوايز اسکار را درو کرد و به موفقيت عظيمی در گيشه دست يافت. امسال نيز پيش بينی می شود فيلم مراسم اختتاميه فستيوال يعنی « بچه ناکجا آباد» به همان اندازه موفق باشد. فيلمی که نخستين کار سينمايی بلند کارگردان آن سم تايلر وود است که بيشتر به عنوان عکاس و هنرمند کانسپچوال آرت شناخته شده است. فيلمی بيوگرافيکال در باره جان لنون خواننده مشهور موسيقی پاپ و عضو گروه بيتل ها که برخلاف تمام فيلم هايی که در ساليان اخير در باره جان لنون ساخته شدند، بيشتر به دوران اوليه زندگی لنون و شکل گيری شخصيت هنری او می پردازد.
با فيلمنامه ای از مت گرين هال که قبلا فيلمنامه خوب « کنترل» را در باره گروه «جوی ديويژن» نوشته بود و مهارت خاصی در نوشتن بيوگرافی های تصويری هنرمندان موسيقی مدرن دارد.
فيلمساز، زندگی جان لنون(با بازی آرون جانسن) را از زمان 15 سالگی اش در ليورپول دنبال می کند. زمانی که او نوجوانی تشنه تجربه و نوآوری است. نوجوانی که کودکی اش را در کنار عمه اش گذرانده که عاشق موسيقی چايکوفسکی است و بعد نيز در دامان مادری که طرفدار موسيقی جی هاوکينز است، بزرگ می شود و به اين ترتيب سليقه هنری او شکل می گيرد و بعد آشنايی اش با پل مک کارتنی که باعث ايجاد تحولی اساسی در زندگی اش می شود.
نمايش بيش از 190 فيلم بلند و 113 فيلم کوتاه و مستند در ژانرها و قالب های گوناگون از کشورهای مختلف جهان، فرصت کم نظيری بود برای علاقمندان جدی سينما که تماشای فيلم های تازه از فيلمسازان کهنه کار و نوظهور را يک جا و همزمان تجربه کنند و عطش سينمايی خود را فرو نشانند.
مطمئنا برای تماشاگران سينما اين امکان وجود دارد که بعد از پايان اين فستيوال، به تماشای فيلم های بزرگ و پر هزينه ای چون « مردانی که به بزها خيره می شوند»، « مستر فاکس فوق العاده»، « تحصيل»، « ستاره تابناک» و « پسرها باز می گردند»، در سالن سينماهای محلی شان بپردازند اما بسياری از آثار سينماگران مستقل و غير تجاری چون بريلانته مندوزا، اليا سليمان، بهمن قبادی، رابرت کونولی، گاسپار نوئه، اصغر فرهادی، کلوديا يوسا و شيرين نشاط، احتمالا يا هرگز رنگ سالن های سينماهای محلی و زنجيره ای را نخواهند ديد و يا بايد ماه ها تماشای آنها را بر روی پرده يا دی وی دی انتظار کشيد.
انقلاب فرانسوی
سينمای فرانسه مطابق معمول هر سال، امسال نيز حضور چشمگيری در فستيوال فيلم لندن داشت. در بخش «انقلاب فرانسوی»، فيلم های درخشانی از ژاک اوديار(يک پيامبر)، گاسپار نوئه(وارد خلاء شو)، ژان پير ژنه(ميک مکس) و سدريک کان(افسوس ها) به نمايش درآمد.
فيلم « وارد خلاء شو»(Enter the Void) ساخته گاسپار نوئه، يک تجربه سينمايی بديع و منحصر به فرد سينمايی بود که درک معمول ومتعارف از مفهوم سينما را تغيير می دهد. روايتی پيچيده و ذهنی از زندگی و مرگ اسکار شخصيت اصلی فيلم و خواهر رقاصه اش که سال ها بعد از مرگ والدين شان در يک تصادف اتومبيل، در ژاپن به هم می پيوندند اما سرنوشت خواب ديگری برای آنها ديده است. ذهنيت تصويری گاسپار نوئه و کار شگفت انگيز او با دوربين سيال و استفاده خلاقانه او از رنگ، داستان ملودراماتيک روانکاوانه او را از سطح معمول فراتر برده و کيفيتی غريب به آن می بخشد و تماشاگر را همزمان در لحظات لذت، نشئه گی، خماری و مرگ اسکار شريک می سازد.

فيلم ميک مکس(Micmacs) ساخته ژان پير ژنه نيز فيلمی بود که به سبک هميشگی ژنه ساخته شده بود يعنی آميزه ای از فانتزی، خيال پردازی و طنز و شوخی. داستان جوانی که پدرش را در جنگ از دست می دهد و خود نيز تصادفا در يک درگيری بين گانگسترها در خيابان گلوله می خورد اما زنده می ماند و بعد سعی می کند که به ياری دوستان آسمان جل اش از صاحبان کارخانه اسلحه سازی و کسانی که با توليد آن گلوله ها باعث مرگ پدرش و مجروح شدن خودش شده بودند، انتقام بگيرد و زرادخانه های آنها را نابود کند. ميک مکس اثری ضدجنگ است که با لحن کمدی و در قالب فانتزی به افشای سياست های جنگ طلبانه دولت فرانسه و همدستی آن با دلالان اسلحه و جنگ افروزان می پردازد.
فيلمی که از نظر به کارگيری جلوه های بصری، فيلمبرداری، تدوين و تخيل سينمايی، اثری جذاب و بسيار ديدنی است.
اما سدريک کان فيلمسازی است که به اميال درونی انسان توجه زيادی نشان می دهد. اميالی شيطانی که انسان را به طرف جنون و جنايت سوق می دهند. تضاد بين نيروهای بازدارنده اخلاقی و اجتماعی و اين ميل سرکش و افراطی، سرمنشا درام روانکاوانه و پرقدرت « افسوس ها»ست. درامی که در سنت درام های زناشويی فرانسوی بر محور عشق، خيانت و زنا، ريشه دارد که استادان آن کلود شابرول، کلود سوته و فرانسوا اوزون اند. بازی های درخشان ايوان اتال و والريا برونی از امتيازهای برجسته فيلم است.
سينمای خاورميانه
از سينمای فلسطين و اسرائيل نيز چند فيلم بسيار خوب در فستيوال به نمايش درآمد.
فيلم «عجمی» کاری جسورانه و غافلگير کننده از سينمای اسرائيل بود که دو کارگردان فلسطينی و اسرائيلی به نام های اسکندر کوپتی و يارون شانی به طور مشترک آن را کارگردانی کرده بودند و داستان های موازی از زندگی چند جوان عرب عاصی و بی پول در مناطق اشغالی فلسطين را به شيوه «پالپ فيکشن» تارانتينو و فيلم های آلخاندرو گونزالس روايت می کرد و سرنوشت تلخ و تراژيک آنها را به هم گره می زد.
«زمانی که باقی می ماند» ساخته سينماگر فلسطينی، اليا سليمان، فيلمی اتوبيوگرافيگال از زندگی فيلمساز بود که پس از سال ها به سرزمين مادری اش در ناصريه بازمی گردد و در اين سفر، خاطرات تلخ و شيرين گذشته و کودکی اش در نظرش مجسم می شود. در اين فيلم، سليمان با بيان طنزآميز و شوخ طبعانه اش، تاريخ دردبار فلسطين را در طی شصت سال از 1948 تا امروز روايت می کند.

فيلم «لبنان» ساخته ساموئل مائوز از اسرائيل، فيلمی ضدجنگ و تکان دهنده از کارگردانی تازه کار بود که پيش از اين جايزه شير طلايی فستيوال ونيز را دريافت کرد. فيلمی که داستان آن در سال 1982 و زمان حمله اسرائيل به خاک لبنان اتفاق می افتد. جز ابتدا و انتهای فيلم که نمايی از يک مزرعه گل های آفتابگردان است، تمام فيلم در درون يک تانک اسرائيلی می گذرد و ما از زاويه ديد راننده تانک شاهد فجايع و رويدادهای تکان دهنده ای می شويم که در مقابل دوربين اتفاق می افتد. فيلم کارگردانی بسيار خوبی دارد. دوربين در يک فضای بسته و محدود، بسيار خوب عمل می کند و واکنش های عصبی و روابط پرتنش سربازان آشفته و درمانده درون تانک را به خوبی نشان می دهد. سربازانی که به روايت فيلمساز، ناخواسته و از روی اجبار وارد جنگی شده اند که نه تنها انگيزه و هدف آن برايشان روشن نيست بلکه حتی تصور روشنی از دشمن رودررويشان و موقعيت جغرافيايی خود ندارند و تنها تابع فرماندهان خود اند.
مشکل فيلم اين است که با کاشتن دوربين در درون تانک و با اتخاذ زاويه ديد سربازان اسرائيلی، عملا تماشاگر را در موقعيت اين سربازان قرار داده و او را وامی دارد که با آنها همذات پنداری کند و آنها را قربانيانی بی گناه فرض کند که ناگزير دست به جنايت می زنند.
فيلم مستند جسورانه ديگری هم بود به نام « افترا»(Defamation) ساخته يائوو شمير فيلمساز اسرائيلی که جايزه بهترين فيلم مستند فستيوال(جايزه جان گريرسن) را دريافت کرد. فيلمساز سعی کرد در روايت اش از يک موضوع بحث برانگيز و جنجالی يعنی يهودی ستيزی و هولوکاست منصف و صادق باشد. او همه نظرات افراطی هر دو دسته يعنی يهوديان راست گرای صهيونيست و منکران هولوکاست(مثل نورمن فينکلشتاين نويسنده کتاب « صنعت هولوکاست» را که معتقد است جنايت های نازی ها باعث توجيه جنايت های اسرائيل در فلسطين شده)، کنار هم قرار داده و از تماشاگر می خواهد در باره آنها قضاوت کرده و نتيجه گيری کند.
سينمای بريتانيا
نمايش چند فيلم مستقل درخشان و خوش ساخت از سينمای بريتانيا در فستيوال امسال، نشانه ظهور استعدادهايی تازه در سينمای بی رمق و فرتوت اين کشور است. در کنار نمايش فيلم های استوديويی پرهزينه و سنگينی چون « تحصيل» ساخته لون شرفيگ، « پسرها باز می گردند» ساخته اسکات هيکز و «والهالا طلوع می کند» ساخته نيکلاس ويندينگ رفن، و «39 باشکوه» ساخته استيون پولياکوف، فيلم های خلاقانه ای چون « قفسه 44 اينچی» ساخته مالکوم ونويل و « لگدها» ساخته ليندی هيمن، واقعا اميدوار کننده است.
قفسه 44 اينچی با بازی های خوب جان هرت(برنده جايزه ويژه فستيوال به عنوان بهترين بازيگر) و ری وينستن، درامی قدرتمند با تم های شکسپيری مثل عشق، خيانت و انتقام بود که به شيوه ای پينتری روايت می شد. با ديالوگ هايی فوق العاده که به سبک آثار پينتر و درام نويسان ابزورد، دارای طنينی سرد و ويرانگرانه بود. مسئله اصلی فيلم اين بود که چگونه می توان در دنيايی مردسالار و متعصب که تنها به شرافت خانوادگی و ارزش های مردسالارانه اش می انديشد به عشق فکر کرد و از انتقام دست کشيد.
سينمای ترکيه
امسال از نوری بيلگه جيلان، علی اوزگن ترک، فرزان اوزپتک و ديگر فيلمسازان سرشناس ترک، فيلمی در فستيوال نبود اما به جای آن مستند بسيار ديدنی و جذابی از اين کشور درميان فيلم ها بود به نام « سفر به ماه» ساخته کوتلاگ آتامان که داستانی تاريخی مربوط به دهه پنجاه را به کمک مجموعه ای از عکس های قديمی و مصاحبه ها روايت می کرد.
داستان فانتزی مردمی روستايی که به دنبال موفقيت فضانوردان روسی در سفر به فضا، غيرتی شده و رگ ملی شان به جوش می آيد و تصميم می گيرند چند تن از مردان روستا از جمله چوپان ده را سوار بر مناره حلبی مسجد کرده و به کره ماه بفرستند. فيلمی که به شيوه ای غريب و طنزآميز بازگو می شد و طنز و شوخی جاری در عکس های قديمی و سياه و سفيد روستا در کنار حرف های جدی و علمی فيزيکدانان و روشنفکران ترک، تضاد جالبی ايجاد کرده بود که توصيف دقيقی از شکاف عظيم بين سنت و مدرنيته در جوامع روبه توسعه ای مثل ترکيه بود و از اين نظر فيلم های اسرارگنج دره جنی ساخته ابراهيم گلستان و آن شب که بارون اومد کامران شيردل را در ذهن نگارنده تداعی می کرد.
ستاره ای متولد می شود
فستيوال فيلم لندن امسال کشف تازه ای داشت و آن ظهور بازيگر مستعد و خلاقی بود به نام کری موليگان که با فيلم « تحصيل» (An Education) ساخته لون شرفيگ به سينما معرفی شد. بازيگری که دانش آموخته رشته بازيگری بود و در چند سريال تلويزيونی در نقش های نه چندان مهم بازی کرده بود اما اين بار در نقش يک دختر تين ايجر محصل و تيزهوش که پدر و مادرش می خواهند او را به دانشگاه آکسفورد بفرستند اما آشنايی اش با مرد متاهل پولداری به نام ديويد، مسير زندگی او را عوض می کند و او را بر سر دو راهی قرار می دهد. کری موليگان، اين ترديد و بحران عاطفی و تحول جنی از يک دختر تين ايجر به يک زن بالغ و جذاب را با قدرت نشان داده است.
Posted by parvizj at November 28, 2009 2:11 AM
| TrackBack