November 30, 2009

ميليتاريسم عرفانی

 
نگاهی به فيلم «مردانی که به بزها خيره می شوند»
 
 
 
خلاصه داستان فيلم:
باب ويلتن( يوان مک گرگور) روزنامه نگار آمريکايی بعد از جدايی از همسرش، برای فرار از تنهايی و ناراحتی به کويت می رود و در آنجا با لين کسيدی(جرج کلونی) سرباز نيروهای ويژه آمريکا آشنا می شود که ادعا می کند که عضوی از واحد سری ارتش آمريکا(جنگجويان جدای) بوده که تحت آموزش های ويژه قرار داشته و اکنون قادر است فکر آدم ها را بخواند، از ديوارهای سخت سيمانی عبور کند، غيب گويی کند و غيب شود، ابرها را بترکاند و با خيره شدن در بزها آنها را از بين ببرد.
فرمانده و بنيانگذار اين واحد ويژه، افسری هيپی مسلک به نام بيل جانگو(جف بريجز) است که با استفاده از تجربيات شخصی اش در جنگ ويتنام، اين واحد را در دهه هشتاد تاسيس کرده و لين کسيدی و لری هوپر(کوين اسپيسی) از سربازان زبده اين واحد و تحت آموزش او بوده اند. دو سربازی که هميشه در رقابت با هم بوده و با يکديگر دشمنی داشته اند.
باب و لين برای احيا مجدد اين واحد نظامی ويژه به عراق می روند و در آنجا گرفتار آدم ربايان می شوند اما موفق می شوند از دست آنها فرار کنند. آنها در عراق نه تنها بيل جانگو را پيدا می کنند بلکه متوجه می شوند که لری هوپر هم آنجاست و يک واحد نظامی مشابه را فرماندهی می کند.
در اينجا لين برای باب اعتراف می کند که يک بار از او خواسته اند که با خيره شدن به يک بز قلب او را از کار بيندازد و او ابتدا از اين دستور سرپيچی کرده اما بعد مجبور می شود آن را اجرا کند و بعد از آنکه بز با نگاه او از پا درمی آيد، او قدرت فوق انسانی اش را از دست می دهد.
اما آنها سرانجام موفق می شوند به کمک بيل جانگو، تشکيلات نظامی لری هوپر را از بين برده و بزها و عراقیان اسير پايگاه او را آزاد کنند.
 
نقد فيلم:
 
تا کنون در سينمای هاليوود با قهرمان ها و جنگجوهای خيالی و غير واقعی بی شماری با ويژگی های فراطبيعی و فوق انسانی مواجه بوديم اما اين بار در فيلم «مردانی که به بزها خيره می شوند» ظاهرا با شخصيت هايی رو در روييم که بايد نيروهای فراطبيعی و فوق بشری آنها مثل مهارتشان در خواندن افکار دشمن، نامرئی شدن، عبورشان از ديوارهای سيمانی و قدرتشان در از پا درآوردن بزها با خيره شدن در چشم آنها را باور کنيم و ترديدی نداشته باشيم که همه اين افراد جزو واحد نظامی ويژه ارتش آمريکا به نام نيو ارث آرمی(New Earth Army) هستند که با تکنيک های خاص ذهنی و فرا طبيعی، عرفان گرايی شرقی و افکار هيپی گرايانه آموزش ديده اند.
 فيلم «مردانی که به بزها خيره می شوند»، بر اساس کتابی به همين نام نوشته جان رانسن روزنامه نگار بريتانيايی ساخته شده.
کتاب جان رانسن، ارتباط بين آموزش های نظامی غيرعادی و تکنيک های فرا طبيعی و ذهنی را که در عمليات نظامی آمريکايی ها بعد از جنگ ويتنام به کار گرفته می شد، بررسی می کند. کتاب سير تحول اين نوع فعاليت ها را در طی سه دهه گذشته بررسی کرده و نشان می دهد که هنوز نيز روش ها زنده اند و در جنگ عراق به کار گرفته می شوند.
پيش از اين نيز سريالی سه اپيزودی بر اساس اين کتاب با عنوان « حاکمان ديوانه جهان» برای شبکه چهار بريتانيا توليد شد که يکی از اپيزودهای آن، «مردانی که به بزها خيره می شوند» نام داشت و فيلم حاضر در واقع روايت ديگری از همان داستان است.
 
تم اصلی کتاب، بررسی ميزان ديوانگی و جنون در ارتش آمريکاست اما «مردانی که به بزها خيره می شوند»، نخستين نمونه از فيلم های کمدی در باره ديوانگی نظامی نيست. دکتر استرنج لاو کوبريک و ديکتاتور بزرگ چارلی چاپلين از مشهورترين نمونه های سينمايی اين ژانرند.
اما اين فيلم در قياس با آثار متفکرانه چاپلين و کوبريک، اثری سطحی و کمدی ای ضعيف و سرگرم کننده است.
فيلم شروع خوبی دارد. ورود لين کسيدی(جرج کلونی) با رفتار عجيب و غريب اش به داستان نويد يک کمدی جذاب و شيرين را می دهد اما بعد از گرفتار شدن او و باب ويلتن(يوان مک گرگور) در دست آدم رباها در عراق و فرار آنها، فيلم به شدت افت کرده و با ماجراهايی که به خوبی تشريح نشده و زمينه ای برای وقوع آنها وجود ندارد، تماشاگر را سردرگم و گيج می کند.
رانسن کتاب خود را بر اساس شخصيت ها و برخی رويدادهای واقعی نوشته است. کاملا روشن است که شخصيت بيل جانگو (افسر هيپی مسلک و مرتاض منش) از روی شخصيت کلنل جيم چنون افسر آمريکايی در زمان جنگ ويتنام خلق شده و ايده تاسيس واحد نظامی «جاسوسان غيب گو»، طرح اين فرمانده آمريکايی بوده. اما رانسن آن را با شخصيت های خيالی و ماجراهای تخيلی ترکيب کرده و خصلت مستند آن را ازبين برده است.
گرنت هسلوو اما در اقتباس خود از کتاب رانسن، از اين فرتر رفته و مرز بين تخيل و واقعيت و شوخی و جدی را ناشيانه به هم ريخته است. بنابراين فيلمش بيشتر از آنکه طنزی جدی در باره جنگ عراق و جنون نظامی گری باشد، اثری مفرح و سرگرم کننده در باره چند آدم عجيب و غريب و بامزه است که درگير ماجراهايی غيرعادی می شوند.
با اينکه فيلم بر اساس کتابی ساخته شده که ادعا می کند بر مبنای رويدادها و شخصيت هايی واقعی است و در ابتداى فيلم اين نوشته را مى‌بينيم که «اين داستان واقعى‌تر از آن است که باورتان بشود.»، با اين حال تماشاگر درمی ماند که کدام صحنه ها واقعی است و کدام صحنه ها جنبه خيالی و شوخی دارند.
در طول تماشای فيلم دائما از خود می پرسی که آيا اين آدم ها واقعی اند و آنچه که می بينی واقعا اتفاق افتاده. آيا هرگز چنين واحد سری ای در ارتش آمريکا وجود داشته و اگر داشته نقش آن در جنگ عراق و عمليات نظامی خاورميانه، چه بوده است.
 
به علاوه مشخص نمی شود که بيل جانگو، لين کسيدی و لری هوپر، جنگجويانی با قدرت های فوق انسانی اند يا ديوانه هايی اند که با ذهنيات و پريشان و تخيلات عجيب و غريب خود سرگرمند.
روايت فيلم بين حال و گذشته در نوسان است اما بخش اصلی آن مربوط به زمان حال است. فيلم درواقع داستان دو شخصيت است که هر يک با هدف متفاوتی همسفر می شوند. باب ويلتن می خواهد با اين سفر و درگير شدن در ماجرايی هيجان انگيز، از يک سو گذشته تلخ خانوادگی و جدايی از همسرش را فراموش کرده و از سوی ديگر به عنوان يک روزنامه نگار، به کنجکاوی حرفه ای اش پاسخ دهد. لين کسيدی نيز به دنبال اهداف نظامی و ايده های عجيب و غريب خود هست.
اما اين دو شخصيت در پايان عليرغم از سر گذراندن ماجراهای خطرناک و هيجان انگيز، به تحول تازه ای نمی رسند و اين سفر پرماجرا، شناخت تازه ای از جهان و مسائل آن به آنها نمی دهد.
ويلتن بعد از بازگشت به آمريکا قصد دارد به همه بگويد چه اتفاقاتى برای او در اين سفر رخ داده اما بازگو کردن اين ماجراها، جز سردرگمی مخاطبانش حاصلی ندارد.
 
بيل جانگو(جف بريجز) معتقد است که جنبش هيپی گری و عرفان شرقی بايد با آموزش نظامی ترکيب شود تا ضامن صلح جهان باشد. انديشه ای ساده لوحانه و ايده آليستی که در دنيای خشن و ميليتاريستی امروز کاربردی ندارد.
او سربازان آمريکايی را وا می دارد به جای سينه خيز رفتن و مشق نظامی کردن، برقصند و مواد مخدر مصرف کنند که اين صحنه ها، به خاطر گروتسک بودن، خنده دارتر از بقيه صحنه های کمدی فيلم اند.
گرنت هسلوو کارگردان اين فيلم که قبلا بازيگر و تهيه کننده بود و فيلم «شب به خير، موفق باشی» جرج کلونی را تهيه کرد، اينک با حمايت همه جانبه جرج کلونی، دومين فيلم خود را کارگردانی کرده که عليرغم داشتن برخی عناصر کمدی های برداران کوئن، حاصل آن کمدی ای سرد و بی روح به سبک آثار طنز و کمدی های خشک و بی نشاط انگليسی است.
جرج کلونی جز در برخی لحظه ها، بازی کمدی چشمگيری از خود نشان نمی دهد و در آن لحظه ها نيز حرکات کمدی او و سيمای ظاهری اش، بيشتر يادآور شخصيت اورت در فيلم آه برادر کجايی؟ برادران کوئن است.
شخصيت جف بريجز و نوع کمدی ای او نيز تا حد زيادی از روی شخصيت او در فيلم لبوفسکی بزرگ برادران کوئن کپی برداری شده اما برخلاف کمدی های گرم و جاندار و انديشمندانه برادران کوئن، طنز اين فيلم بسيار ضعيف و کم عمق است.
 
قصد فيلمساز در خلق مضحکه ای در باره جنگ و هجو قدرت نظامی، خوی ميليتاريستی و پارانويای نظامی، کاملا روشن است اما شيوه روايت او و شخصيت پردازی ضعيف اش اجازه نمی دهد که اين ايده به درستی اجرا شود.
 
به نظر می رسد هاليوود اکنون به اين نتيجه رسيده که در شرايطی که روزانه ده ها سرباز آمريکايی و انگليسی در عراق و افغانستان کشته می شوند، ساختن فيلم های کمدی در باره اين جنگ، خيلی بهتر از فيلم های جدی با درونمايه هايی تراژيک در باره جنگ و قربانيان آن است و می تواند تا اندازه ای التيام بخش روان آسيب ديده تماشاگران آمريکايی بعد از بحران های هولناک اخير باشد.
Posted by parvizj at November 30, 2009 10:49 PM | TrackBack
Comments
Post a comment









Remember personal info?